عمو های من

p20

نیمه‌شب بود و سکوت سنگینی بر خانه سایه افکنده بود. نور ضعیف ماه از میان پرده‌های کشیده شده به داخل اتاق می‌تابید و سایه‌هایی وهم‌آلود بر دیوار می‌انداخت. ا.ت در خواب غرق بود، اما آرامش دیریابی نبود. ناگهان، کابوسی تلخ و آشنا به سراغش آمد.

تصاویری از گذشته، از روزی که پدرش را از دست داده بود، در ذهنش تداعی شد. چهره‌ی خندان پدرش، صدای دلنشینش، و بعد… سکوت. سکوتی که جایگزین همه‌ی آن صداها شده بود. حسرت، اندوه و وحشت، دوباره بر دلش چنگ انداخت. احساس می‌کرد دوباره در آن لحظه‌ی تلخ گیر افتاده است.

هق‌هق آرامی از گلوی ا.ت خارج شد. ابتدا آهسته بود، اما به تدریج شدت گرفت. اشک‌ها از گوشه‌ی چشمانش سرازیر شدند و روی بالش ریختند. بدنش می‌لرزید و نفس‌هایش کوتاه و بریده بریده شده بود. در خواب، سعی می‌کرد صدای پدرش را بشنود، اما تنها سکوت مرگبار بود که پاسخ می‌داد.

اتاق تهیونگ، درست کنار اتاق ا.ت بود. او که به دلیل اضطراب همیشگی‌اش، به سختی به خواب می‌رفت، متوجه صدای هق‌هق ا.ت شد. قلبش فرو ریخت. فوراً از جایش بلند شد و با عجله به سمت در اتاق ا.ت رفت.

در را به آرامی باز کرد و ا.ت را دید که در تختش، با چشمانی بسته و صورت خیس از اشک، به خود می‌پیچید. نفس‌هایش به شماره افتاده بود و وحشت در چهره‌اش موج می‌زد.

تهیونگ بدون لحظه‌ای تردید، به سمت تخت رفت. کنار ا.ت نشست و به آرامی او را در آغوش گرفت.

«ا.ت… عزیزم… بیدار شو… من اینجام.» صدایش پر از نگرانی و مهر بود. او صورت ا.ت را نوازش کرد و اشک‌هایش را پاک کرد. «چی شده؟ دوباره کابوس دیدی؟»

ا.ت به آرامی چشم‌هایش را باز کرد. نگاهش هنوز گیج و وحشت‌زده بود. با دیدن تهیونگ، کمی آرام گرفت، اما هق‌هقش همچنان ادامه داشت.

«پدرم…» صدایش به سختی شنیده می‌شد. «دوباره… خواب دیدم… همون روز…»

تهیونگ او را محکم‌تر در آغوش گرفت. «عیب نداره… دیگه تموم شد… من اینجام. پیشت هستم.» او ا.ت را به سینه خود فشرد تا لرزش بدنش کمتر شود. «اون فقط یه خواب بود، عزیزم. واقعیت نداره.»

او مدتی ا.ت را در آغوش گرفت و به آرامی پشتش را نوازش کرد. وقتی هق‌هق ا.ت کمی آرام‌تر شد، تهیونگ به آرامی او را جدا کرد و به چشمانش نگاه کرد.

«می‌دونم سخته… یادآوری اون روز.» تهیونگ با صدایی آرام و ملایم گفت. «پدرت… اون مرد خیلی خوبی بود. مطمئنم که الان اگه بود، خیلی خوشحال می‌شد که تو انقدر قوی شدی و این سختی‌ها رو پشت سر گذاشتی.»

او به آرامی دست ا.ت را گرفت. «اون همیشه تو قلب توئه. و همیشه تو قلب ما هم خواهد بود. خاطرات خوبش… اون‌ها هیچ‌وقت از بین نمی‌رن. همیشه باهات هستن.»

تهیونگ صورت ا.ت را بوسید. «الان دیگه هیچی نیست که بخواد بهت آسیب بزنه. من اینجام. همه ما اینجاییم. تو تنها نیستی.»

ا.ت سرش را به سینه‌ی تهیونگ تکیه داد. نفس‌هایش آرام‌تر شده بود و گرمای حضور تهیونگ، آرامش‌بخش بود. کابوس هنوز در ذهنش بود، اما حضور تهیونگ، مانند فانوسی در تاریکی، راه را برایش روشن می‌کرد.

«ممنونم، تهیونگ…» زمزمه کرد.

تهیونگ او را بیشتر در آغوش گرفت. «فقط استراحت کن. و بدون که من همیشه همین‌جام. تا وقتی نفس می‌کشم، ازت محافظت می‌کنم.»
دیدگاه ها (۰)

فاصله یک لبخند تا جنون

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

پارت 5

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

سناریو جدید

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت سومروز بعد، ا/ت طبق معمول بعد از کلاس...

«درخواستی»ــــــــــــــــــــــــــــــــهمه چیز برمیگرده ب...

فیک تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط