{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𓆩🩸𓆪 𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐎𝐀𝐓𝐇 ⛓️ پیمان خون | پارت ⁴ 🥀

𓆩🩸𓆪 𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐎𝐀𝐓𝐇 ⛓️ پیمان خون | پارت ⁴ 🥀

━━━━━━━━━━━━━━

[عمارت کیم ـ ساعت ۱:۰۵ بامداد]

تهیونگ: چی گفتی؟ تو از اون شب خبر داری؟!

جونگ‌کوک: آره، پدرم قبل از مرگش یه فلش بهم داد که حقیقت توشه.

جونگ‌کوک فلش رو روی میز گذاشت.

جونگ‌کوک: اما بهم هشدار داد به هیچ‌کس اعتماد نکنم؛ حتی تو!

تهیونگ: پس باید قبل از اینکه دیر بشه، حقیقت رو پیدا کنیم.

━━━━━━━━━━━━━━

[انبار قدیمی ـ ساعت ۱۱:۵۵ شب]

جنی با مرد مرموزی روبه‌رو شد که همه فکر می‌کردن مرده.

مرد: پونزده سال پیش، خانواده‌هاتون یه راز بزرگ رو پنهان کردن.

مرد نامه‌ای به جنی داد.

مرد: حقیقت مرگ پدرت توی این نامه‌ست.

جنی: پس چرا گفتی نباید به لیسا اعتماد کنم؟

مرد: من همچین حرفی نزدم!

جنی با تعجب برگشت؛ کسی پشت سرش ایستاده بود...

━━━━━━━━━━━━━━

[مکان نامعلوم]

لیسا پرونده‌ای محرمانه پیدا کرد.

زن مرموز: پدرت از تهیونگ محافظت می‌کرد، چون تهیونگ دشمن واقعی اون نبود!

لیسا: پس دشمن واقعی کیه؟!

زن عکسی از پدرهای تهیونگ و جونگ‌کوک نشونش داد.

روی عکس نوشته شده بود:

«خائن واقعی کسیه که همه بهش اعتماد دارن.»

━━━━━━━━━━━━━━

[عمارت کیم]

تهیونگ و جونگ‌کوک ویدیوی پدر جونگ‌کوک رو دیدن.

آخرین پیام ویدیو این بود:

«به کسی اعتماد نکنید که کلید عمارت رو داره.»

همون لحظه، گوشی تهیونگ زنگ خورد.

پیام ناشناس: «اگه می‌خوای جنی زنده بمونه، امشب تنها بیا.»

تهیونگ اسلحه‌اش رو برداشت.

جونگ‌کوک: تنها نمی‌ری!

درحالی‌که هر دو از عمارت خارج می‌شدن، شخصی از پشت مانیتور لبخند زد.

مرد مرموز: بالاخره دارین به همون جایی می‌رین که می‌خواستم...

━━━━━━━━━━━━━━

𓆩🩸𓆪 پایان پارت چهارم

🖤 چه کسی همه‌چیز رو کنترل می‌کنه؟

🥀 آیا جنی در خطره؟

⛓️ خائن واقعی کیه؟

𓆩🖤𓆪 𝐓𝐎 𝐁𝐄 𝐂𝐎𝐍𝐓𝐈𝐍𝐔𝐄𝐃...
دیدگاه ها (۳)

𓆩🩸𓆪 𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐎𝐀𝐓𝐇 ⛓️ پیمان خون | پارت ³ 🥀━━━━━━━━━━━━━━━━━━[عما...

𓆩🩸𓆪 𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐎𝐀𝐓𝐇 ⛓️ پیمان خون | پارت ² 🥀━━━━━━━━━━━━━━━━━━[عما...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۳ | چهره‌ی آشنامرد آرام وارد خانه شد.ج...

LESSON

وقتی جونگ‌کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

پارت پنجم:حقیقتی که میکُشد. این بار جونگکوک بدون حرف دنبالش...

☆‌عشق اجباری من✧P6ویو نویسندهچراغ‌های عمارت خاموش شده بود و ...

🖤🥀سکوت𓆩 پــارت بیست‌ودوم 𓆪 🖤🥀هیچ‌کس حرف نمی‌زد.چشم‌های اسما ...

پارت ۱۲: جلسه‌ای که نباید برگزار می‌شد 😂صبح روز بعد، تهیونگ ...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت دهمیونا با عصبانیت به مرد خیره ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط