وقتی باران می بارید p20
بعد از چند دیقه با سوزشی ک توی پهلوم حس کرد پلکامو روهم فشردم
چاقو رو روی ترقوه ام گذاشت و شونمو خراشید
ناله ای از بین دندون های کلید شدم بیرون اومد
رفت پشتم
موهام رو کنار زد وچند جای پشتم رو خراش داد
نفس نفس میزدم
جاری شدن مایع گرمی روی زخمام رو حس میکردم
لایه چشمامو باز کردم ک دیدن یونگی دستشو داخل ظرفی میبره و مشتش پر میشه از چیزای ریز سفیدی
هر قدمی ک نزدیکم میشه دعا میکنم تو دستش نمک نباشه
دستشو روی زخم شونم ک فشار میده برابر میشه با بلند شدن جیغ بلند من
صداشو میشنوم :
_ د حرف بزن لعنتی
بیشتر دستشو روی زخمم فشار میده ....دردی ک بهم وارد میشه باعث میشه شروع کنم ب گریه کردن
دستشو برمیداره
کلافه اون یکی دستشو روی توی موهاش میبره
با نفرت و حرص نگام میکنه
بی سیمش رو از تو جیبش بیرون میاره و میگه:
_ دو تا از بچه های بخش ۴ رو بفرس اتاق شکنجه
وقتی بی سیم رو توی جیبش برمیگردونه رو ب من میگه :
_ حالیت میکنم
چند دیقه بعد دو مرد هیکلی میان تو اتاق
یونگی دوتا چوب از کنار دیوار بهشون میده :
_ تا ب حرف نیومده ولش نکنین
دکتری ک فهمیدم اسمش راشله زیر لب چیزی گفت ک نشنیدم
یه آمپول ب سرمم وصل کرد
ی ساعت بعد ک سرمم تموم شد اونو در آورد یونگی اومد تو اتاق ک زیر بازوم رو گرفت :
_ بلند شو
اروم جوری ک زیاد بالا تنم حرکت نکنه از رو تخت اومد پایین
لب گزیدم از درد
از راشل تشکر کرد و رفتیم بیرون
قدم ب قدم و با احتیاط راه میرفت
یه دست دور بازوم و دست دیگشو پشت کمرم گذاشته بود
چاقو رو روی ترقوه ام گذاشت و شونمو خراشید
ناله ای از بین دندون های کلید شدم بیرون اومد
رفت پشتم
موهام رو کنار زد وچند جای پشتم رو خراش داد
نفس نفس میزدم
جاری شدن مایع گرمی روی زخمام رو حس میکردم
لایه چشمامو باز کردم ک دیدن یونگی دستشو داخل ظرفی میبره و مشتش پر میشه از چیزای ریز سفیدی
هر قدمی ک نزدیکم میشه دعا میکنم تو دستش نمک نباشه
دستشو روی زخم شونم ک فشار میده برابر میشه با بلند شدن جیغ بلند من
صداشو میشنوم :
_ د حرف بزن لعنتی
بیشتر دستشو روی زخمم فشار میده ....دردی ک بهم وارد میشه باعث میشه شروع کنم ب گریه کردن
دستشو برمیداره
کلافه اون یکی دستشو روی توی موهاش میبره
با نفرت و حرص نگام میکنه
بی سیمش رو از تو جیبش بیرون میاره و میگه:
_ دو تا از بچه های بخش ۴ رو بفرس اتاق شکنجه
وقتی بی سیم رو توی جیبش برمیگردونه رو ب من میگه :
_ حالیت میکنم
چند دیقه بعد دو مرد هیکلی میان تو اتاق
یونگی دوتا چوب از کنار دیوار بهشون میده :
_ تا ب حرف نیومده ولش نکنین
دکتری ک فهمیدم اسمش راشله زیر لب چیزی گفت ک نشنیدم
یه آمپول ب سرمم وصل کرد
ی ساعت بعد ک سرمم تموم شد اونو در آورد یونگی اومد تو اتاق ک زیر بازوم رو گرفت :
_ بلند شو
اروم جوری ک زیاد بالا تنم حرکت نکنه از رو تخت اومد پایین
لب گزیدم از درد
از راشل تشکر کرد و رفتیم بیرون
قدم ب قدم و با احتیاط راه میرفت
یه دست دور بازوم و دست دیگشو پشت کمرم گذاشته بود
- ۱۸.۲k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط