تکپارتی
تکپارتی
تب داشتی، سرت میسوخت، بدنت میلرزید و نفس کشیدن سخت شده بود. برادرت جونگکوک کنار تختت نشسته بود، با چشمای نگران
"دارو دیگه جواب نمیده، باید آمپول بزنی…"
تو فقط سرت رو بهزور تکون دادی «نه… نه آمپول… نمیخوام…»
در همون لحظه، در اتاق باز شد و دکتر با یه سینی فلزی وارد شد صدای تقتق آمپول روی سینی، لرز انداخت به تنت. وحشتزده از تخت بلند شدی، دکتر یه قدم اومد جلو، ولی تو سریعتر بودی، دویدی و از اتاق بیرون زدی و خودتو تو یکی از اتاقا حبس کردی.
در رو قفل کردی و پشتت رو چسبوندی به دیوار و آروم نفسنفس میزدی.
اما هنوز نفس راحت نکشیده بودی که صدایی آشنا از پشت سرت اومد.
صدای عمیق و مردونهای که هیچوقت اشتباه نمیگرفتی:
"عزیزم… واقعا فکر کردی میتونی فرار کنی؟"
با ترس برگشتی. شوهرت تهیونگ اونجا بود، توی اتاق، دقیقا روبهروی صورتت نمیدونستی چطور… شاید کلید داشت، شاید اصلاً در رو قفل نکرده بودی.
بهت نزدیک شد، آروم، با همون قدمهای سنگین و مطمئن، تو یه گوشه ایستاده بودی، توی لباس خواب نازک، با صورتی برافروخته از تب.
لبخند محوی زد، ولی توی نگاهش غم و نگرانی موج میزد.
"داری میسوزی. حالت خیلی بده، اگه چیزیت بشه من نابود میشم..."
صدات لرزید با چشمای اشکی گفتی
"میترسم تهیونگ… از آمپول… از دردش…"
اون نزدیکتر اومد، سرانگشتاش رو روی گونهات گذاشت، پوستت داغ بود.
آروم گفت:
"اگه میتونستم همه درداتو بگیرم و بریزم تو خودم، لحظهای درنگ نمیکردم. اگه ترس تو رو با قلب خودم عوض میکردم، همین الان این کار رو میکردم. ولی من فقط یه مرد عاشقتم… و هیچچیز بیشتر از این نمیخوام که ببینم حال با ارزش ترین فرد زندگیم خوبه..."
سر تو پایین انداختی، قطره اشکی افتاد روی دستش که باعث شد زمزمه کنه:
"قول میدم فقط یه لحظهس، فقط یه سوزن کوچیک… ولی بجاش، بعدش من کنارت میمونم. تا هرچقدر که بخوای، حتی تا ابد…"
تو با تردید نگاهش کردی، اون با مهربونی لبخند زد، خم شد و پیشونیتو بوسید.
'شجاعترین آدمی که میشناسم، تویی. حتی وقتی میترسی… باز هم قشنگترین شکل شجاعت رو داری"
آروم سرت رو به نشونه رضایت تکون دادی. اون لبخند زد، دستتو گرفت و گفت:
«بیا عشق من…بیا برگردیم تو اتاق مون...وقتشه بهتر شی…»
@helena_88
نظرتون چیه؟ خوب بود؟
حمایت ها کم شده قشنگام🥺
ایرادی اگه هست بگید🙂
#بی_تی_اس #بنگتن #آرمی #تکپارتی #فیک #سناریو #تهیونگ
تب داشتی، سرت میسوخت، بدنت میلرزید و نفس کشیدن سخت شده بود. برادرت جونگکوک کنار تختت نشسته بود، با چشمای نگران
"دارو دیگه جواب نمیده، باید آمپول بزنی…"
تو فقط سرت رو بهزور تکون دادی «نه… نه آمپول… نمیخوام…»
در همون لحظه، در اتاق باز شد و دکتر با یه سینی فلزی وارد شد صدای تقتق آمپول روی سینی، لرز انداخت به تنت. وحشتزده از تخت بلند شدی، دکتر یه قدم اومد جلو، ولی تو سریعتر بودی، دویدی و از اتاق بیرون زدی و خودتو تو یکی از اتاقا حبس کردی.
در رو قفل کردی و پشتت رو چسبوندی به دیوار و آروم نفسنفس میزدی.
اما هنوز نفس راحت نکشیده بودی که صدایی آشنا از پشت سرت اومد.
صدای عمیق و مردونهای که هیچوقت اشتباه نمیگرفتی:
"عزیزم… واقعا فکر کردی میتونی فرار کنی؟"
با ترس برگشتی. شوهرت تهیونگ اونجا بود، توی اتاق، دقیقا روبهروی صورتت نمیدونستی چطور… شاید کلید داشت، شاید اصلاً در رو قفل نکرده بودی.
بهت نزدیک شد، آروم، با همون قدمهای سنگین و مطمئن، تو یه گوشه ایستاده بودی، توی لباس خواب نازک، با صورتی برافروخته از تب.
لبخند محوی زد، ولی توی نگاهش غم و نگرانی موج میزد.
"داری میسوزی. حالت خیلی بده، اگه چیزیت بشه من نابود میشم..."
صدات لرزید با چشمای اشکی گفتی
"میترسم تهیونگ… از آمپول… از دردش…"
اون نزدیکتر اومد، سرانگشتاش رو روی گونهات گذاشت، پوستت داغ بود.
آروم گفت:
"اگه میتونستم همه درداتو بگیرم و بریزم تو خودم، لحظهای درنگ نمیکردم. اگه ترس تو رو با قلب خودم عوض میکردم، همین الان این کار رو میکردم. ولی من فقط یه مرد عاشقتم… و هیچچیز بیشتر از این نمیخوام که ببینم حال با ارزش ترین فرد زندگیم خوبه..."
سر تو پایین انداختی، قطره اشکی افتاد روی دستش که باعث شد زمزمه کنه:
"قول میدم فقط یه لحظهس، فقط یه سوزن کوچیک… ولی بجاش، بعدش من کنارت میمونم. تا هرچقدر که بخوای، حتی تا ابد…"
تو با تردید نگاهش کردی، اون با مهربونی لبخند زد، خم شد و پیشونیتو بوسید.
'شجاعترین آدمی که میشناسم، تویی. حتی وقتی میترسی… باز هم قشنگترین شکل شجاعت رو داری"
آروم سرت رو به نشونه رضایت تکون دادی. اون لبخند زد، دستتو گرفت و گفت:
«بیا عشق من…بیا برگردیم تو اتاق مون...وقتشه بهتر شی…»
@helena_88
نظرتون چیه؟ خوب بود؟
حمایت ها کم شده قشنگام🥺
ایرادی اگه هست بگید🙂
#بی_تی_اس #بنگتن #آرمی #تکپارتی #فیک #سناریو #تهیونگ
- ۳۰.۲k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط