وقتی میخواستی جدا بشید و...

part 2

هوای خانه سنگین شده بود.
صدای گریه‌های آرام ا.ت، تنها صدایی بود که سکوت را می‌شکست.
جیهوپ چند لحظه فقط نگاهش کرد.
همان دختری که همیشه با دیدنش لبخند می‌زد، حالا شانه‌هایش از شدت گریه می‌لرزید.
با صدایی گرفته گفت:
ـ ا.ت... به من نگاه کن.
دختر به سختی سرش را بالا آورد.
چشم‌هایش از گریه کاملاً قرمز شده بود.
جیهوپ آهسته جلو رفت.
این بار دیگر خبری از فریاد نبود.
فقط درد...
ـ یه سؤال... فقط راستشو بگو.
ا.ت آرام سر تکان داد.
ـ این اولین باریه که به طلاق فکر کردی...؟
دختر چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ نه...
همان یک کلمه کافی بود تا قلب جیهوپ فرو بریزد.
ـ یعنی... مدت‌هاست...؟
ا.ت لبش را گاز گرفت و اشک تازه‌ای روی گونه‌اش لغزید.
ـ هر بار که یه نفر برام پیام می‌فرستاد و می‌گفت از زندگیت برو بیرون...
ـ هر بار که زیر عکسات هزار تا کامنت بد می‌دیدم...
ـ هر بار که... مادرت بهم می‌گفت «اگر زن دیگه‌ای بود، جیهوپ خیلی خوشبخت‌تر می‌شد...»
صدای ا.ت شکست.
ـ سعی می‌کردم فراموشش کنم...
جیهوپ خشکش زد.
ـ ...مامانم اینو گفته...؟
ا.ت فقط سرش را پایین انداخت.
ـ خواهرت هم... هر بار منو می‌دید، می‌گفت مردم حق دارن ازم متنفر باشن...
اشک‌های دختر دوباره جاری شد.
ـ ولی نمی‌خواستم بهت بگم... چون همیشه خسته برمی‌گشتی...
جیهوپ دیگر حتی نتوانست چیزی بگوید.
تمام این مدت...
همسرش لبخند زده بود...
غذا درست کرده بود...
منتظرش مانده بود...
و در سکوت، همه این زخم‌ها را تحمل کرده بود.
او آرام روی زانوهایش نشست؛ درست مقابل ا.ت.
دستان لرزان دختر را میان دست‌هایش گرفت.
ـ ببخش...
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
ـ ج... جیهوپ...
ـ ببخش که نفهمیدم.
صدایش می‌لرزید.
ـ من فکر می‌کردم چون کنارتم، حالت خوبه...
ولی تو هر روز شکستی... و من ندیدم.
اشک از گوشه چشم‌های خودش هم پایین آمد.
ـ من چه شوهری بودم...؟
ا.ت سریع سرش را تکان داد.
ـ نه... تقصیر تو نیست...
ـ هست.
جیهوپ حرفش را برید.
ـ وقتی زنم این‌قدر گریه کرده و من نفهمیدم... یعنی کوتاهی کردم.
ا.ت دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.
خودش را در آغوش جیهوپ انداخت و با صدای بلند گریه کرد.
جیهوپ محکم او را در آغوش گرفت؛ انگار می‌ترسید اگر رهایش کند، برای همیشه از دستش بدهد.
ـ دیگه نگو می‌خوای بری...
ـ خواهش می‌کنم...
ـ بدون تو این خونه... خونه نیست.
ا.ت میان گریه زمزمه کرد:
ـ ولی نمی‌خوام باعث بشم به خاطر من با خانوادت به مشکل بخوری...
جیهوپ کمی از او فاصله گرفت و با هر دو دست، صورت خیسش را گرفت.
با نگاهی پر از عشق گفت:
ـ تو خانواده منی.
ـ اول از همه... تو.
ـ اگر کسی بخواد اشکتو دربیاره، حتی اگه از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگیم باشه، جلویش می‌ایستم.
چشم‌های ا.ت دوباره پر از اشک شد.
ـ واقعاً... هنوز منو می‌خوای...؟
جیهوپ لبخند تلخی زد.
ـ دیوونه...
پیشانی‌اش را به پیشانی ا.ت تکیه داد.
ـ من هر روز بیشتر از دیروز عاشقت می‌شم.
چند لحظه فقط به چشم‌های هم نگاه کردند.
بعد جیهوپ خیلی آرام فاصله آخر را از بین برد و لب‌هایش را روی لب‌های ا.ت گذاشت.
بوسه‌ای کوتاه، آرام و پر از دلتنگی؛ نه از روی هیجان، بلکه انگار می‌خواست به او اطمینان بدهد که هنوز دوستش دارد و نمی‌خواهد از دستش بدهد.
وقتی از او فاصله گرفت، پیشانی‌اش را به پیشانی ا.ت تکیه داد و آرام گفت:
ـ اون برگه طلاق... تا وقتی قلب من می‌تپه، اجازه نمی‌دم آخر قصه‌مون باشه.
ا.ت با گریه لبخند زد، اما در دلش هنوز ترسی بزرگ باقی مانده بود؛ ترس از واکنش خانواده‌ی جیهوپ...
ادامه دارد.....


#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bt
دیدگاه ها (۳)

پارت آخر

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 11 | جزئیات کوچکصبح روز بعد، ا/ت کمی زودتر از ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۲ — بالاخره گفتمبعد از آن روز، همه‌چ...

هم‌سلولی خطرناک (پارت آخر)× برو، قبل از اینکه پلیس پیدات کنه...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

فاصله یک لبخند تا جنون

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

درخواستی هاوکس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط