پارت 13
*نکته: بچه ها شاید از پارت های بعد صحنه های خیلی کوتاهی بنویسم لطفاً اگه مشکل دارید تو کامنت ها بگید که ننویسم *
*از جاش بلند شد *
عزرائیل: بریم داخل ...
*رفتیم تو اتاقش و استرس تموم وجودم رو گرفته بود *
عزرائیل: تاحالا انجامش دادی ؟
*سرم رو بالا گرفتم و گونه هام سرخ شده بود *
امیلی : ن...نه
*خیلی خونسرد بازوم رو گرفت و منو روی لبه ی تخت نشوند و بعد جلوم زانو زد *
عزرائیل: اشکال نداره ... فقط ریلکس باش و مقاومت نکن
*پرش زمانی خواب بودم که حس کردم پتو از روم کشیده شد ، خودم رو جمع کردم و آروم چشم هام رو باز کردم *
عزرائیل: بلند شو خودت رو جمع و جور کن باید برگردی
*به ساعت نگاه کردم 4:00 صبح بود *
امیلی: بزار یکم دیگه بخوابم .. لطفاً
عزرائیل: من کار دارم و باید برم تا به وظایفم برسم بیکار نیستم که بشینم پیش تو ... سریع باش تن لشتو جمع کن !
*به سختی نشستم و حس کردم زیر دلم تیر کشید ، دستم رو روی شکمم گذاشتم و فشار دادم *
عزرائیل: هنوز درد داری ؟
*گوشه ی لبم رو گاز گرفتم آروم سرم رو به نشون تایید تکون دادم ، از توی کمدش یه تیشرت و شلوارک آورد و جلوم زانو زد ، تیشرت و شلوارک رو تنم کرد و از جاش بلند شد *
عزرائیل: امروز نمیخواد بیای پایگاه برات مرخصی مینویسم ...
*براید استایل بغلم کرد و یه پورتال به اتاقم باز کرد ، بعد از اینکه منو توی اتاقم گذاشت رفت ، روی تختم دراز کشیده بودم و توی فکر این بودم که واقعا این اتفاق ها افتاده یا دارم خواب میبینم ، لباساش تنم بود و عطرش داشت دیوونم میکرد ، با فکر کردن به اتفاقات دیشب گونه هام سرخ شد و دستم رو روی صورتم گذاشتم *
*انقدر فکر کرده بودم که خوابم برده بود ، با صدای زنگ خورد گوشیم بلند شدم *
امیلی : آخه کی میتونه باشه ...
*گوشی رو برداشتم مایکل بود ، جواب دادم *
امیلی: الو
مایکل : سلام کلوچه چطوری
امیلی : افتضاح
مایکل : حدس میزدم ... امروز اومدم یه سری صلاح جدید بیارم پایگاه و ندیدمت
*با این حرفش هول شدم که چه بهونه ای بیارم ، سریع نشستم و سعی کردم عادی باشم *
امیلی : خب یکم مریضم میدونی .... *سرفه ی مصنوعی * ... خیلی داغونم ولی نگران نباش تا فردا خوبه خوب میشم
مایکل : اوه مریض شدی ... از بس به خودت فشار میاری الدنگ چند دقیقه دیگه میام اونجا تو راه برات سوپ آماده و دارو هم میگیرم
*تو دلم به خودم فوش نصار کردم ، باید حدث میزدم الان نگران میشه و میاد بهم کمک کنه *
امیلی : ن...نه نیا ! ... منظورم اینه که ممکنه تو هم مریض بشی
مایکل : من یه فرشته م و ما فرشته ها ضعف های شما فانی ها رو نداریم
امیلی : ولی این بیماری متفاوته ... باور کن بخاطر خودت میگم
مایکل : ببینم داری چیزی رو پنهان میکنی ؟
امیلی : نه ... آخه چی پنهان کنم
مایکل : پس انقدر مخالفت نکن
*تلفن رو قطع کرد *
*از جاش بلند شد *
عزرائیل: بریم داخل ...
*رفتیم تو اتاقش و استرس تموم وجودم رو گرفته بود *
عزرائیل: تاحالا انجامش دادی ؟
*سرم رو بالا گرفتم و گونه هام سرخ شده بود *
امیلی : ن...نه
*خیلی خونسرد بازوم رو گرفت و منو روی لبه ی تخت نشوند و بعد جلوم زانو زد *
عزرائیل: اشکال نداره ... فقط ریلکس باش و مقاومت نکن
*پرش زمانی خواب بودم که حس کردم پتو از روم کشیده شد ، خودم رو جمع کردم و آروم چشم هام رو باز کردم *
عزرائیل: بلند شو خودت رو جمع و جور کن باید برگردی
*به ساعت نگاه کردم 4:00 صبح بود *
امیلی: بزار یکم دیگه بخوابم .. لطفاً
عزرائیل: من کار دارم و باید برم تا به وظایفم برسم بیکار نیستم که بشینم پیش تو ... سریع باش تن لشتو جمع کن !
*به سختی نشستم و حس کردم زیر دلم تیر کشید ، دستم رو روی شکمم گذاشتم و فشار دادم *
عزرائیل: هنوز درد داری ؟
*گوشه ی لبم رو گاز گرفتم آروم سرم رو به نشون تایید تکون دادم ، از توی کمدش یه تیشرت و شلوارک آورد و جلوم زانو زد ، تیشرت و شلوارک رو تنم کرد و از جاش بلند شد *
عزرائیل: امروز نمیخواد بیای پایگاه برات مرخصی مینویسم ...
*براید استایل بغلم کرد و یه پورتال به اتاقم باز کرد ، بعد از اینکه منو توی اتاقم گذاشت رفت ، روی تختم دراز کشیده بودم و توی فکر این بودم که واقعا این اتفاق ها افتاده یا دارم خواب میبینم ، لباساش تنم بود و عطرش داشت دیوونم میکرد ، با فکر کردن به اتفاقات دیشب گونه هام سرخ شد و دستم رو روی صورتم گذاشتم *
*انقدر فکر کرده بودم که خوابم برده بود ، با صدای زنگ خورد گوشیم بلند شدم *
امیلی : آخه کی میتونه باشه ...
*گوشی رو برداشتم مایکل بود ، جواب دادم *
امیلی: الو
مایکل : سلام کلوچه چطوری
امیلی : افتضاح
مایکل : حدس میزدم ... امروز اومدم یه سری صلاح جدید بیارم پایگاه و ندیدمت
*با این حرفش هول شدم که چه بهونه ای بیارم ، سریع نشستم و سعی کردم عادی باشم *
امیلی : خب یکم مریضم میدونی .... *سرفه ی مصنوعی * ... خیلی داغونم ولی نگران نباش تا فردا خوبه خوب میشم
مایکل : اوه مریض شدی ... از بس به خودت فشار میاری الدنگ چند دقیقه دیگه میام اونجا تو راه برات سوپ آماده و دارو هم میگیرم
*تو دلم به خودم فوش نصار کردم ، باید حدث میزدم الان نگران میشه و میاد بهم کمک کنه *
امیلی : ن...نه نیا ! ... منظورم اینه که ممکنه تو هم مریض بشی
مایکل : من یه فرشته م و ما فرشته ها ضعف های شما فانی ها رو نداریم
امیلی : ولی این بیماری متفاوته ... باور کن بخاطر خودت میگم
مایکل : ببینم داری چیزی رو پنهان میکنی ؟
امیلی : نه ... آخه چی پنهان کنم
مایکل : پس انقدر مخالفت نکن
*تلفن رو قطع کرد *
- ۳۱.۳k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط