با اینکه بیست روز از پاییز گذشته بود اما هوا همچنان گرم ب
با اینکه بیست روز از پاییز گذشته بود اما هوا همچنان گرم بودباد رعب انگیزی میوزیدانگار داشت با ابرها اتمام حجت میکرد که وقت باریدنشان است یا شاید صدای بهم کشیده شدن دندانهایش بود که داشت ابرها را با خود میکشید ساعت 3بعد از ظهر بود خیابان را نگاه که میکردی جز درختان که به جبر باد میرقصیدند، گنجشکها ویاکریمی که خود را به باد میدادندچیزی نبود انگار بادروی شهر خاک مرده گان ریخته بودمنم در سکوت غریب وتنهایی خود در کارگاه مشغول کار بودم درخود غرق شده بودم هرکاری که میکردم چند ثانیه بعد یادم نمیامد چکار کرده ام تاوان این ندانم کاری بریده شدن شاهرگ دستم بود همین که برید خون مثل فواره به سقف پاشیده شد دست راستم بود بادست چپ محکم گرفتم وفشارش دادم اما خون بند نمیامد از کارگاه بیرون رفتم کسی نبود کمک کند ترس کم کم داشت تمام وجودم را تسخیر میکرد حول کرده بودم نمیدانستم چه تصمیمی بگیرم پیاده راه بیمارستان که حدود هزار وپانصد متر بود درپیش گرفتم میدانستم با این خونریزی دوام نمیاورم اما تنها کاری که به ذهنم رسید دران لحضه این بود حدود بیست متر که رفتم همسایه با ماشین از خانه بیرون امدسوار ماشین شدم کمی سر گیجه داشتم اما حالم خوب بود حتی اورا دعوت به ارامش میکردم بنده خدا اوهم ترسیده بود تمام لباسهایم خونی شده بود ماشین بوی خون گرفته بود خودمم حالت تهوع بهم دست میداد به بیمارستان که رسیدیم در ماشین رو هم خودم باز کردم خواستم پیاده شم سرم دیگر به فرمانم نبود سنگین شده بود چشمانم رو به سیاهی رفت چیزی یادم نبود به خودم امدم رو تخت دراز کشیده بودم چون داراز کشیده بودمخون به مغزم رسید کمی به خودم امدم مریضای اورژانسی همه مریضی خود رو فراموش کرده بودنددور م را حلقه زده بودند هرکسی حرفی میزداما خونم همچنان داشت میرفت بدنم شروع کرد به لرزیدن جوری که نمیتوانستم کنترل کنم تشنم شده از پرستار خواهش کردم تشنمه اما خودش را به نشنیدن میزد نمیدانم تشنگی عجیبی بود شاید تشنه یک جرعه زندگی بودم تشنه مهربانی تشنه نگفتن دوستت دارم تشنه نشنیدن دوستت دارم هرچه بود قابل وصف نیست صداها کمکم داشتند دور تر میشدند وگنگ ترصدای از دوردستها گفت فشارش رو چهاره.خوابم برد ارام وسبک خودم رو از بالا میدیدم درون اتاقی از چهار طرف باز پرواز میکردم صداهای داخل اتاق گنگ بود ونامفهوم اما بیرون اتاق هرچند که باز بوداما دیده نمیشد ولی صداهای بیرون واضح شنیده میشد که مرا به سوی خودفرا میخواندند حرفهایشان وسوسه ام کرده بود میخواستم از اتاق بیرون بروم اما نمیتوانستم به سدی نامریی برخورد میکردم تمام زوایای اتاق را برای بیرون رفتن امتحان کردم اما نتوانستم بیرون بروم 10صبح فردابه هوش اومدم
- ۱.۹k
- ۱۳ شهریور ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط