تقدیر سیاه و سفید p31

تهیونگ اومد داخل نگاه خویصی داشت
نیم خیز روی تخت نشستم ، دوتا از دکمه های پیرهنشو باز کرد و خیمه زد روم
سرشو برد تو گردنم و عمیق بو کشید مور مورم شد و یکم خودمو کشیدم عقب
دستی رو موهام کشید
گفت: چند نفر دیگه هم این موها رو لمس کردن ؟
دستی رو لبام کشید و ادامه داد: کیا دیگه طعم این لبا رو چشیدن ؟ چند بار بهشون حال دادی هاااااااااان
تو صورتم چنان عربده ای زد که پنجره ها لرزید گلومو گرفت و تو دستاش فشرد
تهیونگ: جوابمو بده لعنتییییی...با چند نفر خوابیدی
بزور صدام دراومد و گفتم: بخدا..ه..هیچ کس...ت..ت..تهیونگ دارم..خفه میشم
فشار دستشو بیشتر کرد و با حرص گفت: به درک که داری خفه میشی
با تمام توانی که برام مونده بود جوابش رو دادم: تو ..از جون ...م..من چی میخوای..چرا غذابم.... میدی
از زمین بلندم که و برد به سمت اتاق شکنجه
روی زمین پرتم شد شروع کردم به سرفه کردن و تند ند نفس گرفتن
گوشه اتاق هولم داد و به سمت وسایلا رفت. با دیدن زنجیر توی دستش نفسم رفت ،
برد بالا و با تمام قدرتش اولین ضربه رو روی پهلوهام فرود اورد ضربات محکم روی پاهام و پهلو و سینه هام میزد
دیگه نتونستم تحمل کنم و شروع کردم با گریه التماس کردن: بسههه ..تهیونگ خواهش میکنم تمومش کن...اههههه ..لعنتی چراااا چراااا اینکارارو ..باهام میکنی عوضی
از حرکت ایستاد و کوبوندم به دیوار
همین طور که اشکام میریخت گفتم: واسه یبار هم شده بگو چرا داری بی دلیل داری شنجکم میدی
با صدای بلندی گفت: تو چون یه روز شکنجم کردی ...چون تو نابودم کردی هرزه ی کثیف ..تو منو کشتی
مث خودش با داد گفتم: من شکنجت کردم ..ارههههه ..این تویی که هر شب بهم تجاوز میکنی..بی دلیل کتکم میزنی .. بهم تهمت می زنی و تحقیرم میکنی ..منی که تا حالا با هیچ کس نخوابیده بودممممم
بازو هامو محکم تو دستش گرفت و با عربده ای ‌گفت: من بهت تجاوز میکنم حرومزاده؟! ..من شوهرتم عوضییییی ...من همون شوهریم که بهش خیانت کردی ....با احساساتش بازی کردی..همونم که ادعا میکردی دوسم داری ولی بهم خیانت کردییییییی
هنگ کردم ..نن نمیتونه باشه ....ینی اون فرد تهیونگ بود
دستامو محکم گذاشتم رو سرم و شروع کردم به جیغ زدن
با جیغ های دلخراشی همراه گریه گفتم: نننننن ...امکان ندارههههه ...
خاطرات به سرعت به مغزم هجوم میاوردن
با به یاد آوردن صحنه تصادف با جیغ بلندی از هوش رفتم
سرم سنگین بود تمام خاطرات توی سرم میچرخیدن
کنترلی رو خودم نداشتم خاطرات داشتن عذابم میدادن
صداهایی به گوشم میخوردن بعد هم با فرو رفتن تیزی ای توی مچم چشمامو وا کردم
دوتا پرستار بالا سرم بودن با دیدنم دکترو صدا زدن
جونگ کوک هم باهاش اومد و پرسید :حالش در چه وعضه
دیدگاه ها (۴)

گل خونی پارت 42تهیونگ از دست جونگکوک عصبی شد و بلند شد رفت ا...

وقتی عموت بود

استاد من۴

جادویی به نام عشق

کپشنننننننننن🛐😈عروسک من😈🔞پارت نود و یک با چشمای خمارش دستش ر...

ممنون که میخونی این داستان واقعی

فیک تهیونگ

True Love②①فردا (شب) تازه رسیدم خونه رمز در رو زدم و رفتم دا...

پارت ۲۱«من میرم برات آب میارم.»«باشه»تهیونگ برق های خانه را ...

اسیر مافیا پارت ³سیاهی مطلق...ویو ا.ت بعد از اون دیگه چیزی ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط