تو می مانی و فصلی زرد...🍂

از اینجا می‌روم روزی، تو می‌مانی و فصلی زرد
بگو با این خزان آرزوهایم چه خواهی کرد

از اینجا می‌روم شاید همین امروز یا فردا
تو خواهی ماند تنها در حصار خشت هایی سرد

از اینجا می‌روم تا شهر فرداهای نامعلوم
که آنجا سرنوشتم هر چه پیش آورد، پیش آورد

از اینجا می‌روم اینجا کسی آیینه‌باور نیست
که دارد آسمانش سنگ می‌بارد زمینش گَرد

در آن آغازِ بعد از من در این پایانِ بعد از تو
که خواهی دید خیلی فرق دارد مرد با نامرد

تو را در خوابهایم بعد از این دیگر نخواهم دید
تو را با آب‌ها ، آیینه‌ها معنا نخواهم کرد...🥀
دیدگاه ها (۱)

𓆩 پارت ۴۱ 𓆪 🖤🥀ات یک قدم عقب رفت.— امکان نداره...مرد از تاریک...

😘❤️💔😘پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، ...

قصه سی و ششم: نرجس خاتون بخش اول

🌱پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، پیش ...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟗 🌷🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پس اینجا جاییه که م...

dark life = 38

THE GIRL IN HIS DREAMSپارت ۲اسلاید ۲ رو ببینین و تصور کنین.ج...

دوستتـ دارمـ، مثل درختی که باران را. بی‌نیاز از دلیل، بی‌انت...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} پارت دواونشب بود تونشبی که شیسه و...

ادامه پارت ۷جیمین قدمی جلو آمد. «تو پدرمون رو کشتی.»اتاق ساک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط