تکپارتی قهوه ی تلخ✨🦕🌸

قهوه تلخ




ماگ قهوه رو روی میز گذاشت و به صورت دخترک خیره شد و ناخداگاه لبخندی زد. سر دخترک رو به پایین بود و پس صورتشو کمی کج کرد تا بتونه راحت تر ببینش. اون لحظه واسش آرامش خاص و عجیبی داشت. خودش و ملکه ی رویاهاش روی یه میز دو نفره چوبی کوچیک کنج یه کافه که همه چیزش چوبی بود و سکوت؛ قطعا از این بهتر نمیشد.
دختر صورتشو بالا آورد و با چهره ی کیوت پسرک رو به شد. از شدت کیوتیش تک خنده ای زد و باعث شد پسرک ب خودش بیاد. هوسوک چند تا پلک زد و خودشو روی صندلی راحت کرد. لیا ازش پرسید: به چی فکر میکردی؟
هوسوک صداشو صاف کرد و جواب داد: به اینکه من چقد خوش شانسم.
لیا یکی از ابرو هاشو بالا داد: چطور؟
هوسوک دستاشو توی هم قفل کرد و روی پاش گذاشت: چون تورو دارم.

این حرف باعث شد لیا کمی خجالت بکشه. دست خودش نبود. کلا دختر خجالتی بود. میخواست حرف بزنه اما هوسوک بهش اجازه نداد و لب باز کرد: چشمات! چشمای قهوه ای رنگت درست مثل قهوه ی تلخ میمونه. یه قهوه ی جادویی

یونسو حرفشو فراموش کرد و گفت: تلخ یا جادویی؟

هوسوک لبخند ملیحی زد و گفت: هردو! وقتی چشمات خیس و ابری میشه یا وقتی از غم و دلتنگی پر میشه....تبدیل به یه قهوه ی تلخ میشه که دلو میزنه. قطعا...هیچکس دلش نمیخواد قهوه‌ش دلش رو بزنه ب خاطر همینه که اینجور مواقع تمام تلاشمو میکنم ک خوشحال بشی.از طرفی هم....وقتی خوشحال میشی و میخندی چشمات شاد و سرزنده میشه و این باعث میشه...از شدت تلخی کمتر بشه و اون تلخی خاص دلچسب باشه. ب خاطر همینه که جادوییه.

لیا از حرفای هوسوک کمی تعجب کرده بود. راستش فکر نمیکرد که هوسوکش اینقد رمان*تیک باشه.اما لبخندی ک روی لبتش نقش بسته بود جواب هوسوک رو میداد.
هوسوک دستاش رو از هم باز کرد. با یه دستش موهای لیا رو داد پشت گوشش و این حرکت باعث شد که قلب هردوشون برای هزارمین بار تپش بگیره. هوسوک دستای لیا رو توی دستاش گرفت و توی چشپاش زل زد و گفت: میخوام یه سوال ازت بپرسم.
لیا گفت: خب...بپرس
هوسوک گفت: تو از کی فهمیدی که....از من خوشت میاد؟!

این دقیقا همون سوالی بود ک توی ذهن لیا هم بود.
جواب داد: از اون لحظه ی اول. ویتی توی کتابخونه داشتم کارتون کتاب هارو جا ب جا میکردم ولی چون خیلی سنگین بود از دستم رها شد و افتادم اما تو اونو گرفتی و مانع افتادن کارتون کتاب ها شدی.همون لحظه وقتی کارتون رو گذاشتی روی زمین و کمکم کردی بلند شم. همون وقتی که با مهربونی ازم پرسیدی حالم خوبه یا نه. از همون لحظه..... دلم رو بهت باختم.

هوسوک تک خنده ای زد و سرش و پایین انداخت و گفت: پس مطمئن شدم که فقط من....با نگاه اول دل ندادم.

لیا از شوق قطرات اشکی روی گونه هاش چکید. هوسوک تا این لحظه رو دید سریع با دستاش اشکای لیا رو پاک کرد و گفت: گریه نکن تو که میدونی من تحمل ندارم که قهوه‌م دلم رو بزنه! میدونی که نمیتونم اشکاتو ببینم.

لیا لبخندی زد و گفت: وشک شوقه. نگران نباش.
و سعی کرر گریه‌ش رو کنترل کنه.
شاهزاده ی سوار بر اسب، توی چشمای دختر شاه پریون زل و زد گفت: لیا؟
دختر شاه پریون هم با اشتیاق گفت: جا...جانم؟
پسرک گفت: دوستت دارم
دخترک هم بدون معطلی جواب داد: نه! من دوستت دارم...
و لباش رو روی لبای پفکی دخترکش گذاشت....






گیلیلیلیلیلی! میدونم این آخزش حرفاشون یکم چند..ش بود ولی خب ابراز علاقه و احساسات که بد نیست. هست؟
در کل امیدوارم دوست داشته باشید
دیدگاه ها (۵)

part 10

فیک

بهار بدون تو

dark life = ۳۷

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۴ یه روز عصر بارون شدید گرفت. کا...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁶ویو میکا_____صبحِ روزِ ...

لباس ایزوکو روی زمین سرد و خاکی رها شد. وقتی هوایِ سرد و نمو...

جهانی میان بیداری و خوابPart 2آملیا بعد از اینکه از تخت بلند...

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

پارت ۳ | قهوه‌ی رئیسصبح روز سوم، تهیونگ با یک لیوان قهوه وار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط