{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان عشق و عاشقی در فرودگاه

رمان عشق و عاشقی در فرودگاه
Part:29
ارسلان،عجب ادمی هستی تو
دیانا،همینیه که هست میخوای بخوا نمیخوای هم باید بخوای ایششش
رفتم تو اتاق
یه شومیز سفید پوشیدم و یه شلوار سفید
موهامم دم اسبی بستم
دیانا،بعدی
پانیذ،یکجور میگه بعدی انگار داره نوبت میده دکتری دیانا
دیانا،حس ششم میگه تو ایده بله دکترم
پانیذ،اون حس شیشمت غلط کرد
دیانا،حسود پلاستیکی
مامان پانیذ،انقدر نزنید تو سرو کله هم بیاید غذا
ارسلان،برو برو ترافیک کردین
سر میز کنار ارسلان نشستم
دیانا دم گوش ارسلان،ارسلان امروز باهاش قرار دارم
ارسلان،خوب من چکار کنم
دیانا،عهعهع
ارسلان،عهه نه به خوب میگی چکار کنم دور خودم حفاظ بکشم
دیانا،اره
ارسلان،میگیم خنگی بهت بر میخوره دیانا
وقتی با توعه چجوری میخواد بیاد سراغ من
دیانا،راست میگی اصلا به من چه خودت مراقب خودت باش
ارسلان،اره هیچ بویی بهتر از اون بو نیست
دیانا،بقرانننن قسطی نداشممممممم
نیکا،ببخشید یه سوال
دیانا،ها
نیکا،قضیه این بو چیه
ارسلان،ایشون
دیانا،جلوی دهن ارسلانو با دستم گرفتم
دیانا،هیچی
نیکا،انقدر مهمه
دیانا،بعدا برات تعریف میکنم نیکا جان
مهشاد،باشه
دیانا،بعدا به همتون میگم نمیتونی یه حرف خوصوصی بزنی
پانیذ،دستتو از رو دهنش بردار
دیانا،اره راست میگی ادم باش به کسی نمیگی
رضا،به دخترا که قراره بگی
دیانا،منظورم شماها بودید
محراب،ما محرم شدیم
دیانا،اره
پانیذ،از وقتی که از المان برگشتی خیلیییی پرو شدی
محراب،هوششش
دیانا،قربون داداشم
مهشاد،تا الان که محرم نبودید
دیانا،خوب ببین زنداداش
پانیذ،ببخشیددد
ارسلان،اوو داستان جالب شدددد
مهشاد،دیانااااا
رضا،زنداداش؟؟
پانیذ،ببخشید زنداداشو میشه برای من تعریف کنی
محراب،او او مامان اومد خفه شید خفه شید
ارسلان(دم گوش دیانا)،به من نمیگی هااا باشه
دیانا،عههه ارسلان تروخدا
ارسلان،خوب باشه باشه
دیانا،ععههههه جون من اینجوری نکن
ارسلان،نمیخوام اصلا ب ت چ
دیانا،چیو به من چه
ارسلان،هیچی
دیدگاه ها (۱)

رمان عشق و عاشقی در فرودگاهPart:30دیانا،خوب بعد غذا میگم باش...

رمان عشق و عاشقی در فرودگاهPart:31رفتم بیرون کفشامو پوشیدم و...

رمان عشق و عاشقی در فرودگاهPart:28رسیدیم خونه که تو خونه بوی...

رمان عشق و عاشقی در فرودگاهPart:27پانیذ،شنگولیدیانا،نه پانیذ...

پارت ۵- خب همه چی اوکیه + واو ...چرا اینجا دو خوابه هست ؟- ر...

نام رمان: قلب در تاریکی

Novel panleo ♡ #part⁶³ ♡『 leoreza 』نگاه عاجزانه اش رو بهم دو...

Novel panleo ♡ #part⁶¹ ♡『 paniz 』نگاهی به آینه‌‌ی آسانسور کر...

بابابزرگ برگشت سمته لیام و گفت & : نوبت تو هم میرسه جئون لیا...

part 30جونگکوک« تو چی؟»&من چیجونگکوک«توم شده اینطوری با دوست...

P4 .PRISAN MAFIA.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط