پارت ششم
پارت ششم
صبر کن تا بیجایی که نبینممون میرسونمت تو نمیتونی حتی درست راه بری
+ باشه
سوار موتور شدین و تو رو تا یه جایی رسوند و وقتی
داشتی میرفتی یه بوسه آروم و سریع روی لبت گذاشت و با نگاه مهربونش
_ ا/ت من دوست دارم
تعجب کردن *
+ خب............. تو آدم پررویی هستی شینیچیرو * سرخ شدن
_ * قهقه * خب نمیخوای جوابم رو بدی؟
+ اگه بگم از اینی که هستی پر رو تر نمیشی
_ نه قول میدم
+ منم دوست دارم
فرار کردن *
ویو ا/ت
رسیدم خونه سریع رفتم تو اتاقم لباسمو در آوردم و سریع رفتم حموم تا یادم میفته سر تا پا قرمز میشم نمیدونم باید چیکار کنم ما واقعا الان رسما باهم دوست پسر و دوست دختریم
درضمن حتی انکار رو هم کردیم همش تقصیر خودمه اوه اون موقع انقد تحریک نمیکردم اون که داشت میرفت
به هر حال الان اینا مهم نیست معلوم نیست قراره چقد بدبختی بکشم پدر پوست از سرم میکنه مامانم نمیدونست که قرار بود انقد طول بکشه
باید حواسم باشه
صبح اون روز مادرت در اتاق رو زد و تورو از خواب بیدار کرد بدون هیچ حرفی خلاف همیشه با چهره ای جدی و عصبانی اومد داخل اتاق و نشست روی تخت
مادرت : ببین ا/ت درسته من گفتم باید آزاد باشی اما در این حد که از شب تا صبح بیرون باشی اونم با کی؟ با یه پسر اراذل موتوری
+ مامان تو از کجا میدونی؟
هه انگار یادم رفته مامان من تو سرتاسر جهان جاسوس داره هعی
مادر پاسخ سوال قبلی رو نداد و نشنیده گرفتش پس کار همون خبرچیناس
+ مامان من اون پسره رو......د.. و.. دوست.. دارم
مادرت : دخترم صورتت قرمز شدده حالت خوبه؟
+ اوهوم
مادرت : پس انقد دوسش داری که حتی با گفتن احساساتت جلوی یه نفر دیگه هم سرخ میشی و خجالت میکشی؟
+ آره
مادرت هوممم خب پس فکر کنم پسر خوبی باشه که دختر منو اینقد شیفته خودش کرده
برنامت چیه؟ قراره چیکار کنی؟
+ هااا؟
مادرت: تو که میدونی پدرت نمیزاره با اون پسر یا هر پسری ازدواج کنی تو فقط باید با پسرهایی که اون انتخاب میکنه آشنا بشی و تهش یکیشون رو انتخاب کنی
+ چی؟ نخیر اگه خیلی اونارو دوست داره خودش برا باهاشون ازدواج کنه.. این زندگی منه و من حق دارم خودم برای خودم تصمیم بگیرم تا با کی میخوام ازدواج کنم
شب شده بود و سر میز شام بودیم
پدرت از قضیه ی تا دیروقت بیرون بودن تورو نمیدونست چون مادرت پوشش داده بود اما مشکوک شده بود
شام رو خوردین و تو خیلی جدی و قاتعانه سر میز دستات رو گذاشتی و بلند جوری که بفهمن جدی هستی داد زدی
« من عاشق شدم »
آب تو گلوی مادرت گیر کرد و شروع کرد به سرفه کردن و پدرت مردمک چشماش گرد شد سرشو آورد بالا و خواهر کوچکترم مات و مبهوت مونده بود چی بگه
پدرت : خب پس قراره با کدوم از پسرای فامیل ازدواج کنی؟ عاشق کدومشون شدی؟
+ نه پدر اون از فامیل نیست و یه پسر غریبه اس و یک زندگی معمولی داره.
پدرت : یعنی چی؟ * کوبیدن روی میز
تو میدونی ما چقد روتو حساب کردیم تو حق نداری همچین کاری کنی
+ یعنی چی مگه دوران شاهه که میخواین با ازواج دخترتون با شاهزاده صاحب پول و اموال باشید؟ مگه من عروسکم که بخواین از من انتظار داشته باشین فقط و فقط از حرف های شما پیروی کنم بلاخره منم انسانم حق دارم تصمیمات رو عوض کنم
پدرت : هیچ میفهمی این انتخاب تو چقد همچی و داغون میکنه ها؟
+ من اون پسر رو دوست دارم و فقط همین مهمه و راستی ما فعلا قرار نیست برناما ای برای ازدواج نداریم و فقط دوستیم همین
خلاصه. فتم که پشت سرم نقشه نکشین و با بقیه زوجم نکنید
ویو راوی
ا/ت عشقش را اعتراف کرد اما اینکه شینیچیرو چیکار میکنه و چقدر عاشق این دختر شده و چه برنامه ای داره؟
پارت هفت رو نمیدونم دقیقا میخوام چه کصشعری بنویسم اما دوستان خیلی برای سناریو جدید درخواستی ذوق دارم 🍒
امیدوارم حالتون توب باشه الهه هام ✨ دوستون دارم ♥️
صبر کن تا بیجایی که نبینممون میرسونمت تو نمیتونی حتی درست راه بری
+ باشه
سوار موتور شدین و تو رو تا یه جایی رسوند و وقتی
داشتی میرفتی یه بوسه آروم و سریع روی لبت گذاشت و با نگاه مهربونش
_ ا/ت من دوست دارم
تعجب کردن *
+ خب............. تو آدم پررویی هستی شینیچیرو * سرخ شدن
_ * قهقه * خب نمیخوای جوابم رو بدی؟
+ اگه بگم از اینی که هستی پر رو تر نمیشی
_ نه قول میدم
+ منم دوست دارم
فرار کردن *
ویو ا/ت
رسیدم خونه سریع رفتم تو اتاقم لباسمو در آوردم و سریع رفتم حموم تا یادم میفته سر تا پا قرمز میشم نمیدونم باید چیکار کنم ما واقعا الان رسما باهم دوست پسر و دوست دختریم
درضمن حتی انکار رو هم کردیم همش تقصیر خودمه اوه اون موقع انقد تحریک نمیکردم اون که داشت میرفت
به هر حال الان اینا مهم نیست معلوم نیست قراره چقد بدبختی بکشم پدر پوست از سرم میکنه مامانم نمیدونست که قرار بود انقد طول بکشه
باید حواسم باشه
صبح اون روز مادرت در اتاق رو زد و تورو از خواب بیدار کرد بدون هیچ حرفی خلاف همیشه با چهره ای جدی و عصبانی اومد داخل اتاق و نشست روی تخت
مادرت : ببین ا/ت درسته من گفتم باید آزاد باشی اما در این حد که از شب تا صبح بیرون باشی اونم با کی؟ با یه پسر اراذل موتوری
+ مامان تو از کجا میدونی؟
هه انگار یادم رفته مامان من تو سرتاسر جهان جاسوس داره هعی
مادر پاسخ سوال قبلی رو نداد و نشنیده گرفتش پس کار همون خبرچیناس
+ مامان من اون پسره رو......د.. و.. دوست.. دارم
مادرت : دخترم صورتت قرمز شدده حالت خوبه؟
+ اوهوم
مادرت : پس انقد دوسش داری که حتی با گفتن احساساتت جلوی یه نفر دیگه هم سرخ میشی و خجالت میکشی؟
+ آره
مادرت هوممم خب پس فکر کنم پسر خوبی باشه که دختر منو اینقد شیفته خودش کرده
برنامت چیه؟ قراره چیکار کنی؟
+ هااا؟
مادرت: تو که میدونی پدرت نمیزاره با اون پسر یا هر پسری ازدواج کنی تو فقط باید با پسرهایی که اون انتخاب میکنه آشنا بشی و تهش یکیشون رو انتخاب کنی
+ چی؟ نخیر اگه خیلی اونارو دوست داره خودش برا باهاشون ازدواج کنه.. این زندگی منه و من حق دارم خودم برای خودم تصمیم بگیرم تا با کی میخوام ازدواج کنم
شب شده بود و سر میز شام بودیم
پدرت از قضیه ی تا دیروقت بیرون بودن تورو نمیدونست چون مادرت پوشش داده بود اما مشکوک شده بود
شام رو خوردین و تو خیلی جدی و قاتعانه سر میز دستات رو گذاشتی و بلند جوری که بفهمن جدی هستی داد زدی
« من عاشق شدم »
آب تو گلوی مادرت گیر کرد و شروع کرد به سرفه کردن و پدرت مردمک چشماش گرد شد سرشو آورد بالا و خواهر کوچکترم مات و مبهوت مونده بود چی بگه
پدرت : خب پس قراره با کدوم از پسرای فامیل ازدواج کنی؟ عاشق کدومشون شدی؟
+ نه پدر اون از فامیل نیست و یه پسر غریبه اس و یک زندگی معمولی داره.
پدرت : یعنی چی؟ * کوبیدن روی میز
تو میدونی ما چقد روتو حساب کردیم تو حق نداری همچین کاری کنی
+ یعنی چی مگه دوران شاهه که میخواین با ازواج دخترتون با شاهزاده صاحب پول و اموال باشید؟ مگه من عروسکم که بخواین از من انتظار داشته باشین فقط و فقط از حرف های شما پیروی کنم بلاخره منم انسانم حق دارم تصمیمات رو عوض کنم
پدرت : هیچ میفهمی این انتخاب تو چقد همچی و داغون میکنه ها؟
+ من اون پسر رو دوست دارم و فقط همین مهمه و راستی ما فعلا قرار نیست برناما ای برای ازدواج نداریم و فقط دوستیم همین
خلاصه. فتم که پشت سرم نقشه نکشین و با بقیه زوجم نکنید
ویو راوی
ا/ت عشقش را اعتراف کرد اما اینکه شینیچیرو چیکار میکنه و چقدر عاشق این دختر شده و چه برنامه ای داره؟
پارت هفت رو نمیدونم دقیقا میخوام چه کصشعری بنویسم اما دوستان خیلی برای سناریو جدید درخواستی ذوق دارم 🍒
امیدوارم حالتون توب باشه الهه هام ✨ دوستون دارم ♥️
- ۲۵.۷k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط