{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۲

پارت ۳۲


^ سلام ات

سلام لیکسی خوبم بریم تو

_ هی منم هستما


^ حالتون چطوره آقای هوانگ حالا خوبه بریم دیگه

_ ایشش

یااا عزیزم اینطوری نباش دیگه بریم

رفتیم توی سینما نشستیم و فیلم شروع شد، وسطای فیلم بود که پاپ کورن تموم شد

عزیزم...عزیزم

_ چیه ؟

میری برام پاپ کورن بگیری

_ خیلی خوب باشه

هیون رفت پاپ کورن بگیره که فلیکس شروع به صحبت کردن کرد

^ هی ات میگما یه چیزی هست که باید بهت بگمش

چیه چی شده فلیکس اتفاقی افتاده

^ راجب هیون و باباته

بابام ؟؟چه ربطی به هیون داره

^ خب بابات وقتی هیون ۱۴ ساله بود به...


_ راجب چی صحبت میکنید

^ هیچی فقط ازش میپرسم که رابطتون چطوره

_ عالیه مگه نه عشقم

اوهوم


^ خب حالا بیاید فیلم رو نگاه کنیم

فیلم تموم شد اومدیم بیرون و به سمت بار حرکت کردیم ، بعد از چند مین به بار رسیدیم مشروب سفارش دادیم و یکمی حرف زدیم

چند ساعت بعد:


هی هی با شما دوتام بلند شین

_ ات بچه چندوممون به دنیا اومده ؟

دیوونه شدی هیون چرا اینقدر خوردی

^ ات چند ساله باهمیم ؟ چرا ازدواج نمیکنیم

یااااا چرا اینقدر خوردین الان با شما دوتا چیکار کنم هااا

دست دوتاشون و گرفتم و انداختمشون عقب ماشین و شروع به رانندگی کردم


خب فلیکس میخوای بری کجا

^ امشب میام پیش شما دوتا می‌خوابم

_ عمرا بزارم سر جای ات بخوابی باید رو زمین بخوابی شیرفهم شدی

هی هی چرا تو مستی هم باهم دعوا دارین

رفتیم خونه دوتاشون و آوردم بیرون و بردمشون توی اتاق و انداختمشون روی تخت

هی هی بلند شین لباساتونو دربیارین

_ نمیخوام تو برام در بیار

^ مال منم دربیار

_ یاااا الان مث خر میزنمتا به بادیگاردا بگو بیان برات دربیارن

^ نمیخوام میخوام خانوم هوانگ برام لباسامو در بیاره

_ خیلی خوب بجای خانوم هوانگ آقای هوانگ برات لباساتو در میاره ات برو بیرون تا این نعشه رو لباسشو دربیارم

اوف از دست شما دوتا....
دیدگاه ها (۶)

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

تهیونگ بعد از اینکه مطمئن شد آب دوباره وصل شده، رفت تا لباس‌...

پارت 6رمان ✨عشق مدرسه ای✨هیونجین: خب من دوستت دارم. خیلی وقت...

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

پارت 36 رمان عشق مدرسه ای که رسید به جای ترسناکش ات نشسته بو...

My dady پارت③ خب اگه سانا پرسید به کای میگم، آرههه. خب اصن ب...

پارت 28 رمان عشق مدرسه ایو هیونجین یش ات . ات تو دلش گفت: ات...

وقتی مریض بودی ولی…

مهمونی خطرناک پارت=3ویو کوک: تقریبا ساعت چهار بود که از عمار...

#عشق_بعد_نفرت پارت 8ویو یونگی پشمام چقد تند میخونه نمیدونستم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط