پارت ۲۸
پارت ۲۸
Sa:"چرا مثل چوب خشک خشکت زده کاکاشی؟! ناروتو رو وردار در ریم."
ولی کاکاشی چیزی نمیشنید، اینهمه خون یکجا کامل سلول های مغزش را پیچیده بود به هم. پرستار ها هم که هی از در و دیوار میریختند تو.
O:"ای بابا اینجوری نمیشه ساسکه برو کاکاشی و ناروتو رو وردار اینا با من."
ساسکه سریع دوید توی اتاق، خون زیر پاهایش مثل اب صدا میداد. ناروتو خشکش زده بود و مشخص بود تازه یادش امده چیکار کرده. ساسکه سریع بلندش کرد:"خوبی ناروتو؟ چیکارت کردن؟" (بابا اونا کاریش نکردن این اونا رو کر...)
ناروتو هیچی نگفت، فقط سرش را گذاشت روی شانه ی ساسکه. (ازون برق برقیا گذاشتم که بذارید دور ساسکه حس و حالشو باز درک کنید):"فقط بریم بیرون."
ساسکه سریع دوید، دست کاکاشی را گرفت و شروع کرد کشیدنش:"بیا کاکاشی، خونو ول کن."
شروع کردند دویدن، اوبیتو هم وسط کاری کتک زدن پرستار ها را ول کرد. قرار شد فرار کنند. همینجوری میپیچیدند توی راهرو ها و سعی میکردند تا جای ممکن با پرستار ها درگیر نشوند.
O:"ایتاچی کو؟"
Sa:"پایینه. بدویید."
ولی به محض اینکه خواستند از پله ها بروند پایین...
مادارا سر راهشان سبز شد.
دید که دارند ناروتو را میبرند، اخم هایش حسابی رفت تو هم:"سوژه رو دزدیدید؟ خیلی غلط کردین بی اجازه اومدین اینجا. بزنشون بینم یاهیکو."
K:"برگردید! ایتجا نمیشه رفت"
سریع دوباره برگشتند و خواستند از یک راه دیگر بروند که پرستار ها ان قسمت را هم اشغال کردند.
O:"رید که. بشینید زمین"
ساسکه سریع نشست زمین و ناروتو را توی بغلش فشرد تا اگر تیری شلیک شد به او نخورد. یاهیکو رگبار از توی کیفش کشید بیرون:"سوژه رو بذارید زمین."
ساسکه ناروتو را به خودش فشار داد:"نه!"
Y:"پس شلیک."
ولی وقتی شلیک کرد، ساسکه با اینکه خودش را سپر ناروتو کرده بود، هیچ تیری بهش نخورد. به کاکاشی هم نخورد. چون اوبیتو ایستاده بود جلویشان.
O:"ساسکه...ناروتو و کاکاشی رو بردار و ...برید."
صدای اوبیتو خش دار شده بود، قطره های خون روپوش سفید رنگ پزشکی اش را قرمز کردند. چشم همه گشاد شد، حتی مادارا.
M:"اوبیتو؟! چرا وایسادی جلوی تیر؟"
کاکاشی خود به خود بلند شد، حتی اگر از خون میترسید. اوبیتو را قبل از اینکه بیفتد زمین گرفت:"نه نه نه نه منو نگاه، منو نگاه کن. کجات تیر خورده؟ نفس بکش بیا برگردیم بیمارستان."
دست هایش خونی شد، ولی اینبار، اهمیتی نداشت. اوبیتو را به خودش فشار داد:"نمیر، تو یکی دیگه نمیر."
Sa:"فشارش نده کاکاشی! تیر خورده."
اوبیتو دستش را بالا اورد، دوبار با حالت دوستانه ای زد پشت کاکاشی. حتی با اینکه دیگر قدرت همیشگی را نداشت:"تو یروزی خوب میشی کاکاشی، اینو از تو وجودت میبینم."
چشم های کاکاشی گشاد شد، همان حرف. همان حرفی که تمام این مدت در یاد و قلبش زنده نگه داشته بود. از دهان کی بیرون امد؟ دکترش. کسی که فکر نمیکرد هیچ ارتباطی به پسربچه ان روز داشته باشد.
کاکاشی حقیقت را فهمید...که تمام این مدت کسی که میخواسته جلوی چشم هایش بوده. ولی حقیقتی بود که دیر فهمید.
(حالا فوش به من ازاده)
Sa:"چرا مثل چوب خشک خشکت زده کاکاشی؟! ناروتو رو وردار در ریم."
ولی کاکاشی چیزی نمیشنید، اینهمه خون یکجا کامل سلول های مغزش را پیچیده بود به هم. پرستار ها هم که هی از در و دیوار میریختند تو.
O:"ای بابا اینجوری نمیشه ساسکه برو کاکاشی و ناروتو رو وردار اینا با من."
ساسکه سریع دوید توی اتاق، خون زیر پاهایش مثل اب صدا میداد. ناروتو خشکش زده بود و مشخص بود تازه یادش امده چیکار کرده. ساسکه سریع بلندش کرد:"خوبی ناروتو؟ چیکارت کردن؟" (بابا اونا کاریش نکردن این اونا رو کر...)
ناروتو هیچی نگفت، فقط سرش را گذاشت روی شانه ی ساسکه. (ازون برق برقیا گذاشتم که بذارید دور ساسکه حس و حالشو باز درک کنید):"فقط بریم بیرون."
ساسکه سریع دوید، دست کاکاشی را گرفت و شروع کرد کشیدنش:"بیا کاکاشی، خونو ول کن."
شروع کردند دویدن، اوبیتو هم وسط کاری کتک زدن پرستار ها را ول کرد. قرار شد فرار کنند. همینجوری میپیچیدند توی راهرو ها و سعی میکردند تا جای ممکن با پرستار ها درگیر نشوند.
O:"ایتاچی کو؟"
Sa:"پایینه. بدویید."
ولی به محض اینکه خواستند از پله ها بروند پایین...
مادارا سر راهشان سبز شد.
دید که دارند ناروتو را میبرند، اخم هایش حسابی رفت تو هم:"سوژه رو دزدیدید؟ خیلی غلط کردین بی اجازه اومدین اینجا. بزنشون بینم یاهیکو."
K:"برگردید! ایتجا نمیشه رفت"
سریع دوباره برگشتند و خواستند از یک راه دیگر بروند که پرستار ها ان قسمت را هم اشغال کردند.
O:"رید که. بشینید زمین"
ساسکه سریع نشست زمین و ناروتو را توی بغلش فشرد تا اگر تیری شلیک شد به او نخورد. یاهیکو رگبار از توی کیفش کشید بیرون:"سوژه رو بذارید زمین."
ساسکه ناروتو را به خودش فشار داد:"نه!"
Y:"پس شلیک."
ولی وقتی شلیک کرد، ساسکه با اینکه خودش را سپر ناروتو کرده بود، هیچ تیری بهش نخورد. به کاکاشی هم نخورد. چون اوبیتو ایستاده بود جلویشان.
O:"ساسکه...ناروتو و کاکاشی رو بردار و ...برید."
صدای اوبیتو خش دار شده بود، قطره های خون روپوش سفید رنگ پزشکی اش را قرمز کردند. چشم همه گشاد شد، حتی مادارا.
M:"اوبیتو؟! چرا وایسادی جلوی تیر؟"
کاکاشی خود به خود بلند شد، حتی اگر از خون میترسید. اوبیتو را قبل از اینکه بیفتد زمین گرفت:"نه نه نه نه منو نگاه، منو نگاه کن. کجات تیر خورده؟ نفس بکش بیا برگردیم بیمارستان."
دست هایش خونی شد، ولی اینبار، اهمیتی نداشت. اوبیتو را به خودش فشار داد:"نمیر، تو یکی دیگه نمیر."
Sa:"فشارش نده کاکاشی! تیر خورده."
اوبیتو دستش را بالا اورد، دوبار با حالت دوستانه ای زد پشت کاکاشی. حتی با اینکه دیگر قدرت همیشگی را نداشت:"تو یروزی خوب میشی کاکاشی، اینو از تو وجودت میبینم."
چشم های کاکاشی گشاد شد، همان حرف. همان حرفی که تمام این مدت در یاد و قلبش زنده نگه داشته بود. از دهان کی بیرون امد؟ دکترش. کسی که فکر نمیکرد هیچ ارتباطی به پسربچه ان روز داشته باشد.
کاکاشی حقیقت را فهمید...که تمام این مدت کسی که میخواسته جلوی چشم هایش بوده. ولی حقیقتی بود که دیر فهمید.
(حالا فوش به من ازاده)
- ۸۸۹
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط