part 7
کجاست؟
لامصب چه عمارتی داره
هی ات چت شده تو؟
" اوما اینجا خونه ی باباییه؟
+ ها؟ارع گمون کنم
" بیریم تو
+ باشه وایسا دایی بیاد...ت..ته..تهیونگ کجاست؟
" دایی رفت گفت بهت بگم کار داره...گفت بهت بگم که به بابایی زنگ زده و میدونه که ما داریم میریم پیشش
+ باشه...وایسا یه لحظه
زنگ زدم آقای لی راننده ای که تهیونگ بهم شمارش رو داد
گفتم بیاد هیون رو ببره
نمیشه اخه
الان نمیشه بزارم هیون رو ببینه
هیون بعد از کلی قر قر کردن مثل باباش رفت
آروم آروم قدم برداشتم
من کلی استرس داشتم
اگر بگم که من جیمین رو دیگه دوست ندارم دروغ گفتمه
هنوز دوستش دارم ولی اون یه چیز بزرگ رو ازم گرفت
ولی فقط برای یی هیون میرم پیشش
بالاخره رفتم داخل حیاط
عجیب بود هیچ نگهبانی نبود
در زدم
که صدای بدو بدو اومد از پشت در
در رو یکی باز کرد
موهای کمی بلند و چهره ای زیبا
لب هاشـ...
د فاکینگگگ شتتت
اینکه جیمینه(اسلاید دوم جیمین)
تا منو دید یه قدم عقب رفت
اونی که باید بترسه منم نه اون
رفت کنار که برم داخل
رفتم داخل
دور و ور رو نگاه کردم
خیلی عوض شده بود اینجا
این آدرس عمارت قبلیشه ولی انگار بازسازیش کرده
- کجاست؟
+ ها؟
- گفتم کجاست؟
+ اها پسرم رو میگی؟
- نه....پسرمون رو میگم
+ هه تو فکر کردی کی هسـ...
- گفتم کجاستتت؟
+خب...خب....هتله
- بگو بیارنش...بدون چون و چرا
عوضی
گوشیم رو در آوردم و شروع کردم شماره گرفتن
اقای لی جواب داد
گفتم هیون رو بیاره
تا بیان من میتونم با جیمین حرف بزنم
نشستیم سر کاناپه ها
نمیدونستم از کجا شروع کنم
یه ۱۰ دقیقه گذشت که خوده جیمین به حرف اومد
- این چندسال کجا بودی؟
+ یه کشور دیگه
- چرا رفتی؟
+ چون ازت متنفر بودم
- آی شی(ای لعنتی)
+چیه ها؟فکر کردی پیش تو میمونم؟فکر کردی چون عاشقت بودم میتونستی هرکاری دلتـ...
وای ریدم
ویو جیمین:
هه میدونستم
- چون عاشقم بودی؟
+ نه یعنی...شیبال...حالا هرچی
صدای زنگ اومد
اب گلوم رو قورت دادم و بدو بدو رفتم سمت در
هیچی معلوم نبود
که دوتا بادیگارد پیدا شدن
در رو باز کردم و دوتا بادیگارد هارو دیدم
یکم که توجه کردم
یه پسر بچه بینشون بود
یعنی این پسره منه؟
یعنی این الان از گوشت و خون منه؟
کمی نزدیک شدم
جلوی اون پسر روی یه زانو نشستم
هنوز هم اینجوری ازس بلند تر بودم
خواستم دستش رو بگیرم که اون دوتا نذاشت
+ هیون اومدی
" اوهوم
برگشتم به ات نگاهی کردم
فهمید که چی میخوام
+ اقای لی
اون دوتا دستشون رو برداشتن
دستای اون کوچولو رو گرفتم
با صدای که معلوم بود بغض داره گفتم
- اسم شما چیه؟
" من کیم یی هیون هستم
- کیم؟
" اوهوم....و شما اسمتون شیه؟
- من پارک جـ...
+ هیون اون یکی از دوستای منه
" باسه...حالا بابایی کو؟
ادامه دارد.
داخل این پارت مشخص شد که چرا اسم این فیک رو کجاست؟ گذاشتم
لامصب چه عمارتی داره
هی ات چت شده تو؟
" اوما اینجا خونه ی باباییه؟
+ ها؟ارع گمون کنم
" بیریم تو
+ باشه وایسا دایی بیاد...ت..ته..تهیونگ کجاست؟
" دایی رفت گفت بهت بگم کار داره...گفت بهت بگم که به بابایی زنگ زده و میدونه که ما داریم میریم پیشش
+ باشه...وایسا یه لحظه
زنگ زدم آقای لی راننده ای که تهیونگ بهم شمارش رو داد
گفتم بیاد هیون رو ببره
نمیشه اخه
الان نمیشه بزارم هیون رو ببینه
هیون بعد از کلی قر قر کردن مثل باباش رفت
آروم آروم قدم برداشتم
من کلی استرس داشتم
اگر بگم که من جیمین رو دیگه دوست ندارم دروغ گفتمه
هنوز دوستش دارم ولی اون یه چیز بزرگ رو ازم گرفت
ولی فقط برای یی هیون میرم پیشش
بالاخره رفتم داخل حیاط
عجیب بود هیچ نگهبانی نبود
در زدم
که صدای بدو بدو اومد از پشت در
در رو یکی باز کرد
موهای کمی بلند و چهره ای زیبا
لب هاشـ...
د فاکینگگگ شتتت
اینکه جیمینه(اسلاید دوم جیمین)
تا منو دید یه قدم عقب رفت
اونی که باید بترسه منم نه اون
رفت کنار که برم داخل
رفتم داخل
دور و ور رو نگاه کردم
خیلی عوض شده بود اینجا
این آدرس عمارت قبلیشه ولی انگار بازسازیش کرده
- کجاست؟
+ ها؟
- گفتم کجاست؟
+ اها پسرم رو میگی؟
- نه....پسرمون رو میگم
+ هه تو فکر کردی کی هسـ...
- گفتم کجاستتت؟
+خب...خب....هتله
- بگو بیارنش...بدون چون و چرا
عوضی
گوشیم رو در آوردم و شروع کردم شماره گرفتن
اقای لی جواب داد
گفتم هیون رو بیاره
تا بیان من میتونم با جیمین حرف بزنم
نشستیم سر کاناپه ها
نمیدونستم از کجا شروع کنم
یه ۱۰ دقیقه گذشت که خوده جیمین به حرف اومد
- این چندسال کجا بودی؟
+ یه کشور دیگه
- چرا رفتی؟
+ چون ازت متنفر بودم
- آی شی(ای لعنتی)
+چیه ها؟فکر کردی پیش تو میمونم؟فکر کردی چون عاشقت بودم میتونستی هرکاری دلتـ...
وای ریدم
ویو جیمین:
هه میدونستم
- چون عاشقم بودی؟
+ نه یعنی...شیبال...حالا هرچی
صدای زنگ اومد
اب گلوم رو قورت دادم و بدو بدو رفتم سمت در
هیچی معلوم نبود
که دوتا بادیگارد پیدا شدن
در رو باز کردم و دوتا بادیگارد هارو دیدم
یکم که توجه کردم
یه پسر بچه بینشون بود
یعنی این پسره منه؟
یعنی این الان از گوشت و خون منه؟
کمی نزدیک شدم
جلوی اون پسر روی یه زانو نشستم
هنوز هم اینجوری ازس بلند تر بودم
خواستم دستش رو بگیرم که اون دوتا نذاشت
+ هیون اومدی
" اوهوم
برگشتم به ات نگاهی کردم
فهمید که چی میخوام
+ اقای لی
اون دوتا دستشون رو برداشتن
دستای اون کوچولو رو گرفتم
با صدای که معلوم بود بغض داره گفتم
- اسم شما چیه؟
" من کیم یی هیون هستم
- کیم؟
" اوهوم....و شما اسمتون شیه؟
- من پارک جـ...
+ هیون اون یکی از دوستای منه
" باسه...حالا بابایی کو؟
ادامه دارد.
داخل این پارت مشخص شد که چرا اسم این فیک رو کجاست؟ گذاشتم
- ۸.۴k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط