𝐋𝐢𝐭𝐭𝐥𝐞 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟒
چرا انقد بداخلاق شدی؟اینا همهش تاثیرات اون پسره فلجه!»
ونوس خندهشو خورد و نگاهی به امیلی انداخت:
فلج؟»
اره،فلج،از نوع مغزی!»
ونوس شروع کرد قهقهه زدن و امیلی هم بغلش کرده بود،البته یجوری به نظر میرسید که انگار هردوشون داشتن از خنده خفه خفه میشدن.
ونوس نگاهی به امیلی انداخت:
که اینطور؟»
و بالشتی که روی مبل بود رو روی سر امیلی کوبوند.
امیلی قهقهه زد:
اون واقعا عوضیه.»
ونوس شونه بالا داد:
مهم نیست.»
امیلی لبخندی بهش زد:
پس قبول داری؟»
اره،متیو ریدل یه عوضی فلج مغزیه که بشدت جذابه-»
کسی کنار گوشش لب زد:
که اینطور؟»
ونوس از جاش پرید و افتاد توی بغل امیلی:
زهر ترک شدم مرتیکه!»
متیو اخمی کرد و هوفی کشید:
نمیخوای بیای بغل دوست پسرت و بگی دلت براش تنگ شده،خورشید کوچولو؟»
ونوس چشم غرهای بهش رفت و نگاهی به امیلی انداخت و لب زد:
«ببخشید»
از توی بغل امیلی اومد بیرون و سمت متیو رفت که دستاش متیو دورش پیچیده شدن و بعد به ناگهانی ترین حالت،بلندش کردن.
متیو بردش به اتاق و درو بست:
چرا انقدر بهش میچسبی؟»
ونوس اخم کرد:
چرا هیچ وقت وقتی میری ماموریت بهم نمیگی؟
خواب بودی!
میتونستی از شب قبل بگی!
متیو نفسشو کلافه بیرون داد:
آه،خیلی خب،هرچی تو میگی،پرنسس.حالا نمیخوای بغلم کنی؟»
ونوس از پرروییش خندهش گرفت:
جانم؟»
بغلم کن و بهم بگو دوستم داری و گردنمو و نوازش کن و بعدش تا هر وقت که میخوای،قهر باش،نعنا کوچولو؟»
خیلی پررویی!تو الا باید ناز منو بکشی!»
متیو قهقهه زد و بوسه کوتاهی روی لبش گذاشت و به بغلش اشاره کرد:
بیا اینجا ببینم،مهتاب کوچولو.»
۲۵
ونوس با اکراه به سمتش رفت و کنارش نشست که متیو کشیدش تو بغلش و توی صورتش خم شد:
بگو ببینم مشکل چیه،خانوم کوچولو؟»
بی اهمیتی.»
متیو سرشو کج کرد:
بی اهمیتی؟»
من صد درصد وقت و توجهت رو میخوام،همونطور که تو میخوای حتی دوستمو بغل نکنم و به جاش توی بغل تو باشم،منم انتظار دارم کل روز پیشم باشی!»
متیو نتونست جلوی لبخندش رو بگیره و ضربه آرومی با انگشتش به نوک بینیش زد:
الا داری حرص میخوری،فرشته کوچولو؟»
این حرص خوردن نیست!رفتار تو ناعادلانهست!حتی نمیزاری به ویلیامز نگاه کنم!اون تنها عضو خانوادهامه که عوضی نیست!»
اون پیشونیت رو میبوسه!»
چون موهاشو مرتب میکنم!»
چرا؟!»
ونوس هوفی کشید و لب زد:
بس کن.»
اگر اجازه بدی!!»
ونوس چشم غرهای بهش رفت و دستشو توی جیبش برد تا سیگارش رو دربیاره و همین کارو کرد.
و با دیدن چشمای متیو که آتیش گرفته بودن و به دستش خیره بودن آب دهنشو محکم قورت داد.
حواسش نبود که اون نمیدونه_و نباید بدونه.
متیو سرشو کج کرد:
چه غلطی داری میکنی؟»
ونوس نگاهشو دزدید که متیو از لای انگشتاش،سیگار رو بیرون کشید و پرتش کرد توی سطل زباله.
روی صورتش خم شد و جوری که نفساش باعث بشن موهای ونوس تکون بخوره و لباشون بهم مالیده بشه شروع به حرف زدن کرد:توضیح بده،کوچولو،وگرنه ممکنه کاری انجام بدم که یه “ی من” به تمام لقب هایی که بهت میدم،اضافه بشه،عزیزم.»
ونوس بهش خیره شد و بالاخره،صدایی ازش درومد:
متیو-»
پس بگو چرا انقدر بوی نعنا میدی،خانوم کوچولو؟»
ونوس نفسشو آروم بیرون داد:
داری چیکار میکنی؟»
متیو سرشو برد کنار گردنش و زیر گوشش لب زد:
مجازات،عزیزم.»
من خسته بودم و_و ناراحت و فقط برای همین!»
میتونستی منو بغل کنی و اون اشغالا رو دور بریزی عزیزم اما انتخابت،اشتباه بود.»
و گازی از گردنش گرفت و کارشو تکرار کرد
خوشحال میشم نظرتون رو بشنوم🌟
برای پارت بعد:
لایک:۲۲🐈
ونوس خندهشو خورد و نگاهی به امیلی انداخت:
فلج؟»
اره،فلج،از نوع مغزی!»
ونوس شروع کرد قهقهه زدن و امیلی هم بغلش کرده بود،البته یجوری به نظر میرسید که انگار هردوشون داشتن از خنده خفه خفه میشدن.
ونوس نگاهی به امیلی انداخت:
که اینطور؟»
و بالشتی که روی مبل بود رو روی سر امیلی کوبوند.
امیلی قهقهه زد:
اون واقعا عوضیه.»
ونوس شونه بالا داد:
مهم نیست.»
امیلی لبخندی بهش زد:
پس قبول داری؟»
اره،متیو ریدل یه عوضی فلج مغزیه که بشدت جذابه-»
کسی کنار گوشش لب زد:
که اینطور؟»
ونوس از جاش پرید و افتاد توی بغل امیلی:
زهر ترک شدم مرتیکه!»
متیو اخمی کرد و هوفی کشید:
نمیخوای بیای بغل دوست پسرت و بگی دلت براش تنگ شده،خورشید کوچولو؟»
ونوس چشم غرهای بهش رفت و نگاهی به امیلی انداخت و لب زد:
«ببخشید»
از توی بغل امیلی اومد بیرون و سمت متیو رفت که دستاش متیو دورش پیچیده شدن و بعد به ناگهانی ترین حالت،بلندش کردن.
متیو بردش به اتاق و درو بست:
چرا انقدر بهش میچسبی؟»
ونوس اخم کرد:
چرا هیچ وقت وقتی میری ماموریت بهم نمیگی؟
خواب بودی!
میتونستی از شب قبل بگی!
متیو نفسشو کلافه بیرون داد:
آه،خیلی خب،هرچی تو میگی،پرنسس.حالا نمیخوای بغلم کنی؟»
ونوس از پرروییش خندهش گرفت:
جانم؟»
بغلم کن و بهم بگو دوستم داری و گردنمو و نوازش کن و بعدش تا هر وقت که میخوای،قهر باش،نعنا کوچولو؟»
خیلی پررویی!تو الا باید ناز منو بکشی!»
متیو قهقهه زد و بوسه کوتاهی روی لبش گذاشت و به بغلش اشاره کرد:
بیا اینجا ببینم،مهتاب کوچولو.»
۲۵
ونوس با اکراه به سمتش رفت و کنارش نشست که متیو کشیدش تو بغلش و توی صورتش خم شد:
بگو ببینم مشکل چیه،خانوم کوچولو؟»
بی اهمیتی.»
متیو سرشو کج کرد:
بی اهمیتی؟»
من صد درصد وقت و توجهت رو میخوام،همونطور که تو میخوای حتی دوستمو بغل نکنم و به جاش توی بغل تو باشم،منم انتظار دارم کل روز پیشم باشی!»
متیو نتونست جلوی لبخندش رو بگیره و ضربه آرومی با انگشتش به نوک بینیش زد:
الا داری حرص میخوری،فرشته کوچولو؟»
این حرص خوردن نیست!رفتار تو ناعادلانهست!حتی نمیزاری به ویلیامز نگاه کنم!اون تنها عضو خانوادهامه که عوضی نیست!»
اون پیشونیت رو میبوسه!»
چون موهاشو مرتب میکنم!»
چرا؟!»
ونوس هوفی کشید و لب زد:
بس کن.»
اگر اجازه بدی!!»
ونوس چشم غرهای بهش رفت و دستشو توی جیبش برد تا سیگارش رو دربیاره و همین کارو کرد.
و با دیدن چشمای متیو که آتیش گرفته بودن و به دستش خیره بودن آب دهنشو محکم قورت داد.
حواسش نبود که اون نمیدونه_و نباید بدونه.
متیو سرشو کج کرد:
چه غلطی داری میکنی؟»
ونوس نگاهشو دزدید که متیو از لای انگشتاش،سیگار رو بیرون کشید و پرتش کرد توی سطل زباله.
روی صورتش خم شد و جوری که نفساش باعث بشن موهای ونوس تکون بخوره و لباشون بهم مالیده بشه شروع به حرف زدن کرد:توضیح بده،کوچولو،وگرنه ممکنه کاری انجام بدم که یه “ی من” به تمام لقب هایی که بهت میدم،اضافه بشه،عزیزم.»
ونوس بهش خیره شد و بالاخره،صدایی ازش درومد:
متیو-»
پس بگو چرا انقدر بوی نعنا میدی،خانوم کوچولو؟»
ونوس نفسشو آروم بیرون داد:
داری چیکار میکنی؟»
متیو سرشو برد کنار گردنش و زیر گوشش لب زد:
مجازات،عزیزم.»
من خسته بودم و_و ناراحت و فقط برای همین!»
میتونستی منو بغل کنی و اون اشغالا رو دور بریزی عزیزم اما انتخابت،اشتباه بود.»
و گازی از گردنش گرفت و کارشو تکرار کرد
خوشحال میشم نظرتون رو بشنوم🌟
برای پارت بعد:
لایک:۲۲🐈
- ۶.۱k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط