{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰
پارت 50
[ شروعی دیگر 🖤✨ ]
#دیانا🎀
به سمت خیابون رفتیم تا تاکسی بگیریم که بوق ماشینی باعث
شد سرمونو برگردونیم... راننده رو نشناختم عینک زده بود... آزیتاخانوم یکم رفت جلو و لبخند زد و رو به من
گفت :< بیا ارسلانه >
نگاهی به پرشیای خاکستری انداختم... ارسلان ماشین داشت؟ در عقبو باز کردمو سوار شدم...
آزیتاخانوم با تعجب گفت :< ارسلان؟تاحالا ندیدم ماشین دوستاتو بگیری... >
ارسلان لبخندی زدو گفت :< ماشینه خودمه مامان >
هردو سرمونو برگردوندیم سمتش که گفت :< امروز خریدمش >
حرکت کرد و مادرش مشغول صحبت شد... تو تمام مدت به بیرون از پنجره خیره بودم که صدای آهنگ فضای سنگین ماشینو شکست...

《هر روزم فقط شده نوشتن از احساسم به عشق تو ...
همین که از تو دورم همین که عاشقت شدم سنگ صبورم ...
نمیخوام فکر کنی یکی دگه تو قلبم هست ...
تو عشق آخرم شدی باور کن تموم زندگیم تویی باورم شدی ...
احساسی ترین دقیقه های من این لحظست که هستی تو کنار من ...
احساسم بهت عوض نمیشه عشقم ...
احساساتی میشم تورو میبینمت ...
میترسم همش ازم بگیرنت ... 》

نمیدونستم از آهنگ برداشتی بکنم یانه؟ اصلا به من چه آدم که نباید از هرچیزی برداشتی بکنه!...
به خونه رسیدیم و ماشینو جلوی در پارک کرد... آقا مرتضی روزنامه دستشو کنار گذاشت و به ارسلان تبریک گفت... با اجازه ای گفتم و به سمت پله ها رفتم...
به پله ها رسیدم که صدای آقا مرتضی رو درباره بیرون رفتن برای شام به مناسب گرفتن ماشین شنیدم... وسط
پله ها بود که با صدای ارسلان سرجام موندم :< دیانا..خانوم؟ >
جوابی ندادم که گفت :< شاید اولش متوجهش نشی، ولی بعضی چیزها در عین بدی خوبی هایی هم دارن.. >
همین یک جمله به دلم نشست و باعث شد لبخند کمرنگی بزنم... دست خودم نبود...دل بود دیگه!...
ارسلان :< میشه چیزی که میگمو بدون سوء تفاهمی در نظر بگیری و قبول کنی؟ >
لبخندمو جمع کردم و به سمتش برگشتم...
دیانا :< بله؟ >
ارسلان :< خوشحال میشم امشب پیش ما باشی >
دیدگاه ها (۸)

کپشنننننن🎀🦢عروسک من😈🔞پارت سی و چهار همراه سرهان رفتیم بیرون ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_51سریع سوار ماشین شدم و با س...

Part:42 دوستان چون دیر شرایط رو می‌رسونید من دیر به دیر اینت...

پارت ۱ فیک:کابوسِ مدرسه

#چندپارتیفک کنم نون برنجی ها کار خودشونو کردن..لینو/ا.تP:2بع...

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

#چندپارتیتا ابد و یک، دوست دارم!جونگین/ا.تP:2پاتو از اون خون...

رمان خبره ممنوعه پارت اول ۱

تک پارتی ویو ا.ت از شدت خنده روی سرامیک های سرد آشپز خونه در...

اسم فیک: عشق اجباری من پارت: بیست و سوم"ویو مین جی"فروشنده خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط