پارت ۳۱
پارت ۳۱
صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.
با خوابآلودگی در رو باز کردم.
ـ جینوو؟
جینوو لبخند زد.
ـ صبح بخیر!
ـ تو اینجا چی کار میکنی؟
ـ اومدم یه سر بهت بزنم.
ـ این موقع صبح؟
ـ خب دلم برات تنگ شده بود.
خندیدم.
ـ بیا تو.
جینوو وارد شد و نشست روی مبل.
ـ دیشب مهمونی چطور بود؟
ـ بد نبود. فقط خیلی خسته شدم.
ـ معلومه.
شروع کردیم به حرف زدن.
مثل همیشه، چند دقیقه بعد صدای خندههامون کل خونه رو پر کرده بود.
من اصلاً متوجه نبودم که چند دقیقه بعد، تهیونگ از طبقه بالا بیرون اومده.
صدای خندهی یک مرد از پایین به گوشش رسید.
ایستاد.
ـ این صدای کیه؟
چند لحظه گوش داد.
صدای لینا رو شناخت.
بعد دوباره صدای خندهی اون پسر اومد.
تهیونگ اخم کرد.
آروم از پلهها پایین رفت.
وقتی به طبقهی لینا رسید، جلوی در ایستاد.
در کاملاً بسته بود.
اما صداها واضح شنیده میشد.
ـ لینا! تو هنوز هم همونقدر شیطونی؟
صدای خندهی لینا:
ـ تقصیر خودته! 😂
تهیونگ چند لحظه ساکت موند.
دستش رو بالا برد تا زنگ بزنه...
اما مکث کرد.
ـ به من چه؟
دستش رو پایین آورد و برگشت.
اما در تمام مسیر برگشت به طبقه بالا، یک سؤال توی ذهنش تکرار میشد:
«اون پسره کیه؟»
و بدتر از همه...
خودش نمیفهمید چرا جواب این سؤال، اینقدر برایش مهم شده بود.
صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.
با خوابآلودگی در رو باز کردم.
ـ جینوو؟
جینوو لبخند زد.
ـ صبح بخیر!
ـ تو اینجا چی کار میکنی؟
ـ اومدم یه سر بهت بزنم.
ـ این موقع صبح؟
ـ خب دلم برات تنگ شده بود.
خندیدم.
ـ بیا تو.
جینوو وارد شد و نشست روی مبل.
ـ دیشب مهمونی چطور بود؟
ـ بد نبود. فقط خیلی خسته شدم.
ـ معلومه.
شروع کردیم به حرف زدن.
مثل همیشه، چند دقیقه بعد صدای خندههامون کل خونه رو پر کرده بود.
من اصلاً متوجه نبودم که چند دقیقه بعد، تهیونگ از طبقه بالا بیرون اومده.
صدای خندهی یک مرد از پایین به گوشش رسید.
ایستاد.
ـ این صدای کیه؟
چند لحظه گوش داد.
صدای لینا رو شناخت.
بعد دوباره صدای خندهی اون پسر اومد.
تهیونگ اخم کرد.
آروم از پلهها پایین رفت.
وقتی به طبقهی لینا رسید، جلوی در ایستاد.
در کاملاً بسته بود.
اما صداها واضح شنیده میشد.
ـ لینا! تو هنوز هم همونقدر شیطونی؟
صدای خندهی لینا:
ـ تقصیر خودته! 😂
تهیونگ چند لحظه ساکت موند.
دستش رو بالا برد تا زنگ بزنه...
اما مکث کرد.
ـ به من چه؟
دستش رو پایین آورد و برگشت.
اما در تمام مسیر برگشت به طبقه بالا، یک سؤال توی ذهنش تکرار میشد:
«اون پسره کیه؟»
و بدتر از همه...
خودش نمیفهمید چرا جواب این سؤال، اینقدر برایش مهم شده بود.
- ۱.۳k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط