وقتی جونگکوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت،
وقتی جونگکوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عاشق شدنت بود...
چند ثانیه فقط به پدرت نگاه کردی.
«پدر واقعی؟»
پدرت چیزی نگفت.
«یعنی چی؟»
جونگکوک جلو اومد.
«الان وقتش نیست.»
با عصبانیت برگشتی سمتش.
«تو دیگه حق نداری بهم بگی وقتش نیست! همهتون یه چیزایی میدونین جز من.»
پدرت آروم گفت:
«بشین.»
«نه، اول باید جوابمو بدین.»
پدرت نفس عمیقی کشید.
«مردی که فکر میکنی پدرت بوده، پدر واقعیت نیست.»
چند لحظه مات موندی.
«پس پدر واقعی من کیه؟»
پدرت جواب نداد.
نگاهش رفت سمت جونگکوک.
جونگکوک با اخم گفت:
«اسمش رو نگو.»
«چرا؟»
جونگکوک بهت نگاه کرد.
«چون اگه بدونی کیه، دیگه هیچجا برات امن نیست.»
«از این امنتر؟»
با دست به شیشههای شکسته اشاره کردی.
«امشب چهار نفر ریختن توی خونهمون! دیگه چی باید بشه؟»
جونگکوک چیزی نگفت.
گوشیاش زنگ خورد.
نگاهی به صفحه انداخت.
این بار شمارهای بود که میشناخت.
جواب داد.
«بله؟»
چند ثانیه گوش کرد.
بعد صورتش جدی شد.
«مطمئنی؟»
دوباره گوش داد.
«باشه. همین الان میام.»
تماس رو قطع کرد.
پدرت پرسید:
«چی شده؟»
جونگکوک نگاهش رو به تو دوخت.
«پیداش کردن.»
«کی رو؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
«پدر واقعیت رو.»
نفست بند اومد.
«کجاست؟»
جونگکوک جواب نداد.
«جونگکوک، گفتم کجاست؟»
آروم گفت:
«همین الان داره میاد اینجا.»
همون لحظه صدای ترمز یه ماشین جلوی خونه پیچید.
جونگکوک سریع جلوی تو ایستاد.
دستش رو گرفت دور دستت.
«پشت سر من بمون.»
در ورودی آروم باز شد.
مردی وارد خونه شد.
چند قدم جلو اومد.
بعد نگاهش مستقیم روی تو افتاد.
چند ثانیه فقط نگاهت کرد.
و با صدای آروم گفت:
«بالاخره پیدات کردم... دخترم.»
چند ثانیه فقط به پدرت نگاه کردی.
«پدر واقعی؟»
پدرت چیزی نگفت.
«یعنی چی؟»
جونگکوک جلو اومد.
«الان وقتش نیست.»
با عصبانیت برگشتی سمتش.
«تو دیگه حق نداری بهم بگی وقتش نیست! همهتون یه چیزایی میدونین جز من.»
پدرت آروم گفت:
«بشین.»
«نه، اول باید جوابمو بدین.»
پدرت نفس عمیقی کشید.
«مردی که فکر میکنی پدرت بوده، پدر واقعیت نیست.»
چند لحظه مات موندی.
«پس پدر واقعی من کیه؟»
پدرت جواب نداد.
نگاهش رفت سمت جونگکوک.
جونگکوک با اخم گفت:
«اسمش رو نگو.»
«چرا؟»
جونگکوک بهت نگاه کرد.
«چون اگه بدونی کیه، دیگه هیچجا برات امن نیست.»
«از این امنتر؟»
با دست به شیشههای شکسته اشاره کردی.
«امشب چهار نفر ریختن توی خونهمون! دیگه چی باید بشه؟»
جونگکوک چیزی نگفت.
گوشیاش زنگ خورد.
نگاهی به صفحه انداخت.
این بار شمارهای بود که میشناخت.
جواب داد.
«بله؟»
چند ثانیه گوش کرد.
بعد صورتش جدی شد.
«مطمئنی؟»
دوباره گوش داد.
«باشه. همین الان میام.»
تماس رو قطع کرد.
پدرت پرسید:
«چی شده؟»
جونگکوک نگاهش رو به تو دوخت.
«پیداش کردن.»
«کی رو؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
«پدر واقعیت رو.»
نفست بند اومد.
«کجاست؟»
جونگکوک جواب نداد.
«جونگکوک، گفتم کجاست؟»
آروم گفت:
«همین الان داره میاد اینجا.»
همون لحظه صدای ترمز یه ماشین جلوی خونه پیچید.
جونگکوک سریع جلوی تو ایستاد.
دستش رو گرفت دور دستت.
«پشت سر من بمون.»
در ورودی آروم باز شد.
مردی وارد خونه شد.
چند قدم جلو اومد.
بعد نگاهش مستقیم روی تو افتاد.
چند ثانیه فقط نگاهت کرد.
و با صدای آروم گفت:
«بالاخره پیدات کردم... دخترم.»
- ۱۵۳
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط