السلام علی المهدی ارواحنالهم فدا

••|🧡✍|••

‍ 💌آقا جانم آخرین دردانهٔ مادر!🌿♥️

🔻 نیمهٔ شعبان هم آمد...
و زمین، باز طعم جشنی بدونِ تو را چشید.

هر روز که می گذرد... غمی بر شانهٔ زمین اضافه می‌شود.
دوباره شبی که؛
برایت جشن گرفتیم... و تو نبودی!🥲

🔻شعبان که به نیمه می‌رسد؛
تپش دلهای زلیخایی ات، به شماره می افتد...
نکند ؛... باز هم رمضانی بدون تو را تجربه خواهند کرد.
نکند؛ ... باز هم، برای دیدارت آماده و لایق نشده‌اند.

🔻آنقدر نداشتنت، درد دارد.
که جای همهٔ شادمانی های عالم را، در قلبمان تنگ می‌کند.
نمی‌دانم تا کی؛ به استمرار دل شکستنت، عادت خواهیم کرد!؟
نمی‌دانم تا کی؛
بدون تو، هنوز نفس هایمان، بالا می آیند!؟
نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد؛
تا ما بفهمیم بدون تو... زندگی مان، فقط یک بازی کودکانه است!🥹

🔻 به جان گرانت قسم...
درست در لحظه‌ای که از حضور تو غافل می شویم؛
از چشمان خدا... سقوط می‌کنیم.
و ما؛ طعم این سقوط را بارها تجربه کرده‌ایم.

🔻ما یقین داریم که تو جواز عبور نگاه خدایی.
جواز درخشیدن در نگاه اهل آسمان.
ما بی تو.... یعنی تمااامممم.
یعنی؛ اصل سرمایه را باخته‌ایم.

🔻پریشان تر از اینمان مخواه یوسف.
رمضان نزدیک است،
و عیدش بدون تو... یعنی؛ تکرار همان خاطرهٔ تلخ زمین.😔

اگر بیایی، دلهایمان دوباره گل می‌دهند!
چه کنیم.... رونمایی‌ات کنند!؟🥲💔

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌•「اللّٰهُمَّ‌عَجـِّلْ‌لِوَلِیِڪْ‌الْـفَرَج」•


🌾•••|↫ #دݪ‌نويـــس
🌾•••|↫ #لبيڪ‌یامہدے‌عج


╭━⊰•♡❁💫❤️💫❁♡•⊱━╮ @https://wisgoon.com/www.gsfrygly.ir
╰━⊰•♡❁💫❤️💫❁♡•⊱━╯
دیدگاه ها (۰)

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت بیستم 𓆪جیمین هنوز به عکس روی میز خیره ...

پارت ۹انرژیِ خاکستری مثل سم در رگ‌های ات می‌دوید. تمامِ سلول...

و قلبم دوباره تپیدpart: 4 ...

dark life = 46ساعت بعد، ات جرأت کرد. آروم به سمت دفتر تهیونگ...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

ات ویو نمی‌دونم چرا اشکام بند نمیاد... من سیزده ساله که با ...

ادامه ی پارت ۱۹۵

نصف فیلم گذشته بود.ات حالا تقریباً به صندلی جونگ‌کوک چسبیده ...

پروانه جان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط