👑 پارت هفتم | نامزدی‌ای که هیچ‌کس نمی‌خواست

👑 پارت هفتم | نامزدی‌ای که هیچ‌کس نمی‌خواست

صبح روز بعد، لیانا هنوز باورش نمی‌شد چه اتفاقی افتاده.
جلوی آینه ایستاده بود و با ناباوری به خودش نگاه می‌کرد.
— نامزدی با ولیعهد؟ من؟!
مادرش پشت سرش ایستاد.
— هنوز هم عصبانی هستی؟
— عصبانی نیستم... گیجم!
— شاید جنگکوک آن‌قدرها هم بد نباشد.
لیانا سریع برگشت.
— مامان! دیشب دیدی چطور با من حرف می‌زد؟
— اتفاقاً خیلی مؤدب بود.
— مؤدب؟! اون حتی بلد نیست لبخند بزنه!
مادرش خندید.
— شاید تو باعث می‌شی لبخند نزنه.
— خیلی خنده‌داره.
همان لحظه صدای در آمد.
خدمتکار سلطنتی وارد شد و تعظیم کرد.
— بانوی جوان، اعلیحضرت ولیعهد منتظر شما هستند.
لیانا با تعجب پرسید:
— من؟ چرا؟
— فرمودند درباره‌ی جشن نامزدی باید با شما صحبت کنند.
لیانا آه کشید.
— البته که باید صحبت کنیم...
چند دقیقه بعد، در باغ قصر.
جنگکوک کنار فواره ایستاده بود.
با دیدن لیانا گفت:
— ممنون که آمدید.
— انتخاب دیگری داشتم؟
جنگکوک لبخند کوتاهی زد.
— ظاهراً نه.
لیانا روبه‌رویش ایستاد.
— پس بیایید یک چیز را روشن کنیم.
— بفرمایید.
— من قرار نیست برای خوشحال کردن دربار، شخصیت خودم را تغییر بدهم.
جنگکوک آرام جواب داد:
— من هم چنین چیزی از شما نمی‌خواهم.
لیانا مکث کرد.
— واقعاً؟
— واقعاً.
— پس چرا این ازدواج؟
جنگکوک نگاهش را از او گرفت.
— نمی‌دانم.
— عالیه. من هم نمی‌دونم.
چند لحظه سکوت کردند.
بعد جنگکوک گفت:
— حداقل می‌توانیم سعی کنیم همدیگر را بشناسیم.
لیانا با تردید پرسید:
— بدون اینکه مجبور باشیم همدیگر را دوست داشته باشیم؟
— دقیقاً.
لیانا لبخند کوچکی زد.
— این اولین پیشنهاد عاقلانه‌ایه که از شما شنیدم.
جنگکوک خندید.
— و شما اولین تعریف واقعی‌تان را از من کردید.
لیانا با تعجب گفت:
— این تعریف بود؟
— هنوز تصمیم نگرفته‌ام.
لیانا خندید.
برای اولین بار، هیچ‌کدام احساس نکردند کنار دیگری بودن آن‌قدرها هم سخت است.
اما درست همان لحظه، صدای موسیقی از تالار قصر بلند شد.
جنگکوک گفت:
— باید برای جشن تمرین کنیم.
لیانا چشم‌هایش را گرد کرد.
— دوباره رقص؟
— بله.
— شما واقعاً قصد دارید من را از رقص متنفر کنید، نه؟
جنگکوک دستش را جلو آورد.
— این بار قول می‌دهم روی پای شما نروم.
لیانا به دستش نگاه کرد و خندید.
— خیلی مطمئن نیستم.
اما دستش را گرفت.
و قدم‌هایشان آرام‌آرام با موسیقی هماهنگ شد...
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شروط برآی پآرت بعدیː
ˡᶦᵏᵉ : 𝟷𝟶𝟶👑⃢⋆
ᶜᵒᵒᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶👑⃢⋆
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟸𝟾👑⃢⋆
دیدگاه ها (۲۵)

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟓 🎸🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «اسم این آهنگ... توی...

💋فیلیکس و می سان 💋

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچی...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۵ — پایان شراب قرمزرینا در را باز کرد.پشت د...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت دومسه روز از آن اتفاق گذشته بود.ا/ت د...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۲ — بالاخره گفتمبعد از آن روز، همه‌چ...

.....پارت دوم.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط