×قسمت سه×پارت دو
×قسمت سه×پارت دو
تمام مدت توی مسیر هنسفری توی گوشم بود و سرمو به پنجره تکیه زده بودم
تا وقتی که به تهران نرسیده بودیم تصویر دیدنی پشت پنجره نبود
ولی به محض ورودمون به تهران،کم کم از اینکه این همه ازش متنفر بودم منصرف شدم
ادما با قیافه های متفاوت در حالت های متفاوت توی بلوار،خیابون،پیاده رو راه میرفتن
بعضیا خوشحال بودن
بعضیا پشت عینکدودی قایم شده بودن
بعضیام بدون حالت خاصی داشتن قدم میزدن
تا خوده خونه انقد محو اطرافم شدم که زمانو حسنکردم
به خونه که رسیدیمفهمیدم قراره تویه پنت هاووس زندگی کنیم
پشت در ساختمون ماشینو پارککردیم
ماشین بار بر زودتر از ما اومده بود
بابا کلید خونمونو از نگهبان اونجا گرفت
با کمک نگهبان و راننده وانت باربر اساسیه رو بردیم توی اسانسور
خونه ما طبقه سوم بود
توی هر طبقه دوتا اپارتمان بود
به محض ورود به اپارتمان رفتم توی اتاقی که بابا میگفتماله منه
یه اتاق کوچیکوجمعوجور
که کلا یه پنجره بزرگ سمت خیابون داشت
تازشم
پنجرمپشتش یه بالکنبزرگ داشت
ینی خیلی بزرگم نه
ولی واسه من خیلی محشر بود
بابا میگفت اتاق من دقیقا به اتاق کوچیک خونه بغلی وصله و دیوار به دیواره
معماری همه اپارتمان های پنت هاووسمون جوری بود که یه اتاق بزرگ با پنجره وبالکن ویه اتاق کوچیک با پنجره و بالکن و یه اشپزخونه و یه حال بزرگ و یه دستشویی حمام و یه انباری کوچیک داشت
از اونجا خیلی خوشم اومده بود
تمام مدت مشغول چیدن وسایلم بودم
بیشتر رنگهایی که توی اتاقم به کار اومده بود قرمز و مشکی بود
دیوارهای اتاق راه راه قرمز و مشکی بود
یکم اتاقم دلگیر بود
ولی دوسش داشتم
روی دیوار و پر کرده بودم از قاب عکاسم
از بینشون بیشتر از همه عاشق اونی شده بودم که لبامو غنچه کرده بودم و و موهامو خرگوشی بسته بودم
بعد از کار اتاق کلی خسته بودم و بدون ناهار خوردن تو اتاق جدیدم خوابیدم
_ایدا..ایدا مامان تلفن باهات کار داره
_کاش هیچوقت گوشیم زنگ نمیخورد
خیلی نخوابیده بودم ولی دوس داشتم خیلی میخوابیدم
با حالت خواب الودم گوشیو جواب دادم.فاطی بود
_ایدا رسیدید!؟چندتا پسر تاحالا تور کردی!؟
_سلام.ممنون خوبیم..اره به سلامت رسیدیم
_خب..نگفتی چندتا پسر تور کردیا
_خفه بابا..از وقتی رسیدیم دارم مثه کوزت کار میکنم..الانم اگه تو زنگ نمیزدیخواب بودم
_واقعا که..ببینم همسایه ممسایه ای چیزی ندارین!؟بابا خونتون بالاشهر تهرانه..پر از این شاخ خوشگلاس
_نخیرم..شیرازیا هم دختراشون هم پسراشون خوشگل ترن..تهران اسمش در رفته..وگرنه هیچ عنی توش نیس
_زهرمار..اصا تو ادم نیسی..بزار بیام خونتون..همه پسرای محلتونو این رل میکنم
_موفق باشی
_برو بابا..خنگول..فظ
_خنگول عمته کثافطه...
تلفنو قطع کرده بود..از دوستم شانس نیاوردم من
رفتم سمت پذیرایی
مامان داشت با وسواس و دقت ظرفای زینتیشو میچید توی کمد
خونرو فرش کرده بودن
بابا داشت توی اتاق کارش که همون انباری بود کتاباشو میچید..ما خیلی وسیله نداشتیم..واسه همین نیازی به انباری نبود
تقریبا خونه تکمیل و تمیز بود
فقط چیدمان وسایل مونده بود
بابا که چشمش به من خورد گفت:خسته نباشی بابایی..کارای اتاقت تموم شد!؟
_شما بیشتر خسته نباشی..اره بابا..راسی بابا..باید بگی کامپیوترمم بیارن..اخه یه جای خالی هس توی اتاقم
_باشه عزیزم
مامان در حالی که داشت مجسمه ای رو با احتیاط از توی روزنامه در میاورد گفت:ایدا مدرستو دیدی؟؟
_نه..از کجا باید میدیدم!؟
_توی مسیر بود..میخوای لباس بپوش برو هم مدرستو ببین هم یکم با این دورواطراف اشنا شو
فکر خوبی بود..باباهم تاییدش کرد
منم خیلی سریع وذوق زده اماده شدم و از خونه خارج شدم
منتظر اسانسور که بودم تا بیاد بالا چشمم به در خونه بغلی افتاد
ینی کی میتونه اینجا زندگی کنه
کاش یه دختر هم سن من میداشتن که باهم میرفتیم مدرسه
وقتی اسانسور اومد سوار شدم و رفتم پایین
از ساختمان که خارج شدم دستامو داخل جیب شلوارم کردم و روبروی ساختمون ایستادم
دنبال پنجره اتاقم میگشتم...پیداش که کردم سعی کردم بهش دقیق شم
چون هنوز پرده نداشت عکسایی که زده بودم به دیوار پیدا بودن
پنجره بغلیم احتمالا مربوط میشد به همون اتاق دیوار به دیوارم
هیچی از داخل اتاق پیدا نبود
بیخیال مسیر روبرومو پیش گرفتم و قدم زدم
تقریبا میشد گفت همه مغازه ای توی مسیر بود
از سوپرمارکتی بگیر تا کارواش
توی مسیر چشمم به یه مدرسه خورد
پسرونه بود
خیلی لامصب بزرگ بود
از عرضش مشخص بود
معلومه خیلی مجهزه
یقینا مدرسه ای که بابا قراره توش تدریس کنه همینه
یکم جلوتر رسیدم به یه مدرسه دیگه که دخترونه بود و یقینا که من باید توش درس بخونم
یهو به سرم زد صبحا که بخوام برم مدرسه باید از مدرسه پسرونه رد بشم
خیلی بد میشه
پووووف
یکم دیگه قدم زدم و بعد برگشتم خونه
تمام مدت توی مسیر هنسفری توی گوشم بود و سرمو به پنجره تکیه زده بودم
تا وقتی که به تهران نرسیده بودیم تصویر دیدنی پشت پنجره نبود
ولی به محض ورودمون به تهران،کم کم از اینکه این همه ازش متنفر بودم منصرف شدم
ادما با قیافه های متفاوت در حالت های متفاوت توی بلوار،خیابون،پیاده رو راه میرفتن
بعضیا خوشحال بودن
بعضیا پشت عینکدودی قایم شده بودن
بعضیام بدون حالت خاصی داشتن قدم میزدن
تا خوده خونه انقد محو اطرافم شدم که زمانو حسنکردم
به خونه که رسیدیمفهمیدم قراره تویه پنت هاووس زندگی کنیم
پشت در ساختمون ماشینو پارککردیم
ماشین بار بر زودتر از ما اومده بود
بابا کلید خونمونو از نگهبان اونجا گرفت
با کمک نگهبان و راننده وانت باربر اساسیه رو بردیم توی اسانسور
خونه ما طبقه سوم بود
توی هر طبقه دوتا اپارتمان بود
به محض ورود به اپارتمان رفتم توی اتاقی که بابا میگفتماله منه
یه اتاق کوچیکوجمعوجور
که کلا یه پنجره بزرگ سمت خیابون داشت
تازشم
پنجرمپشتش یه بالکنبزرگ داشت
ینی خیلی بزرگم نه
ولی واسه من خیلی محشر بود
بابا میگفت اتاق من دقیقا به اتاق کوچیک خونه بغلی وصله و دیوار به دیواره
معماری همه اپارتمان های پنت هاووسمون جوری بود که یه اتاق بزرگ با پنجره وبالکن ویه اتاق کوچیک با پنجره و بالکن و یه اشپزخونه و یه حال بزرگ و یه دستشویی حمام و یه انباری کوچیک داشت
از اونجا خیلی خوشم اومده بود
تمام مدت مشغول چیدن وسایلم بودم
بیشتر رنگهایی که توی اتاقم به کار اومده بود قرمز و مشکی بود
دیوارهای اتاق راه راه قرمز و مشکی بود
یکم اتاقم دلگیر بود
ولی دوسش داشتم
روی دیوار و پر کرده بودم از قاب عکاسم
از بینشون بیشتر از همه عاشق اونی شده بودم که لبامو غنچه کرده بودم و و موهامو خرگوشی بسته بودم
بعد از کار اتاق کلی خسته بودم و بدون ناهار خوردن تو اتاق جدیدم خوابیدم
_ایدا..ایدا مامان تلفن باهات کار داره
_کاش هیچوقت گوشیم زنگ نمیخورد
خیلی نخوابیده بودم ولی دوس داشتم خیلی میخوابیدم
با حالت خواب الودم گوشیو جواب دادم.فاطی بود
_ایدا رسیدید!؟چندتا پسر تاحالا تور کردی!؟
_سلام.ممنون خوبیم..اره به سلامت رسیدیم
_خب..نگفتی چندتا پسر تور کردیا
_خفه بابا..از وقتی رسیدیم دارم مثه کوزت کار میکنم..الانم اگه تو زنگ نمیزدیخواب بودم
_واقعا که..ببینم همسایه ممسایه ای چیزی ندارین!؟بابا خونتون بالاشهر تهرانه..پر از این شاخ خوشگلاس
_نخیرم..شیرازیا هم دختراشون هم پسراشون خوشگل ترن..تهران اسمش در رفته..وگرنه هیچ عنی توش نیس
_زهرمار..اصا تو ادم نیسی..بزار بیام خونتون..همه پسرای محلتونو این رل میکنم
_موفق باشی
_برو بابا..خنگول..فظ
_خنگول عمته کثافطه...
تلفنو قطع کرده بود..از دوستم شانس نیاوردم من
رفتم سمت پذیرایی
مامان داشت با وسواس و دقت ظرفای زینتیشو میچید توی کمد
خونرو فرش کرده بودن
بابا داشت توی اتاق کارش که همون انباری بود کتاباشو میچید..ما خیلی وسیله نداشتیم..واسه همین نیازی به انباری نبود
تقریبا خونه تکمیل و تمیز بود
فقط چیدمان وسایل مونده بود
بابا که چشمش به من خورد گفت:خسته نباشی بابایی..کارای اتاقت تموم شد!؟
_شما بیشتر خسته نباشی..اره بابا..راسی بابا..باید بگی کامپیوترمم بیارن..اخه یه جای خالی هس توی اتاقم
_باشه عزیزم
مامان در حالی که داشت مجسمه ای رو با احتیاط از توی روزنامه در میاورد گفت:ایدا مدرستو دیدی؟؟
_نه..از کجا باید میدیدم!؟
_توی مسیر بود..میخوای لباس بپوش برو هم مدرستو ببین هم یکم با این دورواطراف اشنا شو
فکر خوبی بود..باباهم تاییدش کرد
منم خیلی سریع وذوق زده اماده شدم و از خونه خارج شدم
منتظر اسانسور که بودم تا بیاد بالا چشمم به در خونه بغلی افتاد
ینی کی میتونه اینجا زندگی کنه
کاش یه دختر هم سن من میداشتن که باهم میرفتیم مدرسه
وقتی اسانسور اومد سوار شدم و رفتم پایین
از ساختمان که خارج شدم دستامو داخل جیب شلوارم کردم و روبروی ساختمون ایستادم
دنبال پنجره اتاقم میگشتم...پیداش که کردم سعی کردم بهش دقیق شم
چون هنوز پرده نداشت عکسایی که زده بودم به دیوار پیدا بودن
پنجره بغلیم احتمالا مربوط میشد به همون اتاق دیوار به دیوارم
هیچی از داخل اتاق پیدا نبود
بیخیال مسیر روبرومو پیش گرفتم و قدم زدم
تقریبا میشد گفت همه مغازه ای توی مسیر بود
از سوپرمارکتی بگیر تا کارواش
توی مسیر چشمم به یه مدرسه خورد
پسرونه بود
خیلی لامصب بزرگ بود
از عرضش مشخص بود
معلومه خیلی مجهزه
یقینا مدرسه ای که بابا قراره توش تدریس کنه همینه
یکم جلوتر رسیدم به یه مدرسه دیگه که دخترونه بود و یقینا که من باید توش درس بخونم
یهو به سرم زد صبحا که بخوام برم مدرسه باید از مدرسه پسرونه رد بشم
خیلی بد میشه
پووووف
یکم دیگه قدم زدم و بعد برگشتم خونه
- ۱۱.۵k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط