رقص با سایه ها پارت یک

تهیونگ با لباس سفید چروکیده‌اش از میان مه غلیظ صبحگاهی عبور می‌کرد. پاهای برهنه‌اش روی آسفالت خیس خیابان، ردپایی از خود به جا نمی‌گذاشت، انگار که خودش هم فقط یک خیال بود.

دوربین‌های مداربسته او را ثبت کرده بودند، اما هیچ‌کس تعقیبش نکرد. پلیس فکر می‌کرد هنوز در تیمارستان است. پرونده‌اش با برچسب «بیمار خطرناک- روان‌گسیختگی حاد» بسته شده بود. اما حقیقت این بود که تهیونگ هرگز دیوانه نبوده است. او فقط چیزهایی را می‌دید که دیگران نمی‌دیدند. چیزهایی که در لابه‌لای سکوت خیابان‌ها پنهان شده بودند.

چشمانش گرد و عمیق، مثل دو حفره تاریک، به یک دختر بچه خیره شد که داشت با عروسکش در حیاط مدرسه بازی می‌کرد. تهیونگ لبخند زد. لبخندی که نه گرم بود و نه سرد؛ چیزی بین یک راز و یک هشدار.

دختر نگاهش کرد و بی‌اختیار عروسک را رها کرد. تهیونگ آرام آرام به سمتش رفت، انگار که در حال رقصیدن با باد است. موهای مشکی‌اش روی صورت رنگ‌پریده‌اش می‌ریخت و او را شبیه به یک فرشته‌ی سقوط‌کرده می‌کرد.

«نترس،» زمزمه کرد. صدایش مثل آواز یک ویولن کهنه بود. «من فقط می‌خوام بهت نشون بدم که قشنگ‌ترین چیزها کجا پنهان شدن.»

دختر اشک‌هایش را قورت داد. تهیونگ خم شد و عروسک را برداشت. با ظرافتی بیمارگونه، سر عروسک را چرخاند و لبخندش گشادتر شد. «می‌بینی؟ حتی عروسک‌ها هم وقتی کسی بهشون توجه نمی‌کنه، تنها می‌شن. من تنها بودن رو خوب می‌شناسم.»

ناگهان صدای آژیر از دور پیچید. تهیونگ سرش را بلند کرد، مثل یک گوزن ترسیده، اما آرامش عجیبی داشت. به جای فرار، شروع به خواندن کرد. آهنگی بی‌کلام با نت‌های اوج‌گرفته که شبیه به ناله‌های یک کلیسای خالی بود.

زنهای همسایه پرده‌ها را کنار زدند. مردها از پنجره‌ها خیره شدند. همه احساس کردند چیزی در سینه‌شان می‌لرزد؛ نه ترس، بلکه یک غم عمیق و آشنا.

پلیس‌ها رسیدند. یکی از مأموران جوان تفنگش را نشانه گرفت، اما دستانش می‌لرزید. تهیونگ ایستاد و به آرامی برگشت. مه دور شانه‌هایش می‌چرخید و او را مثل یک قدیس منحوس در قاب نور صبح قرار می‌داد.

«نمی‌تونین من رو دوباره حبس کنین،» گفت و خونسردیِ وحشتناکی در کلامش بود. «چون من الان آزادتر از همتون هستم. من رقصیدن با سایه‌ها رو بلدم. شما فقط می‌تونین به پنجره‌هاتون زل بزنین و آرزو کنین کاش جرئت داشتین مثل من دیوونه باشین.»

ناگهان، بدون هیچ مقدمه‌ای، شروع به دویدن کرد. اما دویدنش مثل پرواز بود. لبه‌های لباس سفیدش در باد باز شد و او از میان خیابان‌های پیچ‌درپیچ ناپدید شد. برف ناگهانی شروع به باریدن کرد؛ برفی که فقط در آن کوچه‌ها می‌بارید، انگار که آسمان برای فرارش گریه می‌کرد.

وقتی رسیدند به آخرین جایی که او را دیده بودند، چیزی نبود جز یک گلبرگ سفید روی زمین و یک خط خونین نازک که به شکل لبخند روی دیوار کشیده شده بود.

تهیونگ همچنان در شهر بود. خیابان‌ها او را حمل می‌کردند، مثل رودخانه‌ای که مرده‌ای را به دریا می‌برد. بعضی شب‌ها صدای خنده‌اش را می‌شنیدند، برخی دیگر اشک‌هایش را. و همه می‌دانستند که او نه دیوانه‌ست و نه خطرناک؛ او فقط آینه‌ای بود که بخش پنهان روح همه را بهشان نشان می‌داد.

و قشنگ‌ترین چیز در این ماجرا؟ اینکه تهیونگ هیچ‌وقت فرار نکرده بود. او فقط رفته بود تا به دنیا ثابت کند که دیوانگی گاهی تنها راهی‌ست برای دیدن حقیقتی که دیگران ازش می‌ترسند.

پارت بعد ۲۲ لایک ۶ کامنت
دیدگاه ها (۶)

جنگل نفرین شده پارت ۱۹

### پارت چهارم: «مهرِ مرگ روی کارتِ آخر»نورِ نئونِ قرمز روی ...

فاصله یک لبخند تا جنون

چند پارتی بازی ممنوع

پارت ۳: سایه‌هایی که با هم آشنا می‌شنسکوت کلاس با صدای ملایم...

فاصله یک لبخند تا جنون

🚫 اعمال خشونت‌آمیز پلیس وحشی آمریکا ❌ این آمریکایی است که می...

### پارت دوم: برخورد در طوفانآسمان شهر سیاه‌ِ سیاه بود؛ انگا...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

### پارت ۱۱: بازیِ شطرنج در میانه‌یِ بارانصدایِ آژیرها و فری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط