{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عروسک سنگ صبور

عروسک سنگ صبور

یکی بود یکی نبود در شهری زن و مردی زندگی میکردند که دختر زیبایی به نام مرجان داشتند. مرجان هر روز از چاه آب می آورد واین گونه به مادرش کمک میکرد. در یکی از روزها که دوباره رفته بود از چاه آب بیاورد وقتی می خواست سطل آب را از چاه بیرون بکشد ناگهان داخل سطل موجودی زشت را دید که به زل زده مرجان از ترس خشک شده بود که موجود زشت دستش را به سوی مرجان دراز کردو گفت وای بر تو مرجان. مرجان جیغی زد وازآنجا فرار کردو وقتی به خانه رسید پدرو مادرش او را آرام کردند و بعد مرجان آنچه را اتفاق افتاده بود برای پدرو مادرش تعریف کرد .

از آنروز به بعد مرجان از خانه بیرون نمی رفت ودائماً وحشت زده بود. تا اینکه پدرومادرش تصمیم گرفتند او را از آن شهر ببرند .با این تصمیم آنها راه افتادند ساعتها راه رفتند تا به باغی رسیدند که سرسبز وزیبا بود. مرجان به مادرش گفت تا شما بندو بساط غذا را جور می کنید و پدر هیزم جمع میکند من نیز به باغ میروم تا کمی بگردم و میوه ای بچینم.

مرجان از در بزرگ باغ وارد باغ شد ولی ناگهان در با صدای ناله بسته شد و دیواری بلند در مقابلش کشیده شد مرجان هر قدر داد کشید وپدرومادرش را صدا کرد فایده ای نداشت . اما باغ بزرگ همینکه مرجان به داخلش رفته بود از چشم پدرو مادرش ناپدید شد و آنها نا امید به هر کجا که میشد دویدند وسر زدند اما وقتی دیدند فایده ای ندارد و دخترشان را برای همیشه از دست داده اند باچشم گریان از آنجا رفتند.

اما مرجان بعد از مدتی بیقراری از جایش بلند شد و شروع به گشتن در داخل باغ کرد وبعد از مدتی به قصری رسید که همه جایش از طلا بود داخل قصر که شد باغ باهمه درختان سر به فلک کشیده اش ناگهان ناپدید شد ومرجان خودش را داخل قصری بزرگ که آنهم در یک دشت وسیع یافت که بجز او هیچ کس در آنجا نبود.

مرجان یکی پس از دیگری وارد اتاقها شد تا به اتاق هفتم رسید ودر آنجا پسری جوان و زیبا رادید که روی تختی خوابیده بود و چهل عدد سوزن در شکمش فرو کرده بودند .مرجان خوب اطراف را تماشا میکرد تا شاید توضیحی برای اینهمه چیزهای عجیب پیدا کند که چشمش به تکه کاغذی افتاد که روی میز پر از گردوغبار گوشه اتاق بود با عجله کاغذ را برداشت وشروع کردبه خواندن آن. داخل کاغذ نوشته بودند اینجا سرزمینی آباد و زیبا بود واین جوان پادشاه آن سرزمین ، پادشاهی عادل که مردمش اورا بسیار دوست میداشتند اما شیاطین که موجوداتی زشت و نابکار بودند به این سرزمین حمله کردند و مردمش را به اسیری بردند و پادشاهش را جادو کردندو چهل سوزن در شکمش فرو بردندو این اتفاق صدها سال است که روی داده است وتنها کسی که می تواند این طلسم را باطل کند دختری است با گیسوان خرمایی که مانند آبشاری بلندوزیبا از بالای شانه هایش آویزان است وچشمانی دارد به رنگ آسمان و صورتی به روشنی وسفیدی ماه . او باید چهل شبانه روز این دعا را بخواند وهر شب وقتی ماه بالا آمد یکی از سوزن ها را از شکم پادشاه درآورد تا اینکه در شب چهلم پادشاه عطسه ای میکند و از خواب بیدار میشودو جادوی شیاطین باطل میشود.

مرجان با این اوصافی که در مورد دختر باطل کننده جادو در نامه آمده بود و آن موجود زشتی که درسرچاه دیده بودیقین پیدا کرد که آن دختر خود اوست وباید دست بکار شود .

او هرروز تا شب برسر بالین پادشاه مینشت و دعا را میخواند وبا بالا آمدن ماه سوزنها را از شکم پادشاه بیرون می آورد. تا اینکه در روز سی ام دیگر از بی کسی و تنهایی خسته شد ورفت و  در کنار یکی از پنجره ها نشست و شروع به تماشای اطراف کرد در این میان ناکهان چیزی دید که نزدیک بود از خوشحالی بال در بیاورد. کاروانی از بازرگانان از آنجا می گذشتند که دختران وزنان بسیاری همراه آنها بودند . مرجان با التماس از آنها خواست تا یکی از دختران خدمتکار را به او بفروشند ودرقبالش هر قدر سکه طلا می خواهند به آنها خواهد پرداخت بازرگا نان پذیرفتند و به دور کمر یکی از کلفت ها طنابی بستند و مرجان او را بالاکشید. وقتی دختر وارد قصر شد مرجان سروتن اورا شست و یک جفت لباس تمیزو قشنگ به او داد تا بپوشد واز او خواست تا مونس اش شود.همان شب مرجان همه آن اتفاقاتی را که برایش افتاده بود به دختر تعریف کرد اما درباره پادشاه وجادو به او چیزی نگفت.

دختر کلفت از این که مرجان هر روز به اتاق هفتم میرفت و ساعتها درآنجا میماند ولی راجع به آنجا با او حرف نمیزد کنجکاو شد ودنبال فرصتی بود تا سری به آنجا بزتد تا اینکه در شب چهلم وقتی مرجان وارد اتاق شد از شدت هیجان فراموش کرد در را از پشت قفل کند ورفت و بالی سر پادشاه نشست وشروع کرد به خواندن دعا و منتظر شد تا ماه بالا بیاید وآخرین سوزن را هم درآورد اما خوابش برد و دختر کلفت با بالا آمدن ماه وارد اتاق شد و آخرین سوزن را از شکم پادشاه درآورد .

پادشاه ع
دیدگاه ها (۲۴)

من از نهایت تاریکی حرف میزنم

🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 💕 ما آدم ها استاد قضاوت کردن دیگرانیم!جواب نداد...

ژستش قشنگه بنظرم

جنگل نفرین شده پارت ۲۸

میدونستین زنبور عسل بیشتر از یک شکم دارد!!خداوند متعال در ق...

#آیا_ارواح_میتوان_زنده_شد؟PT:1میا هر شب دقیقاً ساعت سه و هفد...

معامله p7جونگ‌کوک چند ثانیه به تهیونگ نگاه کرد.بعد لبخند کوچ...

آوای شبپارت ۲ ویو نویسندهشب کریسمس بود همه خوشحال بودند جشن ...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌ویکم | کلیسای متروکهساعت دوازده شب، لانا و...

جنگل نفرین شده پارت ۲۶

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 41هوسوک وارد اتاق شد.پادشاه روی تخت ...

السلام علیک یا حجت الله فی ارضه ع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط