{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت۴۶

پارت۴۶

اعلامِ پدرصبح، عمارتِ کیم برخلاف همیشه شلوغ بود. ماشین‌های مشکی یکی‌یکی وارد محوطه می‌شدند و مهمان‌هایی با لباس‌های رسمی از آن‌ها پیاده می‌شدند.
رزا از پشت پنجره به رفت‌وآمدها نگاه می‌کرد. اضطراب آرامی در دلش می‌پیچید.

— «تهیونگ… این همه آدم برای چی اومدن؟»

تهیونگ که مشغول بستن دکمه‌های کتش بود، لحظه‌ای مکث کرد. نگاهش را از آینه گرفت و به رزا دوخت.

— «پدرم همه رو دعوت کرده.»

— «همه رو؟»

— «اعضای خانواده، شرکای قدیمی، وکیل خانواده… حتی ته‌سوک.»

رزا با شنیدن نام او، ناخودآگاه دستش را روی مچ دستبندی که تهیونگ به او داده بود گذاشت.

— «چرا باید ته‌سوک رو دعوت کنه؟»

تهیونگ جلو آمد و دستش را روی شانه‌ی رزا گذاشت.

— «چون امروز قراره چیزی رو اعلام کنه که مسیر خیلی چیزها رو عوض می‌کنه.»

صدای باز شدن در از طبقه‌ی پایین بلند شد. چند لحظه بعد، صدای خدمتکار در عمارت پیچید:

— «آقای کیم وارد شدند.»

تهیونگ نگاه کوتاهی به رزا انداخت.

— «کنارم بمون. هر اتفاقی افتاد، از من دور نشو.»

رزا آرام سر تکان داد.

وقتی هر دو وارد سالن اصلی شدند، سکوتی سنگین بین مهمان‌ها افتاد. پدر تهیونگ، مردی سالخورده اما همچنان باابهت، در انتهای سالن کنار شومینه ایستاده بود. در یک دستش عصا و در دست دیگرش پوشه‌ای ضخیم قرار داشت.

ته‌سوک کمی دورتر ایستاده بود؛ با کت‌وشلوار تیره و لبخندی مغرور که انگار مطمئن بود این جلسه به نفع او تمام می‌شود.

چشمش که به رزا افتاد، لبخندش محو شد.

تهیونگ بی‌درنگ یک قدم جلو رفت و بین آن دو قرار گرفت.

ته‌سوک با تمسخر گفت:

— «هنوز هم نقش محافظ شخصی رو بازی می‌کنی؟»

تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:

— «امروز بهتره بیشتر مراقب حرف زدنت باشی.»

پدر تهیونگ عصایش را به زمین زد.

— «کافیه.»

همه ساکت شدند.

او به آرامی به سمت میز وسط سالن رفت و پوشه را روی آن گذاشت.

— «شما را دعوت کردم تا تصمیمی را اعلام کنم که از مدت‌ها قبل باید گرفته می‌شد.»

ته‌سوک ابرو بالا انداخت.

— «تصمیم درباره‌ی چی؟»

پدر تهیونگ نگاه سردی به او انداخت.

— «درباره‌ی آینده‌ی خاندان کیم.»

وکیل خانواده جلو آمد و چند برگ از پوشه بیرون آورد.

— «طبق وصیت‌نامه و اسناد رسمی جدید، مدیریت تمام شرکت‌ها، املاک و سرمایه‌های خانوادگی از امروز به کیم تهیونگ واگذار می‌شود.»

صدای پچ‌پچ مهمان‌ها در سالن پیچید.

ته‌سوک خندید، اما خنده‌اش عصبی بود.

— «این مسخره‌ست. من هم پسر این خانواده‌ام.»

پدر تهیونگ آرام اما محکم گفت:

— «پسر بودن فقط با نام خانوادگی ثابت نمی‌شود. با مسئولیت، شرافت و رفتار انسان ثابت می‌شود.»

ته‌سوک قدمی جلو رفت.

— «من سال‌ها برای این خانواده کار کردم!»

— «تو از نام این خانواده برای تهدید، فریب و آزار دیگران استفاده کردی.»

رنگ صورت ته‌سوک تغییر کرد.

پدر تهیونگ ادامه داد:

— «پرونده‌های مالی‌ات، سوءاستفاده از قراردادها و شکایت‌هایی که علیه تو ثبت شده، همه بررسی شده‌اند. از امروز، تو از تمام ارث و دارایی‌های خاندان کیم محروم هستی.»

سالن در سکوت فرو رفت.

ته‌سوک برای چند ثانیه فقط به او خیره ماند؛ انگار جمله را نشنیده بود.

— «چی گفتی؟»

وکیل خانواده متن را از روی برگه خواند:

— «کیم ته‌سوک، از تاریخ امروز هیچ سهمی از املاک، شرکت‌ها، حساب‌ها و دارایی‌های خانوادگی نخواهد داشت. همچنین هرگونه دسترسی او به اسناد و منابع مالی خانواده لغو می‌شود.»

ته‌سوک ناگهان به سمت میز رفت و برگه‌ها را برداشت.

— «این‌ها جعلیه! تو نمی‌تونی منو از چیزی که حقمه محروم کنی!»

پدرش حتی یک قدم هم عقب نرفت.

— «حق تو از روزی تمام شد که انسان‌های اطرافت را وسیله دیدی.»

ته‌سوک برگه‌ها را مچاله کرد و با خشم به تهیونگ نگاه انداخت.

— «همه‌اش کار توئه، درسته؟ تو پدرم رو علیه من کردی.»

تهیونگ دست رزا را گرفت و محکم در دستش فشرد.

— «من فقط اجازه دادم حقیقت خودش رو نشون بده.»

ته‌سوک با صدای پایین و تهدیدآمیزی گفت:

— «فکر نکن با گرفتن ارث، برنده شدی.»

تهیونگ یک قدم جلو رفت.

— «من دنبال بردن از تو نیستم. فقط نمی‌ذارم دوباره به رزا نزدیک بشی.»

اسم رزا که آمد، نگاه همه برای لحظه‌ای به سمت او برگشت. رزا مضطرب شد، اما دست تهیونگ را رها نکرد.

پدر تهیونگ با صدایی قاطع گفت:

— «و یک موضوع دیگر.»

همه دوباره به او نگاه کردند.

ادامه کامنت
دیدگاه ها (۳)

پارت ۴۷هنوز همهمه‌ی مهمان‌ها درباره‌ی تصمیمِ آقای کیم و خروج...

پارت ۴۸سه روز از آن شب جهنمی گذشته بود. سه روزی که عمارتِ کی...

وقتی لباسشونو میپوشیم🐨 نامجون:چند ثانیه فقط نگات می‌کنه.«این...

#سناریو وقتی بازوشو گاز میگیریمنامجون: اول خشکش می‌زنه و با ...

پارت 3۹نورِ لوسترهای کریستالیِ عمارتِ کیم، چشم‌ها رو می‌زد. ...

پارت 4۱:روشناییِ سرخ و آبیِ چراغ‌های پلیس، از پنجره‌های بزرگ...

پارت 36صدایِ چرخشِ کلید توی قفلِ درِ ورودی، مثل آژیرِ خطر تو...

پارت 15چند ماه از اون شب گذشت، رزا تو این مدت تنها کاری که م...

پارت شانزدهم رزا داشت وسایلش رو جمع می‌کرد که ته‌سوک جلوی در...

پارت هفدهمرزا سعی کرد بی‌تفاوت باشه، اما حضور ته‌سوک توی اتا...

پارت 4۰نگاهِ ته‌سوک مثل مارِ گزنده، بینِ تهیونگ و مادرش در گ...

پارت ۳۴ظهر شده بود و خانه‌ی ته‌سوک در سکوتی سنگین فرو رفته ب...

پارت ۴۵تهیونگ با قدم‌هایِ سنگین و نفس‌هایِ حبس‌شده، وارد اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط