#One_Last_Condition

#One_Last_Condition
شرط آخر⬅︎p6

هارین با احتیاط وارد اتاق شد.
اتاق تاریک بود.
چند جعبه بزرگ گوشه دیوار قرار داشت.
چند پرونده روی میز پخش شده بودند.
هارین آرام جلو رفت.
واو...
یکی از پرونده‌ها را برداشت.
اینا چیه؟
صفحه اول را باز کرد.
هیچی نفهمیدم.
صفحه دوم را باز کرد.
اینم نفهمیدم.
صفحه سوم را باز کرد.
واقعاً اینا چجوری میخوننش؟
در همان لحظه...
غرررر...
هارین خشک شد.
شکمش دوباره صدا داد.
نه...
غرررر...
الان وقتش نیست.
غرررر...
خفه شو!
پنج دقیقه بعد.
هارین مأموریت جدیدی پیدا کرده بود.
پیدا کردن آشپزخانه.
از یک راهرو رد شد.
از راهروی دوم رد شد.
بعد ناگهان چشم‌هایش برق زد.
پیداش کردم!
داخل آشپزخانه...
هارین با دهان باز به یخچال نگاه می‌کرد.
اینا همه برای خوردنه؟!
یخچال را باز کرد.
نوشابه.
کیک.
میوه.
ساندویچ.
شیر.
بستنی.
هارین تقریباً اشکش درآمد.
من وارد بهشت شدم...
چهل دقیقه بعد...
جونگین وارد آشپزخانه شد.
و همان‌جا خشک شد.
...
وسط آشپزخانه...
هارین روی صندلی ولو شده بود.
روی میز:
سه ساندویچ خالی.
دو بسته چیپس.
نصف کیک.
چهار نوشابه.
و چند ظرف دیگر.
جونگین پلک زد.
تو...
...
همه اینا رو خوردی؟
هارین با شکم کاملاً پر ناله‌ای کرد.
فکر کنم...
فکر می‌کنی؟!
هنوز جا برای دسر دارم.
نه نداری!
شاید یه کم.
جونگین دستش را روی صورتش گذاشت.
چند دقیقه بعد...
هیونجین وارد آشپزخانه شد.
جونگین بلافاصله گفت:
من مقصر نیستم.
چی شده؟
جونگین به هارین اشاره کرد.
هیونجین نگاه کرد.
هارین روی صندلی لم داده بود.
قیافه‌اش طوری بود که انگار یک جنگ کامل را پشت سر گذاشته.
چرا این شکلیه؟
جونگین آه کشید.
چون نصف آشپزخونه رو خورده.
سکوت.
هیونجین به میز نگاه کرد.
بعد به یخچال.
بعد به هارین.
شوخی می‌کنی؟
کاش.
هارین با سختی دستش را بالا آورد.
در دفاع از خودم...
...
خیلی گرسنه بودم.
تو چهل دقیقه پیش فست‌فود خوردی!
اون یه پیش‌غذا بود.
جونگین از خنده خم شد.
هیونجین به سقف خیره شد.
هر دقیقه بیشتر مطمئن می‌شد که آوردن هارین بدترین تصمیم عمرش بوده.

شرط پارت بعد← 9𓊉لایک و 8 تا کامنت𓊈

One_Last_Condition
#Dreamscape_hanlee
#The_Mystical_World_of_Fiction
#Tomorrow_Forgotten
#BloodyKingdom1
#hanlee
#KARMA
#CREED
#strykids
#chan
#minho
#changbin
#hyunjin
#han
#felix
#sungmin
#in
#stay
دیدگاه ها (۱۰)

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷ویو میکا_____میکا: «چی...

⚖وکیل من⚖ پارت ۲ — اولین سرنخ چند ساعت بعدجنی در خانه نشسته ...

#SLAVES. PART 2عمارت در سکوت فرو رفته بود.فیلیک...

𓆩 پارت ۶۵ 𓆪 🖤جیمین با شنیدن حرف ات، خشکش زد.— چی گفتی؟ مادرم...

وقتی که دیگه برات مهم نیستم

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۹ بعد از رفتن دانش‌آموز جدید، چهار آل...

فاصله یک لبخند تا جنون

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_43فصل هجدهم | ش...

پارت⁴⁸ویو یونگیراهرو طولانی‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردیم.ه...

فیک تهکوک وارث زار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط