{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم

Rose of mine🌷



جونگ‌کوک دست‌هاش رو توی جیبش گذاشت و به اطراف سالن نگاه کرد.
«کار سخته درسته؟»

«آره. راستش هنوز نصف آدمای اینجا رو نمی‌شناسم.»

«پس تنها نیستی، منم اولش همین بودم.»

رزالین خندید.

«تو؟ بعید می‌دو
نم.»

جونگ‌کوک با تعجب نگاهش کرد.

«چرا؟»

«نمی‌دونم… به نظر نمیاد کسی اینجا غریبه حسابت کنه.»

جونگ‌کوک خندید.

«خب، شاید چون یه مدت اینجام.»

چند دقیقه‌ای همین‌طور درباره‌ی محیط کار، پروژ
ه و آدم‌هایی که آنجا بودند حرف زدند. رزالین کاملاً راحت بود و اصلاً سعی نمی‌کرد رفتار خاصی داشته باشد. نه هیجان‌زده بود، نه مدام حواسش به این بود که با چه کسی حرف می‌زند.

برای همین وقتی یکی از عوامل از دور صدا زد:

«جونگ‌کوک، آماده‌ای؟ صحنه تا پنج دقیقه دیگه شروع می‌شه.»

رزالین ناخودآگاه برگشت سمت صدا.

«جونگ‌کوک؟»

جونگ‌کوک لبخند زد.

«
آره، باید برم.»

«برای چی؟»

چند لحظه سکوت کرد؛ انگار تازه متوجه شده بود رزالین واقعاً هیچ ایده‌ای ندارد.

«برای فیلمبرداری.»

«فیلمبرداری؟»

«آره.»

جونگ‌کوک فقط لبخندی زد و رفت سمت گروه بازیگران.

رزالین هنوز سر جایش ایستاده بود.

چند دقیقه بعد، وقتی صحنه شروع شد، تازه همه‌چیز برایش روشن شد.

جونگ‌کوک لباس شخصیتش را پوشیده بود و جلوی دوربین ایستاده بود. رفتار و حالت صورتش کاملاً عوض شده بود
؛ همان آدمی که چند دقیقه قبل خیلی راحت کنارش ایستاده و درباره‌ی روز اول کاری‌اش حرف می‌زد، حالا جلوی دوربین با تمرکز کامل بازی می‌کرد.

رزالین چند لحظه با تعجب نگاهش کرد.

یکی از کارکنان کنار دستش متوجه نگاهش شد و گفت:

«تو نمی‌دونستی جونگ‌کوک بازیگره؟»

رزالین آرام سرش رو به نشونه‌ی نه تکون داد.

«نه…»

طرف خندید.

«پس عجیبه واقعاً.»

رزالین دوباره به صحنه نگاه کرد و زیر لب گفت:

«من فکر کردم فقط یکی از آدمای این پروژه‌س
ت.
وقتی فیلمبرداری تمام شد، جونگ‌کوک از صحنه بیرون آمد و چشمش به رزالین افتاد.

چند قدم به سمتش آمد.

«خب؟»

رزالین دست به سینه ایستاد و با حالت متعجب نگاهش کرد.

«تو بازیگری؟»

جونگ‌کوک چند ثانیه بهش خیره ماند و بعد خندید.

«بالاخره فهمیدی؟»

رزالین هم خندید.

«خب آخه چرا نگفتی؟»

«تو نپرسیدی.»

«فکر نمی‌کردم لازم باشه بپرسم!»

جونگ‌کوک خندید.

«پس الان نظرت عوض شد؟»

رزالین سرش رو تکون داد.

«نه… فقط یکم عجیبه.»

«چی عجیبه؟»

«اینکه من این همه راحت باهات حرف زدم و اصلاً نمی‌دونستم کی هستی.»


این داستان با خوندن شما زنده‌ست؛با یه 🖤 و چند کلمه، زنده‌ترش کنید.
#فیک #فیکشن_بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #فیک_اسمات
دیدگاه ها (۱۹)

VIBE

پارت سوم

پارت اول

مقدمه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط