عشق بی رحم
پارت ۱۹
آتسوشی به سمت پشت بام آژانس دوید و گوشه ای نشست و گریه کرد!
کمی که گذشت دازای آمد و آتسوشی بدون اینکه سرش را بالا بیاورد متوجه شد کسی دارد میآید!
پس با صدای گریان گفت: هرکی که اومدی برو میخوام تنها باشم!
همانلحظه دازای با خونسردی گفت: وای آتسوشی_چان چرا اینطور میکنی؟
آتسوشی فقط سرش را بالا آورد و به دازای نگاه کرد!
دازای با آرامش به نزدیکی اش رفت و گفت: هی کسی که بهت زنگ زده بود یه پرستار بود که بهت گفت مدیر یتیم خونه تصادف کرده و باید بری مرخصش کنی درسته؟
آتسوشی همچنان با صدای گریان گفت: دازای_سان شما از کجا اینو میدونین؟
دازای خنده ای کوتاه کرد و گفت: اون روز داشتم خودکشی میکردم که یکی نجاتم داد و بردم بیمارستان و اونجا یه پرستار از من شماره تلفن آژانس رو پرسید!
آتسوشی دیگر جواب نداد و دازای که دید آتسوشی سکوت کرده گفت: یه نصیحت آتسوشی_چان اینکه هر دختری نیاز داره باباشو ببینه و وقتی آسیب دید گریه کنه!
آتسوشی با تعجب گفت: یعنی دازای_سان برم مرخصش کنم؟
دازای با لبخند گفت: آره!
آتسوشی آرام بلند شد و اشک هایش را پاک کرد و رفت!
دازای بعد از رفتن آتسوشی با خود گفت: هی چه زود بزرگ میشه! کاش میبودی و بزرگ شدن دخترت رو میدیدی! کاش هرگز نمیمردی و الان پیش دخترت می بودی!
و بعد به آژانس رفت.
داخل بیمارستان...
آتسوشی رسید و برگه های مرخصی مدیر یتیم خانه را امضا کرد و بعد مدیر آمد!
آتسوشی آرام به او نگاه کرد اصلا تغیر نکرده بود همچنان آتسوشی از او متنفر بود!
بی هیچ حرفی با مدیر به آژانس برگشت و در را باز کرد!
همه با تعجب به مدیر نگاه کردن که آتسوشی دستش را به حالت ببر گرفت و مدیر را بلند کرد و روی صندلی بطور نشسته انداخت!
و بعد خود آتسوشی هم رفت بر روی صندلی روبه روی صندلی مدیر نشست!
همه جا سکت بود و هیچ کس جرعت حرف زدن را نداشت و مدیر به زمین خیره شده بود گویا زمین امن تر از نگاه دخترکش بود!
آتسوشی که دید مدیر نمیخواهد حرف بزند گفت: خب بگو چرا به پرستارا گفتی من دخترتم ؟
مدیر که همچنان به زمین خیره شده بود گفت: چون تو بطور رسمی دخترمی یادت رفته وقتی چهار سالت بود سرپرستیت رو قبول کردم!
پشت صحنه:
تسویا: باز بقیه رو فرستادم خونه هاشون تا خودم براتون حرف بزنم!
خب براتون چی بگم؟
و حالا اینا رو بیخیال میخوام یه اسپویل از فصل دو بکنم!
اسپویل اینه دازای مامان آتسوشی رو میشنسه و حتی باهاش روبه رو شده و مامان آتسوشی وقتی دازای هفت سالش بود مرد و همینطور اون زمان آتسوشی چهار سالش بود!
و همینطور اسپویل دیگر از قبل قرار بود فئودور و دازای نامزد باشن!
و حالا حدس بزنین چه اتفاقاتی تو فصل دو میوفته؟
آتسوشی به سمت پشت بام آژانس دوید و گوشه ای نشست و گریه کرد!
کمی که گذشت دازای آمد و آتسوشی بدون اینکه سرش را بالا بیاورد متوجه شد کسی دارد میآید!
پس با صدای گریان گفت: هرکی که اومدی برو میخوام تنها باشم!
همانلحظه دازای با خونسردی گفت: وای آتسوشی_چان چرا اینطور میکنی؟
آتسوشی فقط سرش را بالا آورد و به دازای نگاه کرد!
دازای با آرامش به نزدیکی اش رفت و گفت: هی کسی که بهت زنگ زده بود یه پرستار بود که بهت گفت مدیر یتیم خونه تصادف کرده و باید بری مرخصش کنی درسته؟
آتسوشی همچنان با صدای گریان گفت: دازای_سان شما از کجا اینو میدونین؟
دازای خنده ای کوتاه کرد و گفت: اون روز داشتم خودکشی میکردم که یکی نجاتم داد و بردم بیمارستان و اونجا یه پرستار از من شماره تلفن آژانس رو پرسید!
آتسوشی دیگر جواب نداد و دازای که دید آتسوشی سکوت کرده گفت: یه نصیحت آتسوشی_چان اینکه هر دختری نیاز داره باباشو ببینه و وقتی آسیب دید گریه کنه!
آتسوشی با تعجب گفت: یعنی دازای_سان برم مرخصش کنم؟
دازای با لبخند گفت: آره!
آتسوشی آرام بلند شد و اشک هایش را پاک کرد و رفت!
دازای بعد از رفتن آتسوشی با خود گفت: هی چه زود بزرگ میشه! کاش میبودی و بزرگ شدن دخترت رو میدیدی! کاش هرگز نمیمردی و الان پیش دخترت می بودی!
و بعد به آژانس رفت.
داخل بیمارستان...
آتسوشی رسید و برگه های مرخصی مدیر یتیم خانه را امضا کرد و بعد مدیر آمد!
آتسوشی آرام به او نگاه کرد اصلا تغیر نکرده بود همچنان آتسوشی از او متنفر بود!
بی هیچ حرفی با مدیر به آژانس برگشت و در را باز کرد!
همه با تعجب به مدیر نگاه کردن که آتسوشی دستش را به حالت ببر گرفت و مدیر را بلند کرد و روی صندلی بطور نشسته انداخت!
و بعد خود آتسوشی هم رفت بر روی صندلی روبه روی صندلی مدیر نشست!
همه جا سکت بود و هیچ کس جرعت حرف زدن را نداشت و مدیر به زمین خیره شده بود گویا زمین امن تر از نگاه دخترکش بود!
آتسوشی که دید مدیر نمیخواهد حرف بزند گفت: خب بگو چرا به پرستارا گفتی من دخترتم ؟
مدیر که همچنان به زمین خیره شده بود گفت: چون تو بطور رسمی دخترمی یادت رفته وقتی چهار سالت بود سرپرستیت رو قبول کردم!
پشت صحنه:
تسویا: باز بقیه رو فرستادم خونه هاشون تا خودم براتون حرف بزنم!
خب براتون چی بگم؟
و حالا اینا رو بیخیال میخوام یه اسپویل از فصل دو بکنم!
اسپویل اینه دازای مامان آتسوشی رو میشنسه و حتی باهاش روبه رو شده و مامان آتسوشی وقتی دازای هفت سالش بود مرد و همینطور اون زمان آتسوشی چهار سالش بود!
و همینطور اسپویل دیگر از قبل قرار بود فئودور و دازای نامزد باشن!
و حالا حدس بزنین چه اتفاقاتی تو فصل دو میوفته؟
- ۷.۹k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط