قسمت اول:
پارت¹³
صبح روز بعد. ساعت هشت.
سویون از خواب پرید. دید یونگی هنوز خوابه. دستش رو گذاشته دور کمرش. صورتش تو بالش فرو رفته.
سویون لبخند زد. آروم بلند شد. رفت حموم.
موقع حموم کردن، یهو یادش اومد. امروز دیگه پریودش تموم شده بود.
لبخند شیطونی زد.
اومد بیرون. یونگی هنوز خواب بود. سویون رفت سمت آشپزخونه. یه لیوان آب پرتقال تازه گرفت. یه قرص توی آب کرد. قرص جوشان.
بعد برگشت اتاق. نشست کنار تخت. یونگی چشماش رو باز کرد.
یونگی: «صبح بخیر...»
سویون: «صبح بخیر عزیزم. بیدار شو. آب پرتقال برات گرفتم.»
یونگی نشست. لیوان رو گرفت. خورد. «مرسی... چه صبح قشنگی...»
سویون: «آره. صبح قشنگیه.»
یونگی: «چرا اینقدر خوشحالی؟»
سویون: «هیچی. فقط خوشحالم.»
یونگی: «آها... حتماً یه نقشه داری.»
سویون: «شاید.»
یونگی خندید. لیوان رو تموم کرد. بلند شد رفت حموم.
سویون موند توی اتاق. به دیوار نگاه کرد. یه ایده توی سرش بود.
---
ظهر همون روز. ساعت دو.
یونگی داشت توی خونه کار میکرد. لپتاپ جلوش بود. سویون اومد نشست کنارش.
سویون: «یونگی...»
یونگی: «جانم؟»
سویون: «امشب یه برنامه خاص دارم.»
یونگی: «چه برنامهای؟»
سویون: «میخوام بریم بیرون.»
یونگی: «کجا؟»
سویون: «یه جای خاص. سورپرایز.»
یونگی: «سورپرایز؟ من سورپرایز دوست ندارم.»
سویون: «این رو دوست داری. قول میدم.»
یونگی: «باشه. هر چی تو بگی.»
---
شب. ساعت نه.
سویون یونگی رو سوار ماشینش کرد. نیم ساعت رانندگی کردن. رسیدن به یه جای دور از شهر. یه تپه. بالاش یه دریاچه کوچیک.
یونگی: «وای... اینجا کجاست؟»
سویون: «جای مخفی خودم. وقتی بچه بودم، بابام منو میآورد اینجا.»
یونگی: «چقدر قشنگه...»
مهتاب روی آب میافتاد. درختا دورش رو گرفته بودن. سکوت مطلق.
سویون یه پتو پهن کرد رو زمین. دو تا لیوان و یه بطری شراب آورد.
یونگی: «شراب؟»
سویون: «آره. امشب شب خاصیه.»
نشستن. شراب رو ریخت. جرعه جرعه خوردن.
سویون: «یونگی...»
یونگی: «جان؟»
سویون: «میدونی امروز چندمه؟»
یونگی: «چهارشنبه...»
سویون: «آره. ولی یه چیز دیگه هم هست.»
یونگی: «چی؟»
سویون: «امروز دقیقاً دو ماهه که با همیم.»
یونگی: «وای... دو ماه؟»
سویون: «آره. دو ماه از اون شب اول توی کافیشاپ.»
یونگی: «چقدر زود گذشت...»
سویون: «آره. و توی این دو ماه... کلی چیز یاد گرفتم.»
یونگی: «مثلاً چی؟»
سویون: «مثلاً اینکه عشق واقعی یعنی کسی که وقتی پریودی، واست چای زنجبیل بیاره و کیسه آب گرم بذاره رو شکمت.»
یونگی خندید: «این که سخت نیست.»
سویون: «سخت نیست. ولی خیلیا نمیکننش.»
یونگی: «خب من خاصم.»
سویون: «آره. خیلی خاصی.»
سویون خم شد. بوسیدش. آروم. نرم. لبای یونگی طعم شراب میداد.
بعد سویون بلند شد. دستش رو داد به یونگی. «بیا.»
یونگی: «کجا؟»
سویون: «بیا پایین. توی آب.»
یونگی: «چی؟ آب سرده!»
سویون: «میدونم. بیا.»
یونگی: «دیوونهای.»
سویون: «آره. دیوونهی تو.»
یونگی خندید. بلند شد. دستش رو گرفت. رفتن پایین. تا لبه آب.
سویون کفشاش رو درآورد. شلوارش رو بالا زد. رفت توی آب.
یونگی: «وای سرده!»
سویون: «بیا. عادت میکنی.»
یونگی کفشاش رو درآورد. رفت توی آب. آب تا زانوهاشون میرسید.
مهتاب روی آب میافتاد. صورتشون توی تاریکی معلوم بود.
سویون: «یونگی...»
یونگی: «جان؟»
سویون: «میخوام یه چیزی بهت بگم.»
یونگی: «بگو.»
سویون: «من... تا حالا به کسی نگفتم. ولی به تو میگم.»
یونگی: «چی؟»
سویون: «من از بچگی... همیشه احساس میکردم یه چیزی کم دارم. یه جور خلأ. هیچکی نتونست پرش کنه. تا اینکه تو رو دیدم.»
یونگی ساکت بود.
سویون: «شب اول توی کافیشاپ، وقتی اومدی نشستی روبروم، یه چیزی توی دلم گفت: این همونه. این همون کسیه که منتظرش بودی.»
یونگی: «سویون...»
سویون: «بذار تموم کنم. من عاشقتم. نه فقط برای سکس. برای همه چی. برای صبحایی که بیدارم میکنی. برای چایایی که برام میاری. برای وقتی که بغلم میکنی و میگی همه چی درسته.»
یونگی چشماش خیس شد. «منم عاشقتم. از همون شب اول.»
سویون: «پس بیا اینجا.»
سویون رفت جلو. بغلش کرد. توی آب سرد. مهتاب بالا سرشون.
بوسیدش. عمیق. با همه وجودش.
بعد آروم گوش یونگی رو گاز گرفت. «حالا بریم خونه. امشب میخوام تا صبح باهات باشم.»
یونگی: «پریودت تموم شده؟»
سویون: «آره. از امروز صبح.»
یونگی: «پس چرا صبح بهم نگفتی؟»
سویون: «میخواستم سورپرایزت کنم.»
یونگی: «تو دیوونهای.»
سویون: «آره. دیوونهی تو.»
---
ادامه همین پارت داخل کامنت ها
صبح روز بعد. ساعت هشت.
سویون از خواب پرید. دید یونگی هنوز خوابه. دستش رو گذاشته دور کمرش. صورتش تو بالش فرو رفته.
سویون لبخند زد. آروم بلند شد. رفت حموم.
موقع حموم کردن، یهو یادش اومد. امروز دیگه پریودش تموم شده بود.
لبخند شیطونی زد.
اومد بیرون. یونگی هنوز خواب بود. سویون رفت سمت آشپزخونه. یه لیوان آب پرتقال تازه گرفت. یه قرص توی آب کرد. قرص جوشان.
بعد برگشت اتاق. نشست کنار تخت. یونگی چشماش رو باز کرد.
یونگی: «صبح بخیر...»
سویون: «صبح بخیر عزیزم. بیدار شو. آب پرتقال برات گرفتم.»
یونگی نشست. لیوان رو گرفت. خورد. «مرسی... چه صبح قشنگی...»
سویون: «آره. صبح قشنگیه.»
یونگی: «چرا اینقدر خوشحالی؟»
سویون: «هیچی. فقط خوشحالم.»
یونگی: «آها... حتماً یه نقشه داری.»
سویون: «شاید.»
یونگی خندید. لیوان رو تموم کرد. بلند شد رفت حموم.
سویون موند توی اتاق. به دیوار نگاه کرد. یه ایده توی سرش بود.
---
ظهر همون روز. ساعت دو.
یونگی داشت توی خونه کار میکرد. لپتاپ جلوش بود. سویون اومد نشست کنارش.
سویون: «یونگی...»
یونگی: «جانم؟»
سویون: «امشب یه برنامه خاص دارم.»
یونگی: «چه برنامهای؟»
سویون: «میخوام بریم بیرون.»
یونگی: «کجا؟»
سویون: «یه جای خاص. سورپرایز.»
یونگی: «سورپرایز؟ من سورپرایز دوست ندارم.»
سویون: «این رو دوست داری. قول میدم.»
یونگی: «باشه. هر چی تو بگی.»
---
شب. ساعت نه.
سویون یونگی رو سوار ماشینش کرد. نیم ساعت رانندگی کردن. رسیدن به یه جای دور از شهر. یه تپه. بالاش یه دریاچه کوچیک.
یونگی: «وای... اینجا کجاست؟»
سویون: «جای مخفی خودم. وقتی بچه بودم، بابام منو میآورد اینجا.»
یونگی: «چقدر قشنگه...»
مهتاب روی آب میافتاد. درختا دورش رو گرفته بودن. سکوت مطلق.
سویون یه پتو پهن کرد رو زمین. دو تا لیوان و یه بطری شراب آورد.
یونگی: «شراب؟»
سویون: «آره. امشب شب خاصیه.»
نشستن. شراب رو ریخت. جرعه جرعه خوردن.
سویون: «یونگی...»
یونگی: «جان؟»
سویون: «میدونی امروز چندمه؟»
یونگی: «چهارشنبه...»
سویون: «آره. ولی یه چیز دیگه هم هست.»
یونگی: «چی؟»
سویون: «امروز دقیقاً دو ماهه که با همیم.»
یونگی: «وای... دو ماه؟»
سویون: «آره. دو ماه از اون شب اول توی کافیشاپ.»
یونگی: «چقدر زود گذشت...»
سویون: «آره. و توی این دو ماه... کلی چیز یاد گرفتم.»
یونگی: «مثلاً چی؟»
سویون: «مثلاً اینکه عشق واقعی یعنی کسی که وقتی پریودی، واست چای زنجبیل بیاره و کیسه آب گرم بذاره رو شکمت.»
یونگی خندید: «این که سخت نیست.»
سویون: «سخت نیست. ولی خیلیا نمیکننش.»
یونگی: «خب من خاصم.»
سویون: «آره. خیلی خاصی.»
سویون خم شد. بوسیدش. آروم. نرم. لبای یونگی طعم شراب میداد.
بعد سویون بلند شد. دستش رو داد به یونگی. «بیا.»
یونگی: «کجا؟»
سویون: «بیا پایین. توی آب.»
یونگی: «چی؟ آب سرده!»
سویون: «میدونم. بیا.»
یونگی: «دیوونهای.»
سویون: «آره. دیوونهی تو.»
یونگی خندید. بلند شد. دستش رو گرفت. رفتن پایین. تا لبه آب.
سویون کفشاش رو درآورد. شلوارش رو بالا زد. رفت توی آب.
یونگی: «وای سرده!»
سویون: «بیا. عادت میکنی.»
یونگی کفشاش رو درآورد. رفت توی آب. آب تا زانوهاشون میرسید.
مهتاب روی آب میافتاد. صورتشون توی تاریکی معلوم بود.
سویون: «یونگی...»
یونگی: «جان؟»
سویون: «میخوام یه چیزی بهت بگم.»
یونگی: «بگو.»
سویون: «من... تا حالا به کسی نگفتم. ولی به تو میگم.»
یونگی: «چی؟»
سویون: «من از بچگی... همیشه احساس میکردم یه چیزی کم دارم. یه جور خلأ. هیچکی نتونست پرش کنه. تا اینکه تو رو دیدم.»
یونگی ساکت بود.
سویون: «شب اول توی کافیشاپ، وقتی اومدی نشستی روبروم، یه چیزی توی دلم گفت: این همونه. این همون کسیه که منتظرش بودی.»
یونگی: «سویون...»
سویون: «بذار تموم کنم. من عاشقتم. نه فقط برای سکس. برای همه چی. برای صبحایی که بیدارم میکنی. برای چایایی که برام میاری. برای وقتی که بغلم میکنی و میگی همه چی درسته.»
یونگی چشماش خیس شد. «منم عاشقتم. از همون شب اول.»
سویون: «پس بیا اینجا.»
سویون رفت جلو. بغلش کرد. توی آب سرد. مهتاب بالا سرشون.
بوسیدش. عمیق. با همه وجودش.
بعد آروم گوش یونگی رو گاز گرفت. «حالا بریم خونه. امشب میخوام تا صبح باهات باشم.»
یونگی: «پریودت تموم شده؟»
سویون: «آره. از امروز صبح.»
یونگی: «پس چرا صبح بهم نگفتی؟»
سویون: «میخواستم سورپرایزت کنم.»
یونگی: «تو دیوونهای.»
سویون: «آره. دیوونهی تو.»
---
ادامه همین پارت داخل کامنت ها
- ۱۰.۹k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط