ویو ساشا:
ویو ساشا:
یهو یه ماشین قرمز رو دیم که یه گوشه وایستاد...یه نگاهی بهشون میندازم...آدمای مشکوکی ازش پیاده میشن....وا!...دیدم رفتن داخل یه کوچه باریک....رفتم دنبالشون اما...دیگه اون ها رو ندیدم...واقعا مشکوک بودن...صورتم اخمو بود.........ولش کن...ولی...اهههه...میرم داخل اصلا..
ویو نویسنده:
ساشا به سمت سالن رفت و از در پشتی سالن که باز بود رفت داخل سالن....داخل که رفت صدای جیغ از بیرون شنیده میشد...ساشا تک خنده ای میکنه و میره میشینه و به راهش ادامه میده...گاهی به خودش میگه واقعا به خاطر چند تا پسر اینجوری میکنن؟..چقدر عشقشون عمیقه🥲🥲...
..............................................
ساشا با لیا و میا روی صندلی ردیف اول نشست...میا خیلیی ذوق داره و داره در مورد اینکه دستش به جیمین خورده صحبت میکنه....لیا هم داره در مورد این میگه که جین بهش چشمک زد صحبت میکنه...اما خب...ساشا اصلا نمیدونه لیا و میا دارن در مورد کی صحبت میکنن🫠🫠...و بی خبر همینجوری سر تکون میده و ریز ریز میخنده.....صدای جمعیت زیاد بود...اما ساشا اصلا از جمعیت خوشش نمیاد...چون یاد خاطه تلخی میوفته...اون شب با جکسون....همینجوری که ساشا داشت فکر میکرد اهنگ پخش شد....ساشا به خودش تکونی داد و صدای حیغ جمعیت تا هر کجا که بخوای میرفت...همه جیغ میزدن...حتی لیا و میا...ساشا اخم تعجب باری کرده بود......بالاخره بی تی اس وارد شد....و با ورود اونها جیغ بقیه هم بیشتر شد...بی تی اس میخوندن و میرقصیدن....ساشا از رقصشون خوشش اومد...و لبخند زد🙂...لیا و میا هم داشتن جیغ میزدن....
ویو ساشا:
یهو یکی از خواننده ها (شوگا) به کره ای حرفی زد و من اصلا نفهمیدم...اما دیدم لیا و میا دارن با جمعیت جیغ میزنن....یهو شنیدم که....جیغ های ردیف عقب که نزدیک به در بود زیاد شد و داشتن سر و صدا میکردن....یعنی چی؟.....به پشت سرم نکاه کردم کهههههه.
وی نویسنده:
کوکی با تعجب به عقب نگاهی میندازه لیا و میا هم به عقب نگاه میندازن....یهو دین چند تا دختر و پسر هستن که به حالت مُرده به جلو حرکت میکنن....
ویو ساشا: چرا اینا اینجورین؟
ویو نویسنده:
یهو کوکی با ترس و اضطراب توی میکروفون میگه
کوک: آرمی ها!!! فرار کنید...سالن پرشده شده از.......زامبییییییییی...جونتون رو نجات بدیننن...
ویو ساشا: به اون پسره( جونگکوک) نگاه کردم...دیدم تمام سازنده های و خواننده ها و عوامل پشت فرار کردن....بقیه هم دارن فرار میکنن....لیا و میا خیلی ترشیده بودن...خشکشون زده بود...فکر کنم لیا دیگه سکته کرده....به دور و برم نگاه کردم....یه در خروجی دیدم که انگاری کسی توش نبود...دست میا و لیا رو گرفتم و به سمت در حرکت کردیم...دیگه دارم از تعجب میمیرم....
وی نویسنده:
هر سه تا از در خارج شدن....ساشا سعی داشت که در رو ببنده و اون رو قفل کنه....
#بی_تی_اس
یهو یه ماشین قرمز رو دیم که یه گوشه وایستاد...یه نگاهی بهشون میندازم...آدمای مشکوکی ازش پیاده میشن....وا!...دیدم رفتن داخل یه کوچه باریک....رفتم دنبالشون اما...دیگه اون ها رو ندیدم...واقعا مشکوک بودن...صورتم اخمو بود.........ولش کن...ولی...اهههه...میرم داخل اصلا..
ویو نویسنده:
ساشا به سمت سالن رفت و از در پشتی سالن که باز بود رفت داخل سالن....داخل که رفت صدای جیغ از بیرون شنیده میشد...ساشا تک خنده ای میکنه و میره میشینه و به راهش ادامه میده...گاهی به خودش میگه واقعا به خاطر چند تا پسر اینجوری میکنن؟..چقدر عشقشون عمیقه🥲🥲...
..............................................
ساشا با لیا و میا روی صندلی ردیف اول نشست...میا خیلیی ذوق داره و داره در مورد اینکه دستش به جیمین خورده صحبت میکنه....لیا هم داره در مورد این میگه که جین بهش چشمک زد صحبت میکنه...اما خب...ساشا اصلا نمیدونه لیا و میا دارن در مورد کی صحبت میکنن🫠🫠...و بی خبر همینجوری سر تکون میده و ریز ریز میخنده.....صدای جمعیت زیاد بود...اما ساشا اصلا از جمعیت خوشش نمیاد...چون یاد خاطه تلخی میوفته...اون شب با جکسون....همینجوری که ساشا داشت فکر میکرد اهنگ پخش شد....ساشا به خودش تکونی داد و صدای حیغ جمعیت تا هر کجا که بخوای میرفت...همه جیغ میزدن...حتی لیا و میا...ساشا اخم تعجب باری کرده بود......بالاخره بی تی اس وارد شد....و با ورود اونها جیغ بقیه هم بیشتر شد...بی تی اس میخوندن و میرقصیدن....ساشا از رقصشون خوشش اومد...و لبخند زد🙂...لیا و میا هم داشتن جیغ میزدن....
ویو ساشا:
یهو یکی از خواننده ها (شوگا) به کره ای حرفی زد و من اصلا نفهمیدم...اما دیدم لیا و میا دارن با جمعیت جیغ میزنن....یهو شنیدم که....جیغ های ردیف عقب که نزدیک به در بود زیاد شد و داشتن سر و صدا میکردن....یعنی چی؟.....به پشت سرم نکاه کردم کهههههه.
وی نویسنده:
کوکی با تعجب به عقب نگاهی میندازه لیا و میا هم به عقب نگاه میندازن....یهو دین چند تا دختر و پسر هستن که به حالت مُرده به جلو حرکت میکنن....
ویو ساشا: چرا اینا اینجورین؟
ویو نویسنده:
یهو کوکی با ترس و اضطراب توی میکروفون میگه
کوک: آرمی ها!!! فرار کنید...سالن پرشده شده از.......زامبییییییییی...جونتون رو نجات بدیننن...
ویو ساشا: به اون پسره( جونگکوک) نگاه کردم...دیدم تمام سازنده های و خواننده ها و عوامل پشت فرار کردن....بقیه هم دارن فرار میکنن....لیا و میا خیلی ترشیده بودن...خشکشون زده بود...فکر کنم لیا دیگه سکته کرده....به دور و برم نگاه کردم....یه در خروجی دیدم که انگاری کسی توش نبود...دست میا و لیا رو گرفتم و به سمت در حرکت کردیم...دیگه دارم از تعجب میمیرم....
وی نویسنده:
هر سه تا از در خارج شدن....ساشا سعی داشت که در رو ببنده و اون رو قفل کنه....
#بی_تی_اس
- ۴.۹k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط