.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁹.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁹.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
هوای خنک شب، با باز شدن درِ عمارت به استقبالشون اومد. تهیونگ بدون عجله از پلهها پایین رفت و درحالیکه دست میا رو توی دستش نگه داشته بود، به سمت ماشین پورشه مشکی رنگش قدم برداشت.
میا هنوز از اتفاقات چند دقیقهی پیش فاصله نگرفته بود. نگاهش گاهی روی دستهای درهمقفلشدهشون میلغزید و گاهی به نیمرخ مردی که کنارش راه میرفت.
تهیونگ اما برخلاف چیزی که انتظار داشت، دیگه نشونی از اون خشم چند دقیقهی قبل توی چهرهاش نداشت. انگار بهمحض خارج شدن از عمارت، تمام اتفاقات رو پشت در جا گذاشته بود.
در ماشین رو برای میا باز کرد و بعد از اینکه مطمئن شد راحت نشسته، دور زد و پشت فرمون قرار گرفت:
_ کمربندت رو ببند قاصدک.
با لحن ملاینی درخواست کرد و میا بلافاصله کمربندش رو بست و تهیونگ ماشین رو روشن کرد.
صدای ملایم موتور توی سکوت محوطه پیچید و چند لحظه بعد، ماشین از دروازهی عمارت خارج شد.
چند خیابون اول رو در سکوت گذروندن. نور چراغهای خیابون از روی شیشهها عبور میکرد و سایههای کوتاهی روی صورتشون میانداخت.
میا با نگاه به جادهی تقریبا خلوت روبروش بالاخره سکوت رو شکست:
_ منظور پدرت...از اون حرف آخرش چی بود؟
منتظر برای جواب مرد ساکت به قطرات بارونی که اولین قطره اش روی شیشهی کناری میا برخورد کرد زل زد که صدای بَم مردش بلند شد:
_ کاری از دستش بر نمیاد..
_ یعنی میخوای تهدیدش رو نادیده بگیری؟
_ تهدید بود؟
تهیونگ خونسرد لب زد و میا برای بار صدم به این پی برد که این مرد چطور میتونه توی هر شرایطی بیخیال و خونسرد باشه؟ انگار چیز تعجب آوری توی زندگیش نبود و همچی براش عادی بود!
در واقع، عادی شده بود..میا هیچ چیزی دربارهی زیر و بم زندگی واقعی تهیونگ نمیدونست، اگه میدونست قطعا به خاطر اینقدر بیاهمیت و آروم بودنش از خدا و مسیح تشکر میکرد!
_ نبود؟
میا با گیجی به لب آورد و به نیم رخ همسرش خیره شد، چقدر با نور ماهی که نصف صورتش رو روشن کرده بود و پلک هاش که سایه روی پوست صافش انداخته بود زیبا بود! زیبایِ خطرناک!
_ آدما میان و میرن، حرف میزنن و بعدش پشیمون میشن. و پدر منم از قاعده مستثنی نیست قطعا اگه هدفش تهدید من بوده باشه باید نگران عاقبت خودش باشه نه من..
میا نفس عمیقی کشید و با دوباره خیره شد به جادهای که بارون با شدت خودش رو روی آسفالت میکوبید، صدایی مثل زمزمه از بین لباش در رفت:
_ پس منم تا وقتی عطرتو از نزدیکی استشمام میکنم ترسی از چیزی ندارم.
میا نگاهش رو برنگردوند تا ببینه چه لبخند گرمی با حرفش روی لب های قلمی تهیونگ نقش بست و لحظهای برق شیرینی داخلش درخشید.
_ درسته..قاصدک.
.
.
.
_ هی هان سوهو، بجنب دهن کثیفت رو باز کن و بگو تا کجا فهمیدی؟!
سوهو با اخم خفیفی که در اثر دردی که تحمل میکرد بین ابرو هاش نشسته بود لخته ی خون رو از بین دندون هاش رو جلوی پای مرد گروگانگیر تف کرد و نیشخند شلی زد:
_ چیه؟...رئیستون از ترس لو رفتنش باکسرشو خیس کرده... که به شما احمقا دستور داده منو بدزدید؟
مرد گروگانگیر فکش رو با عصبانیت سفت کرد و با لگد محکمی که به چانهی سوهو کوبید از بین دندون های زرده اش غرید:
_ خفه شو حرومزاده...فقط بهمون بگو تا کجا سرتو فرو کردی به جایی که نباید؟
سوهو ابرو بالا انداخت و زبونش رو روی لب پایینش کشید که با حس گس خون اخم محوی کرد، اما با تمسخر خندید و با سرگرمی به مرد روبروش نگاه کرد:
_ سر که نه...ولی بلدم با دستام یا پایین تنم به خیلی جاها نفوذ کنم و لذت بدم، میخوای امتحانش کنی؟
_ حرومیِ احمق!
با کشیده شدن موهاش توسط فرد دوم که پشت سرش ایستاده بود هیسی کوتاه از درد کشید اما خم به ابرو نیاورد، برعکس بار اول قهقهه ای سر داد و گفت:
_ اوه..از اونایی که ادای تنگارو در میاری؟ کامان مِن..خوش میگذره!
مردی که پشتش قرار داشت با شدت موهاش رو ول کرد که مرد روبروش با خشم سمتش قدم برداشت و گرفتن چونه اش توی صورتش فریاد زد:
_ به جای فکِ اضافه زدن بگو چه چیزی میدونی وگرنه جنازه ات رو تحویل فاکس میدم!
رنگ نگاه سوهو تغییر کرد، پوزخندش محو شد و بهش خیره موند و با آروم ترین تُن صداش لب زد:
_ شما مادرفاکر ها قبل اینکه حرفتون رو مزه کنید تفش میکنید بیرون...به اینکه به واسطه ام فاکس رو تهدید کنید کَکَم هم نمیگزه، اما قبلش خودم با دندون هام روده هاتون رو از شکمتون بیرون میریزم.
مرد گروگانگیر لرزش دستاش از ترس لحظهاش رو پنهون کرد و با نیشخند سعی کرد روش سرپوش بزاره:
_ جدا؟ پس بیا تورو باهاش تهدید کنیم...چون نیم ساعت پیش ترمز ماشین رئیس اَبلهت رو بریدیم!
ادامه دارد...
به خاطر مدرسه و درسام نمیتونم پارت هارو رو زود بزارم شرمنده ولی سعی میکنم به موقع بزارم🤍
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
هوای خنک شب، با باز شدن درِ عمارت به استقبالشون اومد. تهیونگ بدون عجله از پلهها پایین رفت و درحالیکه دست میا رو توی دستش نگه داشته بود، به سمت ماشین پورشه مشکی رنگش قدم برداشت.
میا هنوز از اتفاقات چند دقیقهی پیش فاصله نگرفته بود. نگاهش گاهی روی دستهای درهمقفلشدهشون میلغزید و گاهی به نیمرخ مردی که کنارش راه میرفت.
تهیونگ اما برخلاف چیزی که انتظار داشت، دیگه نشونی از اون خشم چند دقیقهی قبل توی چهرهاش نداشت. انگار بهمحض خارج شدن از عمارت، تمام اتفاقات رو پشت در جا گذاشته بود.
در ماشین رو برای میا باز کرد و بعد از اینکه مطمئن شد راحت نشسته، دور زد و پشت فرمون قرار گرفت:
_ کمربندت رو ببند قاصدک.
با لحن ملاینی درخواست کرد و میا بلافاصله کمربندش رو بست و تهیونگ ماشین رو روشن کرد.
صدای ملایم موتور توی سکوت محوطه پیچید و چند لحظه بعد، ماشین از دروازهی عمارت خارج شد.
چند خیابون اول رو در سکوت گذروندن. نور چراغهای خیابون از روی شیشهها عبور میکرد و سایههای کوتاهی روی صورتشون میانداخت.
میا با نگاه به جادهی تقریبا خلوت روبروش بالاخره سکوت رو شکست:
_ منظور پدرت...از اون حرف آخرش چی بود؟
منتظر برای جواب مرد ساکت به قطرات بارونی که اولین قطره اش روی شیشهی کناری میا برخورد کرد زل زد که صدای بَم مردش بلند شد:
_ کاری از دستش بر نمیاد..
_ یعنی میخوای تهدیدش رو نادیده بگیری؟
_ تهدید بود؟
تهیونگ خونسرد لب زد و میا برای بار صدم به این پی برد که این مرد چطور میتونه توی هر شرایطی بیخیال و خونسرد باشه؟ انگار چیز تعجب آوری توی زندگیش نبود و همچی براش عادی بود!
در واقع، عادی شده بود..میا هیچ چیزی دربارهی زیر و بم زندگی واقعی تهیونگ نمیدونست، اگه میدونست قطعا به خاطر اینقدر بیاهمیت و آروم بودنش از خدا و مسیح تشکر میکرد!
_ نبود؟
میا با گیجی به لب آورد و به نیم رخ همسرش خیره شد، چقدر با نور ماهی که نصف صورتش رو روشن کرده بود و پلک هاش که سایه روی پوست صافش انداخته بود زیبا بود! زیبایِ خطرناک!
_ آدما میان و میرن، حرف میزنن و بعدش پشیمون میشن. و پدر منم از قاعده مستثنی نیست قطعا اگه هدفش تهدید من بوده باشه باید نگران عاقبت خودش باشه نه من..
میا نفس عمیقی کشید و با دوباره خیره شد به جادهای که بارون با شدت خودش رو روی آسفالت میکوبید، صدایی مثل زمزمه از بین لباش در رفت:
_ پس منم تا وقتی عطرتو از نزدیکی استشمام میکنم ترسی از چیزی ندارم.
میا نگاهش رو برنگردوند تا ببینه چه لبخند گرمی با حرفش روی لب های قلمی تهیونگ نقش بست و لحظهای برق شیرینی داخلش درخشید.
_ درسته..قاصدک.
.
.
.
_ هی هان سوهو، بجنب دهن کثیفت رو باز کن و بگو تا کجا فهمیدی؟!
سوهو با اخم خفیفی که در اثر دردی که تحمل میکرد بین ابرو هاش نشسته بود لخته ی خون رو از بین دندون هاش رو جلوی پای مرد گروگانگیر تف کرد و نیشخند شلی زد:
_ چیه؟...رئیستون از ترس لو رفتنش باکسرشو خیس کرده... که به شما احمقا دستور داده منو بدزدید؟
مرد گروگانگیر فکش رو با عصبانیت سفت کرد و با لگد محکمی که به چانهی سوهو کوبید از بین دندون های زرده اش غرید:
_ خفه شو حرومزاده...فقط بهمون بگو تا کجا سرتو فرو کردی به جایی که نباید؟
سوهو ابرو بالا انداخت و زبونش رو روی لب پایینش کشید که با حس گس خون اخم محوی کرد، اما با تمسخر خندید و با سرگرمی به مرد روبروش نگاه کرد:
_ سر که نه...ولی بلدم با دستام یا پایین تنم به خیلی جاها نفوذ کنم و لذت بدم، میخوای امتحانش کنی؟
_ حرومیِ احمق!
با کشیده شدن موهاش توسط فرد دوم که پشت سرش ایستاده بود هیسی کوتاه از درد کشید اما خم به ابرو نیاورد، برعکس بار اول قهقهه ای سر داد و گفت:
_ اوه..از اونایی که ادای تنگارو در میاری؟ کامان مِن..خوش میگذره!
مردی که پشتش قرار داشت با شدت موهاش رو ول کرد که مرد روبروش با خشم سمتش قدم برداشت و گرفتن چونه اش توی صورتش فریاد زد:
_ به جای فکِ اضافه زدن بگو چه چیزی میدونی وگرنه جنازه ات رو تحویل فاکس میدم!
رنگ نگاه سوهو تغییر کرد، پوزخندش محو شد و بهش خیره موند و با آروم ترین تُن صداش لب زد:
_ شما مادرفاکر ها قبل اینکه حرفتون رو مزه کنید تفش میکنید بیرون...به اینکه به واسطه ام فاکس رو تهدید کنید کَکَم هم نمیگزه، اما قبلش خودم با دندون هام روده هاتون رو از شکمتون بیرون میریزم.
مرد گروگانگیر لرزش دستاش از ترس لحظهاش رو پنهون کرد و با نیشخند سعی کرد روش سرپوش بزاره:
_ جدا؟ پس بیا تورو باهاش تهدید کنیم...چون نیم ساعت پیش ترمز ماشین رئیس اَبلهت رو بریدیم!
ادامه دارد...
به خاطر مدرسه و درسام نمیتونم پارت هارو رو زود بزارم شرمنده ولی سعی میکنم به موقع بزارم🤍
- ۹۸۰
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط