(عاشق غریب)
(عاشق غریب)
پارت ۸
از زبان باران
ننه صورت ناراحتی به خودش گرفت و گفت:
_ ننه دورت بگرده....الهی خیر نبینن که تو رو اینجوری اذیت کردن....اما عمرا اینجا پیدات کنن....با جیگر گوشت همینجا زندگی میکنی....
با حرفاش احساس امنیت و پشتیبان داشتن کردم....البته برای اولین بار....اما ترس از مهرشاد ولن نمیکرد....بعد از حرف زدن با ننه رخت خواب هامون رو انداختیم و رفتیم سر جامون....بابا و ننه تو حال خوابیدن اما من به خاطر ارغوان تو اتاق رخت خوابم رو انداختم....ارغوان خواب بود .....گذاشتم رو تشک بغلم و خودمم آروم چشمام رو روی هم گذاشتم....
***
رو به ننه کردم و پرسیدم:
_بابا کجاست؟
_مادر دورش بگرده....اول صبح رفت سر کار
شکر رو با قاشق ریختم تو چای و هم زدم....
_ننه منم باید یه کاری واسه خودم راست و ریست کنم....نمیشه مفت بخورم و بخوابم...
ننه چای دومش و ریخت و گفت:
_ ننه من قربونت برم....تو تنها کاری که لازمه بکنی اینکه بچت و برزگ کنی....بعدشم اینجا خونه ی خودته....
_ننه من میترسم مهرشاد پیدام کنه...
ننه صورت بیخیالی به خودش گرفت و گفت:
_نگران نباش ....اینجا به عقل جنم نمیرسه....الان فامیل های مامانت فکر میکنن من فسیل شدم....
خنده ای به این فکراش کردم....با صدای در نگاه هر دومون رفت سمت در....
_ ننه بشین پات درد میکنه ....من باز میکنم...
در رو باز کردم و با حس سنگینی چیزی روم چشمام رو باز کردم....با دیدن چشمای حنانه انگار دنیا رو بهم دادن...منو محکم تو بغلش گرفت وگفت:
_ وایییی....باران.....دختر ....کجایییی؟
سعی کردم از بغلش بیام بیرون اما مثل کنه چسبیده بود بهم...بعد از اینکه رضایت داد ولم کنه نشستیم رو ایوون پیش ننه و کل ماجرای هفت سال رو تو نیم ساعت توضیح دادم....باورش نمیشد مهرشاد همچین رفتار هایی داشته باشه....بزور به حنانه فهموندیم که صدایی بچه ای که از تو اتاق میاد صدای دختر منه...
............................................................................
دلم برای باران میسوزه ...مثل اصحاب کهف میمونه😂
۷ سال هیچکس و ندیده 😟
پارت ۸
از زبان باران
ننه صورت ناراحتی به خودش گرفت و گفت:
_ ننه دورت بگرده....الهی خیر نبینن که تو رو اینجوری اذیت کردن....اما عمرا اینجا پیدات کنن....با جیگر گوشت همینجا زندگی میکنی....
با حرفاش احساس امنیت و پشتیبان داشتن کردم....البته برای اولین بار....اما ترس از مهرشاد ولن نمیکرد....بعد از حرف زدن با ننه رخت خواب هامون رو انداختیم و رفتیم سر جامون....بابا و ننه تو حال خوابیدن اما من به خاطر ارغوان تو اتاق رخت خوابم رو انداختم....ارغوان خواب بود .....گذاشتم رو تشک بغلم و خودمم آروم چشمام رو روی هم گذاشتم....
***
رو به ننه کردم و پرسیدم:
_بابا کجاست؟
_مادر دورش بگرده....اول صبح رفت سر کار
شکر رو با قاشق ریختم تو چای و هم زدم....
_ننه منم باید یه کاری واسه خودم راست و ریست کنم....نمیشه مفت بخورم و بخوابم...
ننه چای دومش و ریخت و گفت:
_ ننه من قربونت برم....تو تنها کاری که لازمه بکنی اینکه بچت و برزگ کنی....بعدشم اینجا خونه ی خودته....
_ننه من میترسم مهرشاد پیدام کنه...
ننه صورت بیخیالی به خودش گرفت و گفت:
_نگران نباش ....اینجا به عقل جنم نمیرسه....الان فامیل های مامانت فکر میکنن من فسیل شدم....
خنده ای به این فکراش کردم....با صدای در نگاه هر دومون رفت سمت در....
_ ننه بشین پات درد میکنه ....من باز میکنم...
در رو باز کردم و با حس سنگینی چیزی روم چشمام رو باز کردم....با دیدن چشمای حنانه انگار دنیا رو بهم دادن...منو محکم تو بغلش گرفت وگفت:
_ وایییی....باران.....دختر ....کجایییی؟
سعی کردم از بغلش بیام بیرون اما مثل کنه چسبیده بود بهم...بعد از اینکه رضایت داد ولم کنه نشستیم رو ایوون پیش ننه و کل ماجرای هفت سال رو تو نیم ساعت توضیح دادم....باورش نمیشد مهرشاد همچین رفتار هایی داشته باشه....بزور به حنانه فهموندیم که صدایی بچه ای که از تو اتاق میاد صدای دختر منه...
............................................................................
دلم برای باران میسوزه ...مثل اصحاب کهف میمونه😂
۷ سال هیچکس و ندیده 😟
- ۶.۵k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط