Music of love
Music of love
Last Part
خانهی قدیمی صوفیا، با دیوارهای سفید و پنجرههای بلند، حالا تبدیل به بوم نقاشی یونا شده بود.
از پاشیدن عطر محبوب مامان تا جیغهای بیدلیل، از غلت زدن رو تخت تا کشیدن نقاشی روی گچِ دیوار.
صوفیا با خنده گفت:
ــ خداروشکر اهل آرایش نیستم، وگرنه رژلب میزد به سقف!
و کوک که داشت ویولن میزد، گفت:
ــ این بچه از الان دنبال قلههای هنریه
روزی صوفیا با بغض گفت:
ــ کوک… میشه برام اون آهنگ رو بزنی؟ Fairytale… همونی که روزی زدی تا دلمو از بابام بگیری.
کوک ویولن آورد. و نتها، مثل جادو، توی خونه پیچیدند.
صوفیا گریه کرد. خودش رو انداخت تو بغل کوک.
ــ خیلی قشنگ بود... حس کردم همون دختر بیست سالهام
یونا حالا دو ساله بود. قلقلک میشد، جیغ میکشید، عطر مامانی رو خالی میکرد، و وقتی صوفیا میگفت «بابا فقط مال منه»، با جیغ میزد زیر گریه!
صوفیا (با خنده):
ــ آقا غلط کردم! بابایی مال تو!
و کوک، یونا رو بغل میکرد و میگفت:
ــ دختر حسود من، از مامانش برده
روز صبح، در حالیکه یونا روی دیوار نقاشی میکشید، صوفیا به کوک گفت:
ــ من یه نسخهی کوچیک از تو هم میخوام.
کوک لبخند زد. و حالا، چند هفته بعد...
صوفیا دست کوک رو روی شکمش گذاشت.
ــ تبریک، بابا… قراره پسرمون بیاد. اسمش رو بذار یول… چون نوره.
کوک نفسش برید، اشک تو چشماش حلقه زد.
ــ یونا و یول… تو و من. این خونه، دیگه خونه نیست… بهشت منه.
در دل خانهای که با عشق ساخته شد و دیوارهایش بوی اشک و خنده میداد، زندگی آرام جاری بود.
یونا، دخترک پر از جیغ و رنگ، هر روز نقاشی میکشید. گاهی روی دیوار، گاهی روی دستهای پدرش. کوک هنوز گاهی ویولن میزد؛ نتهایی که عشق را در فضا میپراکند. و صوفیا… هر صبح، با نگاهی به دو عشق زندگیش، شکر میکرد که خدا فرصت دوبارهای به دلش داده.
و روزی رسید که صدای گریهای تازه، سکوت شب را شکست.
کوک، یول را در آغوش گرفت؛ پسرکی با چشمهای او و گرمای دل صوفیا.
آن شب، ویولن نواخته نشد.
آن شب، فقط صدای زمزمهی صوفیا بود:
ــ اینبار، تا آخر عمر… نه، تا بعد از اونم با همیم.
خانهی سفید، خانهی عشق بود. خانهای که در دل تاریکی ساخته شد...
و حالا، با صدای خندهی یونا، نفسهای یول، و آغوش کوک و صوفیا،
برای همیشه روشن مانده بود.
پایان 💫
Last Part
خانهی قدیمی صوفیا، با دیوارهای سفید و پنجرههای بلند، حالا تبدیل به بوم نقاشی یونا شده بود.
از پاشیدن عطر محبوب مامان تا جیغهای بیدلیل، از غلت زدن رو تخت تا کشیدن نقاشی روی گچِ دیوار.
صوفیا با خنده گفت:
ــ خداروشکر اهل آرایش نیستم، وگرنه رژلب میزد به سقف!
و کوک که داشت ویولن میزد، گفت:
ــ این بچه از الان دنبال قلههای هنریه
روزی صوفیا با بغض گفت:
ــ کوک… میشه برام اون آهنگ رو بزنی؟ Fairytale… همونی که روزی زدی تا دلمو از بابام بگیری.
کوک ویولن آورد. و نتها، مثل جادو، توی خونه پیچیدند.
صوفیا گریه کرد. خودش رو انداخت تو بغل کوک.
ــ خیلی قشنگ بود... حس کردم همون دختر بیست سالهام
یونا حالا دو ساله بود. قلقلک میشد، جیغ میکشید، عطر مامانی رو خالی میکرد، و وقتی صوفیا میگفت «بابا فقط مال منه»، با جیغ میزد زیر گریه!
صوفیا (با خنده):
ــ آقا غلط کردم! بابایی مال تو!
و کوک، یونا رو بغل میکرد و میگفت:
ــ دختر حسود من، از مامانش برده
روز صبح، در حالیکه یونا روی دیوار نقاشی میکشید، صوفیا به کوک گفت:
ــ من یه نسخهی کوچیک از تو هم میخوام.
کوک لبخند زد. و حالا، چند هفته بعد...
صوفیا دست کوک رو روی شکمش گذاشت.
ــ تبریک، بابا… قراره پسرمون بیاد. اسمش رو بذار یول… چون نوره.
کوک نفسش برید، اشک تو چشماش حلقه زد.
ــ یونا و یول… تو و من. این خونه، دیگه خونه نیست… بهشت منه.
در دل خانهای که با عشق ساخته شد و دیوارهایش بوی اشک و خنده میداد، زندگی آرام جاری بود.
یونا، دخترک پر از جیغ و رنگ، هر روز نقاشی میکشید. گاهی روی دیوار، گاهی روی دستهای پدرش. کوک هنوز گاهی ویولن میزد؛ نتهایی که عشق را در فضا میپراکند. و صوفیا… هر صبح، با نگاهی به دو عشق زندگیش، شکر میکرد که خدا فرصت دوبارهای به دلش داده.
و روزی رسید که صدای گریهای تازه، سکوت شب را شکست.
کوک، یول را در آغوش گرفت؛ پسرکی با چشمهای او و گرمای دل صوفیا.
آن شب، ویولن نواخته نشد.
آن شب، فقط صدای زمزمهی صوفیا بود:
ــ اینبار، تا آخر عمر… نه، تا بعد از اونم با همیم.
خانهی سفید، خانهی عشق بود. خانهای که در دل تاریکی ساخته شد...
و حالا، با صدای خندهی یونا، نفسهای یول، و آغوش کوک و صوفیا،
برای همیشه روشن مانده بود.
پایان 💫
- ۷۸.۷k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط