تک پارتی از جونگون
تک پارتی از جونگون
«جونگــــون! گوشیمو بده ببینم!» 😤📱
جونگون گوشی رو بالای سرش گرفته بود و با لبخند شیطنتآمیزی نگات میکرد. 😏 هرچقدر روی پنجهی پات بلند میشدی، باز هم نمیتونستی بهش برسی. 😭
با اخم گفتی: «به خدا اگه ندی، دیگه باهات حرف نمیزنم!» 😠💢
جونگون خندید و گوشی رو پشت کمرش پنهون کرد. 😂
«اوه، چه ترسناک! حالا چیکار کنم؟ زندگیم بدون حرف زدن با تو تمومه!» 🥺🤏🏻
با حرص پات رو محکم به زمین کوبیدی. 😤
«جونگون!»
«جانم، خوشگلم؟» 🥹💗
همین یه کلمه کافی بود تا برای یه لحظه تمام حرفهایی که میخواستی بزنی، از یادت بره. 😭💘
جونگون که متوجه سرخ شدن گونههات شده بود، لبخندش رو عمیقتر کرد. 😏❤️
«اوه؟ چرا ساکت شدی؟ نکنه عاشقم شدی؟» 🤭💕
یه کوسن از روی مبل برداشتی و محکم پرت کردی سمتش. 🛋️💥
«خفه شووو!» 😭💢
جونگون با خنده جاخالی داد و گوشی رو روی مبل انداخت. بعد، قبل از اینکه فرصت کنی فرار کنی، دستش رو دور شونههات انداخت و تو رو به خودش نزدیک کرد. 🫂💗
«باشه، باشه! دیگه اذیتت نمیکنم.» 🥺
چند ثانیه سکوت کرد. 🤫
بعد آروم کنار گوشت گفت:
«ولی وقتی اینجوری عصبانی میشی، خیلی بامزه میشی.» 🤭💘
با آرنج به پهلوش زدی. 😤
«تو واقعاً یه مشکلی داری!»
«آره.» با خونسردی سرش رو تکون داد. 😌 «مشکلم اینه که یکی اینجاست که نمیذاره حتی پنج دقیقه دلم براش تنگ بشه.» 🥹❤️🩹
این بار تو بودی که ساکت شدی. 😳💗
جونگون لبخند زد و با انگشت آروم نوک بینیت رو لمس کرد. ☝🏻🐰
«دیدی؟ باز برنده شدم!» 😎✨
نیم ساعت بعد، روی مبل نشسته بودی و مشغول دیدن فیلم بودی که یهو احساس کردی چیزی روی سرت افتاده. 📺🍿
دست بردی و یه تل مو رو از روی موهات برداشتی. 🎀
صدای خندهی خفهی جونگون از پشت سرت بلند شد. 🤭😂
برگشتی و دیدی که با گوشیاش ازت عکس گرفته. 📸😭
«جونگون، تو چرا اینقدر غیرقابلتحملی؟!» 😫💢
اون با قیافهای کاملاً مظلوم کنارت نشست. 🥺🐰
«چی شده؟ به نظرم خیلی بهت میاد.» 🤍
تل رو به سمتش پرت کردی، اما اون سریع گرفتش و با یه حرکت روی سر خودش گذاشت. 😂🎀
«ببین! ما چقدر به هم میایم!» 🥹💗
با ناباوری نگاهش کردی. 😐
«تو دیوونهای!»
جونگون سرش رو به شونهات تکیه داد و گفت:
«ولی دیوونهی توام.» 🥺❤️🔥
قلبت یه ضربهی محکم زد. 💓💥
لعنتی. 😭
چرا این پسر همیشه درست وقتی که میخواستی از دستش عصبانی باشی، یه چیزی میگفت که تمام عصبانیتت رو از بین میبرد؟ 🫠💘
برای اینکه نفهمه چه حسی داری، دوباره چشمهات رو به تلویزیون دوختی. 😳📺
«بلند شو، سنگینی!» 😤
جونگون تکون نخورد. 🤭
«نه.»
«جونگون!»
«هوم؟» 🐰
«میگم بلند شو!»
سرش رو بلند کرد و با لبخند شیطنتآمیزی نگاهت کرد. 😏💗
«یه بوس بده، بلند میشم.» 😚💋
چشمهات گرد شد. 😳
«چییی؟!» 😭💥
خندید و دوباره سرش رو روی شونهات گذاشت. 😂
«باشه، پس همینجا میمونم.» 😌💞
چند لحظه بهش خیره موندی. بعد، وقتی مطمئن شدی حواسش به تلویزیونه، خیلی سریع گونهاش رو بوسیدی. 😚💗
«حالا بلند شو!»
جونگون بیحرکت موند. 😳
تو با پیروزی لبخند زدی. 😏✨
«دیدی؟ حالا نوبت منه که—»
ناگهان سرت رو برگردوند و قبل از اینکه جملهات تموم بشه، گونهات رو بوسید. 😘💘
بعد سریع بلند شد و به سمت آشپزخونه فرار کرد. 🏃🏻♂️💨😂
«جونگــــون!» 😭💢
ببخشید اگ بد شده
#enhypen
«جونگــــون! گوشیمو بده ببینم!» 😤📱
جونگون گوشی رو بالای سرش گرفته بود و با لبخند شیطنتآمیزی نگات میکرد. 😏 هرچقدر روی پنجهی پات بلند میشدی، باز هم نمیتونستی بهش برسی. 😭
با اخم گفتی: «به خدا اگه ندی، دیگه باهات حرف نمیزنم!» 😠💢
جونگون خندید و گوشی رو پشت کمرش پنهون کرد. 😂
«اوه، چه ترسناک! حالا چیکار کنم؟ زندگیم بدون حرف زدن با تو تمومه!» 🥺🤏🏻
با حرص پات رو محکم به زمین کوبیدی. 😤
«جونگون!»
«جانم، خوشگلم؟» 🥹💗
همین یه کلمه کافی بود تا برای یه لحظه تمام حرفهایی که میخواستی بزنی، از یادت بره. 😭💘
جونگون که متوجه سرخ شدن گونههات شده بود، لبخندش رو عمیقتر کرد. 😏❤️
«اوه؟ چرا ساکت شدی؟ نکنه عاشقم شدی؟» 🤭💕
یه کوسن از روی مبل برداشتی و محکم پرت کردی سمتش. 🛋️💥
«خفه شووو!» 😭💢
جونگون با خنده جاخالی داد و گوشی رو روی مبل انداخت. بعد، قبل از اینکه فرصت کنی فرار کنی، دستش رو دور شونههات انداخت و تو رو به خودش نزدیک کرد. 🫂💗
«باشه، باشه! دیگه اذیتت نمیکنم.» 🥺
چند ثانیه سکوت کرد. 🤫
بعد آروم کنار گوشت گفت:
«ولی وقتی اینجوری عصبانی میشی، خیلی بامزه میشی.» 🤭💘
با آرنج به پهلوش زدی. 😤
«تو واقعاً یه مشکلی داری!»
«آره.» با خونسردی سرش رو تکون داد. 😌 «مشکلم اینه که یکی اینجاست که نمیذاره حتی پنج دقیقه دلم براش تنگ بشه.» 🥹❤️🩹
این بار تو بودی که ساکت شدی. 😳💗
جونگون لبخند زد و با انگشت آروم نوک بینیت رو لمس کرد. ☝🏻🐰
«دیدی؟ باز برنده شدم!» 😎✨
نیم ساعت بعد، روی مبل نشسته بودی و مشغول دیدن فیلم بودی که یهو احساس کردی چیزی روی سرت افتاده. 📺🍿
دست بردی و یه تل مو رو از روی موهات برداشتی. 🎀
صدای خندهی خفهی جونگون از پشت سرت بلند شد. 🤭😂
برگشتی و دیدی که با گوشیاش ازت عکس گرفته. 📸😭
«جونگون، تو چرا اینقدر غیرقابلتحملی؟!» 😫💢
اون با قیافهای کاملاً مظلوم کنارت نشست. 🥺🐰
«چی شده؟ به نظرم خیلی بهت میاد.» 🤍
تل رو به سمتش پرت کردی، اما اون سریع گرفتش و با یه حرکت روی سر خودش گذاشت. 😂🎀
«ببین! ما چقدر به هم میایم!» 🥹💗
با ناباوری نگاهش کردی. 😐
«تو دیوونهای!»
جونگون سرش رو به شونهات تکیه داد و گفت:
«ولی دیوونهی توام.» 🥺❤️🔥
قلبت یه ضربهی محکم زد. 💓💥
لعنتی. 😭
چرا این پسر همیشه درست وقتی که میخواستی از دستش عصبانی باشی، یه چیزی میگفت که تمام عصبانیتت رو از بین میبرد؟ 🫠💘
برای اینکه نفهمه چه حسی داری، دوباره چشمهات رو به تلویزیون دوختی. 😳📺
«بلند شو، سنگینی!» 😤
جونگون تکون نخورد. 🤭
«نه.»
«جونگون!»
«هوم؟» 🐰
«میگم بلند شو!»
سرش رو بلند کرد و با لبخند شیطنتآمیزی نگاهت کرد. 😏💗
«یه بوس بده، بلند میشم.» 😚💋
چشمهات گرد شد. 😳
«چییی؟!» 😭💥
خندید و دوباره سرش رو روی شونهات گذاشت. 😂
«باشه، پس همینجا میمونم.» 😌💞
چند لحظه بهش خیره موندی. بعد، وقتی مطمئن شدی حواسش به تلویزیونه، خیلی سریع گونهاش رو بوسیدی. 😚💗
«حالا بلند شو!»
جونگون بیحرکت موند. 😳
تو با پیروزی لبخند زدی. 😏✨
«دیدی؟ حالا نوبت منه که—»
ناگهان سرت رو برگردوند و قبل از اینکه جملهات تموم بشه، گونهات رو بوسید. 😘💘
بعد سریع بلند شد و به سمت آشپزخونه فرار کرد. 🏃🏻♂️💨😂
«جونگــــون!» 😭💢
ببخشید اگ بد شده
#enhypen
- ۹۱
- ۲۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط