{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐭 𝐔𝐧𝐢𝐯𝐞𝐫𝐬𝐢𝐭𝐲 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐞𝐠𝐢𝐧𝐧𝐢𝐧𝐠 𝐨𝐟 𝐚 𝐂𝐮𝐫𝐬𝐞

𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐭 𝐔𝐧𝐢𝐯𝐞𝐫𝐬𝐢𝐭𝐲 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐞𝐠𝐢𝐧𝐧𝐢𝐧𝐠 𝐨𝐟 𝐚 𝐂𝐮𝐫𝐬𝐞
PART¹⁹

(آرا+)(جانگ هوسوک–)
«ادامه ویو آرا»
بعد از کلی گشت زدن به یه مزون بزرگ میرسیم که کلی لباس قشنگ داشت،هوسوک میشینه روی کاناپه اونجا و من چند تا لباس عوض میکنم و هوسوک هربار یه بهونه ای میاورد مثل:
–این لباس کوتاهه
–این یکی خیلی بازه
–نه این رو دوست ندارم
بلاخره بعد از کلی بهونه آوردن یه لباس سفید که دامنش چاک داشت و زیرش تور کار شده بود رو انتخاب کرد!
–همین عالیه!خیلی بهت میاد!خودتم ازش خوشت میاد؟
+اوهوم عاشقشم
–حالا نوبت منه!
با هوسوک رفتیم بخش لباسهای مردونه و من روی کاناپه نشستم و و هوسوک هی لباس میپوشید و من بهش میگفتم بهش نمیاد،یکی دیگه بپوشه و... بلاخره یه کت و شلوار ساده انتخاب کردیم و لباس ها رو بسته بندی کردن و دادن بهمون و پولش رو پرداخت کردیم و رفتیم که برای مراسم افتر پارتی عروسی یه باغ رزرو کنیم و بعدش رفتیم یه تالار شیک رزرو کردیم برای برگزاری مراسم عروسی و بعد دعوتنامه برای همه آماده کردیم و فرستادیم و بعد رفتیم حلقه بخریم(عکس همه اینا رو استوری میکنم)بعد از خرید حلقه بلاخره میریم خونه هوسوک و دورمون رو کیسه های خرید محاصره کرده بودن.
«پایان ویو آرا»
–اوه روز طولانی بود!
+آره دیگه خسته شدم!
–اوه نمیتونم باور کنم از هفته آینده قراره هر روز کنار این چهره زیبا بیدار بشم.
آرا می‌خنده
+منم نمیتونم باور کنم از هفته آینده قراره با استادم زندگی کنم!
–هی بهت گفتم منو استاد صدا نکن!(خنده)
+اما استاد بیشتر بهت میاد!
آرا نگاهی به ساعتش میندازه.
+ساعت 9 شبه باید برم خونه اما حوصله ندارم!
–میخوای شب رو بمونی؟
+پدرم اجازه نمی‌ده!
–من راضیش میکنم!
+ولی حتی لباس راحتی هم ندارم.
–میتونی لباس من رو بپوشی!
هوسوک به پدر آرا زنگ میزنه و راضیش می‌کنه که آرا شب رو بمونه.
–پدرت موافقت کرد!
+جدی؟
–آره برو توی کشوم یه لباس بردار و بپوش!
+اوکی!
آرا می‌ره توی اتاق هوسوک و لباساش رو با یکی از لباسای هوسوک که تا رون هاش بود عوض می‌کنه و بعد از خوردن شام با هوسوک هردو می‌خوابن.

ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسم‌گر قلم)
دیدگاه ها (۲)

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p15 کوک: باشهته د...

درخواستی

ᴘᴀʀᴛ ۳۲ | یه تشکر سادهبعد از اتفاق پارک...چند روز گذشت.آرا ه...

دوست دختر کوچولوی من

وقتی لباسشونو میپوشیم🐨 نامجون:چند ثانیه فقط نگات می‌کنه.«این...

ازدواج به اجبار)))پارت ۳...ویو بیرون::-ا.ت؟از این لباس خوشت ...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 14روز بعد، ویولت همراه الورا به قصر ...

رمان آرام باش

وقتی که ازشون میخوایم بند کفشمونو ببندن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط