درمانگر عشق. پارت۶۶

بیست دقیقه بعد

از ماشین پیاده شدیم. به دشت روبروم چشم دوختم و بلند گفتم: اههه چ جای قشنگیه هااا!!!

یهو صدای آقای جئون رو شنیدم: به به عروس خانوم!

با خوشحالی برگشتم سمتش: جونگکوکککک!!!

آقای جئون با تعجب نگام کرد: چی!؟

تهیونگ با اخم گفت: چی گفتی ا. ت!؟

اممم.... چی گفتم!؟ گفتم جونگکوک!؟ ب اسم صداش کردم؟!

حالا اینو ولش... تهیونگ اخم کرد؟؟ هاهااا😏😂

با لج گفتم: گفتم جونگکوک! نشنیدید!؟؟

تهیونگ عصبی نزدیکم شد: خودمونی شدید..!؟

آقای جئون با خوشحالی گفت: منو ب اسم صدا کردییییییی

تهیونگ دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند...
دنبالش دوییدم: ناراحت شدی!؟
تهیونگ هوفی کشید: این چیزی نیست ک سرش ناراحت بشم... فقط یکم... غیرتی شدم!

پوزخند زدم: اینم چیزی نیست ک سرش غیرتی بشی! تو زیادی حساسی!

تهیونگ نگام کرد: من زیادی...

بعد محکمتر گفت: "روی تو" حساسم!

خندیدم: خیلی لوسم میکنی!

رسیدیم به یه آلاچیق...

عکاس روبرومون ایستاد: خب ژست بگیرید...


چند ساعت بعد...

هوا کم کم تاریک شده بود... داشتیم برمیگشتیم عمارت.
همونطور که آقای جئون گفته بود، الان همه توی عمارتن و منتظر عروس و دامادن!
پس یعنی... داداشی اومده؟

"
"_لطفا بیا! این عروسیمه. دیگه تکرار نمیشه!!
نمیتونم اون بی شرف رو کنار تو ببینم!
اخم کردم: بخدا اون ادم بدی نیست... فردا شب عروسیمه... باید بیای...
با بغض گفتم: عروسیه خواهرته!"

"
پیاده شدیم... همه با خوشحالی اومدن پیشمون... اهنگ کل عمارت رو برداشته بود... جمعیت زیادی داخل عمارت بود.
بین جمعیت، دنبال داداش میگشتم...

یهو یه نفر از پشت سرم گفت: مبارکه آبجی!
با خوشحالی برگشتم و پریدم بغلش: اومددیییی

محکم بغلم کرد: خیلی خوشحالم که توی لباس عروس میبینمت:)

تهیونگ اومد پیشمون: به به!...
خواست چیزی بگه که سریع گفتم: صبر کنید!

هردوشون با ساکت شدن...

با لبخند به تهیونگ گفتم: وون سوک... دیگه وون سوک معمولی نیست! برادر زن توعه!
و به وون سوک گفتم: تهیونگ هم شوهر خواهر توعه! وون سوک!

بعد با ارامش گفتم: هر دعوایی دارید بزارید کنار... ما الان باهم فامیلیم... عزیز همدیگه ایم... پس همین الان همدیگه رو بغل کنید و تمومش کنید!

تهیونگ هوفی کشید... وون سوک هم نزدیک رفت...
تهیونگ بغلش کرد: فقط ب خاطر زنم
وون سوک هم بغلش کرد: فقط ب خاطر خواهرم

هورا کشیدم: افرینننن

سریع همو رها کردن.
با خنده گفتم: خوب نیست؟ خیلی اینجوری قشنگ ترید! وون سوک؟ بخند داداشی! تهیونگ؟ بخندد قشنگمم!

بعد با خوشحالی گفتم: شما از این به بعد نزدیکترین فرد بهمید!

وون سوک پوزخندی زد: البته اگه دیگه بی هوا منو نزنه!
تهیونگ هم خندید... انگار تهیونگ راحت تر کنار اومده:)
چون گفت: باشه بابا! داداش!
وون سوک غرید: به من نگو داداش!!!
تهیونگ دستشو روی شونه ی وون سوک گذاشت و خندید... منم خندیدم... وونسوک هم کوتاه اومد و خندید...

صحنه ی قشنگی بود...
همه خوشحال بودن...
بهترین روز زندگیم:)

فقط...
جای مامان خالیه...! یادمه همیشه دلش میخواست منو توی لباس عروسی ببینه.... روحت شاد مامانی:) 🖤


______☆______🍷🖤_____☆______
سی تا کامنت میخواماااا . من دیگه قید لایکو زدم ولی کامنتا دیگه بسته به شماستتت
سی تا کامنت میخواممم ببینم چه میکنید😏❤

اها راستی...
ب مناسبت عروسی ، کادو که نمیدید://
لااقل کامنت زیاد بزارید🥰💕
_این یکی بهتر شد😂
دیدگاه ها (۵۸)

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

عشق بی پیان

پارت ۲۲

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۲ پارتصبح روز بعد، وقت...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۱ | «همه با هم» ...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part آخرجونگکوک سر تکو...

انتقام در لباس عشق:)پارت 2(ویو چه‌وون)(زمان حال) از صبح توی ...

part 59تهیونگ و آلینا نشستن پشت میز و آلینا داره روی یه بوم ...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط