خواستار خواسته هام پارت سوم

عسل:《
ازش خدافزی کردم زیاد باهاش حال نکرده بودم ... رفتم سمت دکه ب کل وسواسم یادم رفته بود دکه خیلی شلوغ بود ک ی ماسک دیگه هم برداشتمو روی ماسکم زدم از وسواسم خشم نمی اومد ولی حداقل بهم زور میگف ک تمیز و مرتب باشم
رفتم پیشش

-عسل خبرت
س ساعته تو صف برا آب تو وایسادم این فاصله هم کار دستمون داده ک باید صف بکشیم

-حنا بیا بریم
- وا از وسواست گذشتی
-ولش کن یادم رف
با اینکه هنوز سرم میخوارید تا حموم نمیرفتم آروم نمیگرفتم
رفتیم ماشین نداشتم دوس داشتم خودم با پولی ک خودم کار میکنم ماشین بگیرم ولی با پس اندازام گواهینامه ام رو گرفتع بودم



فردا

-آخ من چقد خستم
-صدای مهسا ک خدمتکار ک نمیشع گف اونا جزوی از خونواده ما بودن اومد
-دختر تا ساعت ۳ و نیم داشتی برا کنکورت میخوندی میترسم آخر کور بشیا
-چیکار کنم دیروز هیچی نخونده بودم
- آرع گفتی بیام ولی کار داشتم
-عب نداره بیا بشین
اومد نشست قضیه دیشبو تعریف کردم ولی چیزی از اون پسر نگفتم
-چقد این بشر بیشوره انگار ن انگار ک همبازی بچگیمونه تازه دارم میشناسمش
مهسا همسن منه خانواده مهساینا ینی سواماز جون ک مامان مهساس و بابا محمد
همیشه باهاشون راحتیم هیچوقت ب چشم ی خدمتکار بهشون نگاه نکردیم بابا ب بابامحمد تو شکرت کار داده ک اونجا انبارو اینا رو نظارت کنه
ولی چون ما خیلی ب اونا وابسته بودیم هر روز میومدن خونمون با مامانم باهم کار میکردن
هیچوقت خدمتکار نبودن و مهسا ومن وآرمان همبازی بودیم آرمان پسر خالم بود
-بیخیال
گفتم
-آرع بیخیال
-آها عسل؟
-جونم
- اون لباسارو دیگ نپوش اونروزم از دست مامانم ب زور سفارشای اون لباسارو رفتم‌گرفتم بابات ببینه خیلی بد میشع
-باشع بابا
-آها گفتی بابا بابات گف صبونه بخور برو شرکت
-اوکیع
-بریم صبحونه بخوریم؟
-من با مامانمو مامانت خوردیم
-ینی غیر مستقیم گفتی من خرسم
-مستقیمم میگم خرسی
........
در زدم
-سلام باباجوووونمممم
-سلام بر دخترم مگه نگفتم سر سنگین باشو لوس بازی در نیار
سرمو پایین انداختم
گف
-دخترم آفرین ب این سلیقت از بین اون همه مانتووبهترینو گرفتی
راسش خودمم دوسش داشتم ی مانتو کتی یاسی شال بتفش طرح دار شلوار بگ روشن و ی خط چشم و سایه یاسی ورژگونه صورتی هیچوقت ب رژ علاقه ای نداشتم نمیدونم چرا شاید ولی خوب مهمم نبود چون زیر ماسک بود
- بشین دخترم
نشستم
-جونم بابا
-کار پیدا کردم برات
-واقعااااا
-شرکت دوتا از رفیقام بود ک این ب اندازه دوتا منشی جا داشت
-اوکیه بابا آدرسش کجاست
-اولاً اوکیع چیه
بعدشم الان مینویسم میدم بهت هرچه زودتر بری موفق‌تری
گونشو بوسیدمو آدرسو گرفتم
ب سمت آدرس حرکت گردم
ب مقصد رسیدم ی شرکت بزرگ ک معلوم بود شرکت معلوم ب کارهای کفش و لباس بود
رو ب منشی کردم
-برا استخدام امدم
-تشریف داشته باشید دوتا دوتا ی خانم ی آقا صداتون میکنم
-چشم
نشستم کنار ی آقایی خیلی چشاش آشنا بود ی کت جذب مشکی پوشیده بود ک از زیرش ی تی شرت سبز یشمی پوشیده بود
شلوار لی نسبتا جذب
و کتونی خیلی شیک مشکی
خیلی برام آشنا بودش
صدام کردن
خانم عسل نیازی
آقا آیدین شریفی .
همون آقاعه بود ک گفتم خیلی آشناس
بلند شدم ب سمت در رفتم ک درو باز کردو کنار ایستاد و ب داخل اشاره کرد
-بفرمایید
-ممنون
داخل شدیم هردو سلام دادیم
همونطور ک سرش پایین بود گف
-لطفا ماسک هاتن رو دربیارید و بفرمایید
چی شد همون پسرع تو پارک بود ک الان متوجه شدم اسمش آیدین بود

آیدین:《

عع اینکه همون دختره بود اصن باهاش حال نکرده بودم
ولی خیرش موندم انگار ن انگار همون دختری ک با تی شرت بلند و باندانا و با ی شلوار مام دیدم
چقدر زیبا شده بود
ماتش شدم
ک فکنم متوجه نگاه خیرم شد سر بلند کردو با چشاش رو ب رو شدم نفهمیدم چیشد انگار ی جرقه ای توی قلبم زده شد نفهمیدم چ جرقه ای ولی هرچی بود حس جالبی بود
دیدگاه ها (۰)

#بوسه_ای_از_شراب_شکلات #part4خندیدم_خب پس پاشو بیا تو تا بچت...

روز بعد ویو اتچشمام رو باز کردم هنوز تو اون اتاق بودم به سخت...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

(کشتار مافیا) «پارت 4ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ ...

چندپارتی

در جست و جوی خاطرات پارت ۲۱

نام رمان (عشق میان ما

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 4به هرحال اون چیزی که نب...

Love you پارت نهم«هرموقع کنار علامت اسمشون نقط گزاشتم یعنی ...

پنهان عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط