رمان حسم به تو....
p16:
همون لحظه دوستای دلارا رسیدن و با دیدن اون صحنه تعجب کردن و حرف های دلارا یادشون اومد
حرف های که اونموقع دلارا گفته بود 👇🏻
دلارا: اره بچه ها اون دختره کله صورتی میخواد پسرا دورش بگردن.. الان هم دامیان رو به دام انداخته
بریم زمان حال
شنیز: اهای دخترا دلارا راست میگفت
ایلول: پس چی؟
مارال: یادم باشه از این به بعد بیشتر حرف های دلارا رو جدی بگیرم انیا باشخصیت تر بود
نریمان: هی صورتی تو خجالت نمیکشی...
[بچه ها اینا همون دوستای هستن که تو پارت 9 گفته بودم. الان سر از تخم میارن بیرون]
انیا: اول این که هی نیستم انیا هستم اسم به این قشنگی دارم بعدشم نه اصلا به خوشگلی خودم خجالت نمیکشم
نریمان: برو بابا چیه اسمت قشنگه نه خودت قشنگی نه اسمت
انیا: نمیخوام باهات دعوا کنم پس میرم
نریمان: کجا فرار میکنی ترسو؟
انیا رفت و به حرف هاشون توجه نکرد ولی میدونست از این به بعد یه روز هم نداره
بریم زنگ اخر
هنری هندرسون: بچه ها فردا امتحان ریاضی دارین خوب تمرین کنید
انیا:(انگار تا فردا باید عین سگ درس بخونم...)
زنگ خورد و انیا داشت میرفت طرف اوتوبوس که یهو دلارا هلش داد و خورد به در اوتوبوس
دلارا: حتی فکرشم نکن بخوای با دامیان و دیوید صمیمی بشی وگرنه پوستت رو میکنم
بکی: تو کی باشی که میخوای پوست دوست من رو بکنی؟
دلارا: من دلارا هستم کاری داشتی
بکی:(ای رو مخ انیا از دست این چی میکشه؟)
انیا رفت خونه و به مامان و باباش گفت
انیا: مـامـان بـابـا مـن اومـدم
یور: انیا جان خوش اومدی
انیا: بابا فردا امتحان ریاضی دارم یکم بعد میرم درس میخونم
لوید: اگه خواستی منم کمکت کنم
انیا: ببینم چی میشه
در حال دامیان
روی تخت دراز کشیده بود و کتاب ریازی به دست داشت درس میخوند
امیل: جناب دامیان امتحان دارین؟
دامیان: اره فردا امتحان ریاضی داریم
امیل: ما پس فردا امتحان داریم
دامیان: باشه دیگه بزار درسم رو بخونم بعداً حرف میزنیم
دامیان داشت درس میخوند که رفت در کمد رو باز کرد و چشمش به عکس های که از چسبونده بود اوفتاد، همون لحظه در کمد رو محکم بست و باز رفت رو تخت
دامیان:(من چرا همچن شدم اون همه عکس از انیا چکاره بودن؟ امروز انیا من و دیوید نوکر خودش فرض کرده بود.. هه هه انیا خیلی باحاله. وای یادم رفت درس بخونم)
بریم خونه فورجر ها
لوید: انیا نمیخوای درس بخونی؟ یکم که گفته بودی الان شده 2 ساعت
انیا: اها یادم رفته بود اومدم
لوید: باید از اینجا شروع کنی
انیا:(اگه الان به بابام بگم دامیان بیاد خونمون درس بخونیم میزاره؟ بزار امتحان کنم) بابا به دامیان بگو بیاد خونمون
لوید: بنظرت بهتر نیست بمونه و درسش رو بخونت؟ اخه الان شب شده
انیا: میخواستم بیاد درس بخونیم ولی راست میگی دیر شده
لوید:(الان دیگه خیلی مشکوک شده)
انیا:(بابا هم همیشه اشتباه میفهمه)
فردا جلسه امتحان بعد از درس خوندن مرگبار
انیا:(دیشب عین روانیا شده بودم سر درد گرفتم... حتماً باید نمره کامل بگیرم)
دلارا درحال تیکه انداختن به انیا
دلارا: هی تو فکر میکنی میتونی نیم بگیری؟
شنیز: هه هه هه خیلی خوب اومدی دلارا..
انیا: میبینیم کی نمره بهتری میگیره
دلارا: میبینیم
معلم برگه ها رو به دانش آموزان داد امتحان شروع شد
انیا:(وای سوالات چقدر سختن ولی من خونده بودم..)
دامیان:(خب جواب سوال اول...)
انیا:(اها پس از دامیان کمک میگیرم. فقط یکم)
انیا داشت برگش رو چک میکرد که کدومش رو خودش نوشته
انیا:(کدومش رو خودم نوشتم؟ عههههه هیچ کدوم. ولش بابا)
زنگ تفریح خورد و بچه ها رفتن بیرون دلارا هم با خودش گفت
دلارا:(هی دیوید عاشق کی هم شدی... عه من اگه دیوید رو بندازم به جون انیا...)
[اگه میخوای بدونی چه اتفاقی میافته فالوم کن که از پارت بعد جا نمونی]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
همون لحظه دوستای دلارا رسیدن و با دیدن اون صحنه تعجب کردن و حرف های دلارا یادشون اومد
حرف های که اونموقع دلارا گفته بود 👇🏻
دلارا: اره بچه ها اون دختره کله صورتی میخواد پسرا دورش بگردن.. الان هم دامیان رو به دام انداخته
بریم زمان حال
شنیز: اهای دخترا دلارا راست میگفت
ایلول: پس چی؟
مارال: یادم باشه از این به بعد بیشتر حرف های دلارا رو جدی بگیرم انیا باشخصیت تر بود
نریمان: هی صورتی تو خجالت نمیکشی...
[بچه ها اینا همون دوستای هستن که تو پارت 9 گفته بودم. الان سر از تخم میارن بیرون]
انیا: اول این که هی نیستم انیا هستم اسم به این قشنگی دارم بعدشم نه اصلا به خوشگلی خودم خجالت نمیکشم
نریمان: برو بابا چیه اسمت قشنگه نه خودت قشنگی نه اسمت
انیا: نمیخوام باهات دعوا کنم پس میرم
نریمان: کجا فرار میکنی ترسو؟
انیا رفت و به حرف هاشون توجه نکرد ولی میدونست از این به بعد یه روز هم نداره
بریم زنگ اخر
هنری هندرسون: بچه ها فردا امتحان ریاضی دارین خوب تمرین کنید
انیا:(انگار تا فردا باید عین سگ درس بخونم...)
زنگ خورد و انیا داشت میرفت طرف اوتوبوس که یهو دلارا هلش داد و خورد به در اوتوبوس
دلارا: حتی فکرشم نکن بخوای با دامیان و دیوید صمیمی بشی وگرنه پوستت رو میکنم
بکی: تو کی باشی که میخوای پوست دوست من رو بکنی؟
دلارا: من دلارا هستم کاری داشتی
بکی:(ای رو مخ انیا از دست این چی میکشه؟)
انیا رفت خونه و به مامان و باباش گفت
انیا: مـامـان بـابـا مـن اومـدم
یور: انیا جان خوش اومدی
انیا: بابا فردا امتحان ریاضی دارم یکم بعد میرم درس میخونم
لوید: اگه خواستی منم کمکت کنم
انیا: ببینم چی میشه
در حال دامیان
روی تخت دراز کشیده بود و کتاب ریازی به دست داشت درس میخوند
امیل: جناب دامیان امتحان دارین؟
دامیان: اره فردا امتحان ریاضی داریم
امیل: ما پس فردا امتحان داریم
دامیان: باشه دیگه بزار درسم رو بخونم بعداً حرف میزنیم
دامیان داشت درس میخوند که رفت در کمد رو باز کرد و چشمش به عکس های که از چسبونده بود اوفتاد، همون لحظه در کمد رو محکم بست و باز رفت رو تخت
دامیان:(من چرا همچن شدم اون همه عکس از انیا چکاره بودن؟ امروز انیا من و دیوید نوکر خودش فرض کرده بود.. هه هه انیا خیلی باحاله. وای یادم رفت درس بخونم)
بریم خونه فورجر ها
لوید: انیا نمیخوای درس بخونی؟ یکم که گفته بودی الان شده 2 ساعت
انیا: اها یادم رفته بود اومدم
لوید: باید از اینجا شروع کنی
انیا:(اگه الان به بابام بگم دامیان بیاد خونمون درس بخونیم میزاره؟ بزار امتحان کنم) بابا به دامیان بگو بیاد خونمون
لوید: بنظرت بهتر نیست بمونه و درسش رو بخونت؟ اخه الان شب شده
انیا: میخواستم بیاد درس بخونیم ولی راست میگی دیر شده
لوید:(الان دیگه خیلی مشکوک شده)
انیا:(بابا هم همیشه اشتباه میفهمه)
فردا جلسه امتحان بعد از درس خوندن مرگبار
انیا:(دیشب عین روانیا شده بودم سر درد گرفتم... حتماً باید نمره کامل بگیرم)
دلارا درحال تیکه انداختن به انیا
دلارا: هی تو فکر میکنی میتونی نیم بگیری؟
شنیز: هه هه هه خیلی خوب اومدی دلارا..
انیا: میبینیم کی نمره بهتری میگیره
دلارا: میبینیم
معلم برگه ها رو به دانش آموزان داد امتحان شروع شد
انیا:(وای سوالات چقدر سختن ولی من خونده بودم..)
دامیان:(خب جواب سوال اول...)
انیا:(اها پس از دامیان کمک میگیرم. فقط یکم)
انیا داشت برگش رو چک میکرد که کدومش رو خودش نوشته
انیا:(کدومش رو خودم نوشتم؟ عههههه هیچ کدوم. ولش بابا)
زنگ تفریح خورد و بچه ها رفتن بیرون دلارا هم با خودش گفت
دلارا:(هی دیوید عاشق کی هم شدی... عه من اگه دیوید رو بندازم به جون انیا...)
[اگه میخوای بدونی چه اتفاقی میافته فالوم کن که از پارت بعد جا نمونی]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
- ۲۸.۹k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط