عشق سبز و صورتی
پارت ۲
رنگ آخر خورد همه داشتن میرفتن خونه
بکی: خداحافظ آنیا جون فردا میبینمت
آنیا: خداحافظ بکی
(خونه فورجر)
آنیا: سلاممم آنیا اومدم
یور: سلام آنیا سان خوش اومدی بیا کم کم ناهار داره آماده میشه
آنیا: من نمیخورم اشتها ندارم
لوید: چرا دخترم چیزی شده؟
آنیا: نه فقط گشنم نیست
آنیا رفت توی اتاقش و درو بست
لباساش رو عوض کرد و ولو شد روی تخت و با خودش میگفت: چرا دامیان توی ذهنش اونو گفت
(فلش بک به وقتی انیا خورد زمین)
ذهن دامیان: عوضی چرا با آنیای من این کارو میکنی ولی این غرور لعنتی نمیزاره چیزی بگم
(زمان حال)
آنیا با خودش: یعنی، یعنی دامیان هنوز منو دوست داره؟ ولی چرا ولم کرد؟ چرا نامزد کرد؟
همین جوری داشت با خودش حرف میزد که کمکم خوابش برد
وقتی آنیا خواب بود زنگ در خونشون خورد
(دینگ دینگ)
یور: من باز میکنم. اوه دامیان کون خوش اومدید، شما اینجا چکار میکنید؟
دامیان: امم سلام ا.اومدم ا.انیا رو ببینم
یور: آنیا الان خوابه الان بیدارش میکنم
دامیان: نه نه لازم نیست، میشه برم توی اتاقش؟
یور: البته بفرمایید
دامیان رفت داخل اتاق آنیا دید آنیا روی تخت خیلی بانمک خوابیده وقتی آنیا خواب بود ی عکس از آنیا گرفت و با خودش گفت: اینم از اولین عکس از آنیا توی گوشیم
یکم پیشونیش رو ناز کرد و قبل از اینکه آنیا بیدار شده از اتاق رفت بیرون
لوید: او دامیان سان برای شام بمونید
دامیان: باشه میمونم
یور: من برم آنیا رو برای شام بیدار کنم
یور رفت داخل اتاق آنیا
یور: آنیا سان پاشو وقت شامه
آنیا با لحن خوابآلود: من نمیخورم
یور: نمیشه باید بخوری و اینکه ی مهمون ویژه داری
آنیا چشاش باز شد : چی؟ مهمون ویژه؟ کی هست حالا؟
یور: بیا خودت میفهمی
آنیا از لایه در بیرون رو نگاه کرد و دید که دامیان اومده
ذهن آنیا: چیییی؟ دامیان اینجا چکار میکنه؟ چرا اومده اینجا؟
آنیا از اتاق اومد برون. سلام کرد و نشست
آنیا : چرا اومدی اینجا؟
دامیان: ....
چطور بود؟
پارت بعد رو فردا میدم😘❤️
رنگ آخر خورد همه داشتن میرفتن خونه
بکی: خداحافظ آنیا جون فردا میبینمت
آنیا: خداحافظ بکی
(خونه فورجر)
آنیا: سلاممم آنیا اومدم
یور: سلام آنیا سان خوش اومدی بیا کم کم ناهار داره آماده میشه
آنیا: من نمیخورم اشتها ندارم
لوید: چرا دخترم چیزی شده؟
آنیا: نه فقط گشنم نیست
آنیا رفت توی اتاقش و درو بست
لباساش رو عوض کرد و ولو شد روی تخت و با خودش میگفت: چرا دامیان توی ذهنش اونو گفت
(فلش بک به وقتی انیا خورد زمین)
ذهن دامیان: عوضی چرا با آنیای من این کارو میکنی ولی این غرور لعنتی نمیزاره چیزی بگم
(زمان حال)
آنیا با خودش: یعنی، یعنی دامیان هنوز منو دوست داره؟ ولی چرا ولم کرد؟ چرا نامزد کرد؟
همین جوری داشت با خودش حرف میزد که کمکم خوابش برد
وقتی آنیا خواب بود زنگ در خونشون خورد
(دینگ دینگ)
یور: من باز میکنم. اوه دامیان کون خوش اومدید، شما اینجا چکار میکنید؟
دامیان: امم سلام ا.اومدم ا.انیا رو ببینم
یور: آنیا الان خوابه الان بیدارش میکنم
دامیان: نه نه لازم نیست، میشه برم توی اتاقش؟
یور: البته بفرمایید
دامیان رفت داخل اتاق آنیا دید آنیا روی تخت خیلی بانمک خوابیده وقتی آنیا خواب بود ی عکس از آنیا گرفت و با خودش گفت: اینم از اولین عکس از آنیا توی گوشیم
یکم پیشونیش رو ناز کرد و قبل از اینکه آنیا بیدار شده از اتاق رفت بیرون
لوید: او دامیان سان برای شام بمونید
دامیان: باشه میمونم
یور: من برم آنیا رو برای شام بیدار کنم
یور رفت داخل اتاق آنیا
یور: آنیا سان پاشو وقت شامه
آنیا با لحن خوابآلود: من نمیخورم
یور: نمیشه باید بخوری و اینکه ی مهمون ویژه داری
آنیا چشاش باز شد : چی؟ مهمون ویژه؟ کی هست حالا؟
یور: بیا خودت میفهمی
آنیا از لایه در بیرون رو نگاه کرد و دید که دامیان اومده
ذهن آنیا: چیییی؟ دامیان اینجا چکار میکنه؟ چرا اومده اینجا؟
آنیا از اتاق اومد برون. سلام کرد و نشست
آنیا : چرا اومدی اینجا؟
دامیان: ....
چطور بود؟
پارت بعد رو فردا میدم😘❤️
- ۲۱.۱k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط