. ترم سه دانشگاه بودم... کلا اهل زیاد درس خوندن نبودم و ه
. ترم سه دانشگاه بودم... کلا اهل زیاد درس خوندن نبودم و همه امتحانامو می ذاشتم واسه شب امتحان، اون شب هم یا معمولا نمیخوندم یا می خوابیدم. همه دوستام ازم شاکی بودن که تو نه می خونی نه تقلب می کنی چطور نمره هات همیشه از همه بالاتره؟ منم می گفتم هوش من زیاده اما شماها نه. شب امتحان تاریخ بود.یه درس کاملا مزخرف. اصلا حوصله خوندنشو نداشتم. ساعت طرفای 2 شب بود، خوابم نمی اومد، رفتم سایت خوابگاهمون، دیدم سیستم ها هنوز روشنه و چند نفر نشستن. منم رفتم پای یه سیستم. همه چی از اینجا شروع شد. عضو یه سایت دوستی بودم اون موقع ها، گفتم بذار ببینم صفحه ام چه خبر. رفتم دیدم زیاد خبری نیست و از لیست دوستام فقط یه نفر آنلاین که اصلا نمی شناختمش. حتی یادم نمی اومد که کی همدیگرو ادد کرده بودیم. حوصله ام سر رفته بود و دکمه گفتگو رو زدم. شروع کردم به صحبت، یکم که گذشت عکسش توجهمو به خودش جلب کرد. حس کردم چهره اش آشناست و همچنین خیلی از قیافش خوشم اومد. هر چی فکر کردم که کجا دیدمش یادم نیومد ..... برای خوندن ادامه این داستان واقعی عاشقی این لینک رو کلیک کنید:
http://goo.gl/nAeuuR
http://goo.gl/nAeuuR
- ۴.۶k
- ۱۶ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط