شکوفه مرداب(ادامه قسمت اول)

نمیدونم این صدای خنده گل و درختان جنگل بود یا صدای حیوانات اما هر چه بود داشتند به دعوای اون دو تا نگاه میکردن و این حتی برای ابروخورشید درآسمان هم جالب و تماشایی بود.
مردی که موهای دختر رو چنگ میزد و ا/ت که گوشای پسر رو محکم فشار میداد و هر دوشون بین دادو بیداداز درد به هم میتوپیدند.
-آی آی دختره بی چشم ورو،ولم کننن
-تو ولم کن پسره از خود،آییی
ا/ت چشماشو ازدرد بسته بود و به دور هم میچرخیدند تا اینکه دستاشو گرفت بالا و به نشانه تسلیم اشاره کرد دست بکشه.
مرد هم که دید برنده این دعوا خودشه تک خنده ای دندون نمازدو موهای صافی که حالا کج و کوله و حالت دار شده بود رو ول کرد و صاف ایستاد تا نفس تازه ای بگیره.
-دیدی حق با من بود،دختره خیره سر
-مراقب،حرف زدنت باش
هردوشون نفس میزدن و تقاضای یه اکسیژن خالص رو داشتن.لحظه ای که گذشت هر دوشون به هم خیره شدن و شروع کردن به قهقهه زدن.مرد با صدای دلنشین و بمش میخندید و ا/ت تنها به لبخند اکتفا میکرد.
صدای آواز پرندگان و لالایی برگ درختان سکوت بینشون رو میشکوند و وادارشون میکرد که به حرف در بیان.
-خب نگفتی تو کی هستی پسرلوسه
-یا قرار نشد شروع نکنیا
ا/ت خندید و با سرش تایید کرد که دیگه خبری از گوش گرفتن نیست.مرد با مشت دستش اهومی کرد و سرشو بالا گرفت و با وقار لب زد:من شا
-شاه؟
مرد که دستپاچه شده بود و نباید سوتی میداد تک خنده ای زد و سریع خودشو جمع کرد
-نه شاه نه،من شائو هیونجین هستم
دختر که از فامیل پسر متعجب شده بود اخماش تو هم رفت و لب زد:شائو؟از چین اومدی؟
هیونجین که فهمید چه گندی بالا اورده این چشم اون چشم میکرد تا حرفشو تصحیح کنه اما بی فایده بود که سوالی به سرش زد.
-من گفتم کی هستم حالا نوبت خودته،بگو ببینم تو کی هستی؟
-م،من
-خانم جوان
با شنیدن صدای پیرزن سرشو به پشت بر گردوندو باخنده ای ساختگی به سمتش رفتو خداروشکر که به موقع رسیده بود.
-دایه
محکم بغلش کردو ازبودنش دراین حال و زمان خداروشکر میکرددر حالی که هیونجین با تعجب به دختر و اون زن نگاه میکرد.از بغل زن بیرون اومد و دو طرف بازوهاش توسط زن گرفته شد و از سر تا پایینشو چک کرد.معلوم بود حسابی ترسیده چون اون چیز های براق تو چشماش اشک بودن، نبودن؟!
-خانم جوان کجا بودین نمیگین من دلم هزار جا میره.باید بریم وگرنه
- باشه الان میریم
ا/ت حرف دایه راقطع کرد و به سمت مردی که فقط یه ربع شناخته بودتش قدم برداشت و لبخند محوی زد.
- من رومی بخشید ولی باید برم
بدون حرف!بدون خداحافظی!بی مقدمه و توضیح از پیش پسر رفت و هیونجین رو با کلی سوال تودل جنگل تنها گذاشت!
از دور به رفتنشون نگاه میکرد و اصلا نفهمید چرا اون زمان لال شده بود.شاید به خاطر شناخت کم،یا شاید چون یه ادم گذرا بود،یا شایدم چون محو خنده و چشم های فریبندش شده بود
یه قطره رو دستش افتاد!به اسمان نگاه کرد ولی اونقدر صاف بودکه بعید میدونست بارون بیاد.اما وقتی انگشت اشارشو رو چشم چپش کشید فهمیداین قطره،قطره شوق اشکه!
-اما اسم تو به من نگفتی
لبخندی زد و به خیسی انگشتش نگاه کرد.سرشو بالا اورد و نفس عمیقی کشید که صدای سربازان قصررو از یک کیلومتریشم که داشتن دنبالش میگشتن تو دل جنگل به گوشش رسید.پاشو به سمت سربازا کج کرد و در دلش با خودش زمزمه کرد:امیدوارم دوباره ببینمت،ماها!

the ending chapter one
comment?!👌
دیدگاه ها (۲)

نیمه شب بودچان رو کاناپه دراز کشیده بود چون که ظهر با ا/ت بح...

⚠️عکس عوض شده⚠️P27عروس فراری تا وقتی ا/ت بخواد حرفش رو تموم ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

ریاکشن پارت ۲

جنگل نفرین شده پارت ۲۱

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

فاصله یک لبخند تا جنون

تکپارتی از جین...«دوستان بعضی اوقات ممکنه وسط فیک طولانی تک ...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط