{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

″Why we″

″Why we″
His eyes are still shining
Part:1

با پای برهنه روی آسفالتی که تازه بارون خورده بود می دویید آشفته بود ،اشفته از زندگی، از تقدیر ،از سرنوشت .. فقط میخواست تمومش کنه. دیگه براش هیچکس مهم نبود. و هیچی براش نمونده بود. نه ذوقی نه خوشحالی حتی نمیتونست گریه کنه..
به سمت پل معروف شهرشون رفت.. باد می وزید و پوست پسرک رو نوازش میکرد ، میون موهای قهوییش می‌چرخید و رهاش میکرد. انگار به آخر خط رسیده بود..
کوک:ببخشید، ببخشید خاله، من دیگه نمیتونم با یه لبخند چرت زندگیمو بگذرونم.
دستشو روی میله ها گذاشت.
قطرات باران با پوستش تماس کوتاهی داشت. میله ها سرد بودن. و لرزه ریزی توی بدن اون پسر ناامید ایجاد شده بود. چشماشو بست و صورتشو سمت آسمون گرفت..
قطرات بارون اروم به روی صورتش فرود میومدن ، گونه هاشو نوازش میکردن ..
کوک:میبینی . حتی کسیو ندارم که نگرانم بشه..کوله سیاه رنگشو روی زمین انداخت و نزدیک تر شد. پاهاشو اونور میله برد..
واقعا میخواست بمیره؟ یا فقط نیاز داشت خدا معجزه ای توی زندگیش قرار بده؟ واقعا زندگیش قرار همینطور بدون هیچ احساسی تموم بشه. فکراشو رها کرد و دستشو از رو میله برداشت.. قبل از اینکه بتونه خودشو در میان باران و هوا رها کنه.دستی دور کمرش حلقه شد و محکم کشیدش روی زمین . روی هم افتادن.
تهیونگ:داری چیکار می‌کنی ؟دیوونه شدی؟
سویشرتشو در اورد و روی بدن ضریف و ضعیف کوک گذاشت.
کوک گریه کرد، بعد از مدتها قطره اشک ها همراه باران روی گونه هایش رقصی غمگین راه انداخته بودن، که نواختن اون به لطف چشمانش بود.
تهیونگ پسرک و در آغوش گرفت
تهیونگ:حالت خوبه؟
کوک گریه میکرد بدون خجالت ، بدون هیچ حیایی. انگار بیشتر از این نمی‌توانست.
تهیونگ نگاهی به صورت بی نقص کوک انداخت..
لپ هایی که انگار آب رفتن، لب های پفکی ،چشمان کشیده، تهیونگ نمیدونست اون روز فقط یه نفر رو نجات نداده، بلکه دلیل زندگی به خودش داده
کوک بی جون از زمین صفت برخواست و باز به سمت میله ها رفت.
کوک:ولم کن خواهش میکنم تو هیچی از زندگیم نمیدونی.
گریه اش را قورت داد انگار سنگی درون سینه اش جا خوش کرد.
تهیونگ:هی پسر اروم باش
بازوی باریک و ضریف کوک رو گرفت
کوک:بازومو ول کن خواهش میکنم.
تهیونگ بازوی کوک رو رها کرد . کوک بدون حتی یک ثانیه تلف کردن پرید.. به امید اینکه رودی که زیر اون پل هست اون رو ببره.. اما قبل از اینکه آب ریهاشو پر کنه..
دیدگاه ها (۵)

P. 5𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊. ...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆P27تهیونگ: اووو آ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت چهاردهم: تاوانِ انتخابصدای پ...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : هفتم » پیشونی پسر رو بوسید . کوک سرش...

### پارت سوم: فرار از سایه‌ی ملاقه!سکوتِ سنگین و پر از کششِ ...

معاملهp27پارت اسماتتهیونگ کوک رو براید استایل بلند کرد توی د...

### پارت ۵: طوفان در اتاق کارسرمای اتاق کار جونگ‌کوک، با ورو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط