رمان خواندنی " گل من "قسمت اول
رمان خواندنی " گل من "قسمت اول
ساعت 10 صبح بود با صدای ساعت از خواب برخاست و مستقیم رفت توی حموم اتاقش!
بعد از حمام تقریبا یک ساعتی به موهایش رسید و لباس های مارک دارش را پوشید! مثل همیشه جلوی آینه ایستاد : به خدا محشری بردیا!!!
از اوج سرمستی یه چرخی به درو خودش زد . سویچ ماشینش را رو به بالا پرتاب کرد و با دست چپ گرفتتش!
- سلام مامی!
- سلام پسر گلم... برو به کتی بگو صبحانت رو برات آماده کنه بگو یه قهوه هم برای من بیاره!
- چشم. بابا کوش؟
- جلسه داشت رفت! بعد از اونم پرواز داشت مگه نگفت بهت؟ آها یادم نبود شما دیشب تا ساعت 3 پارتی بودید... حالا چه پارتی بود؟
- بی خیال هر چی بود فاز داد.. پرواز به؟
- لندن! طبق معمول!
بردیا سوت بلندی زد و به سمت آشپزخانه رفت! بعد از صرف صبحانه از خانه بیرون زد !!!
دنیایی که برای خودش ساخته بود سرشار از تنوع و لذت بود! به کم قانع نبود و زیاد هم تکراری بود!!!
موهای فشن بردیا.. قد بلند و هیکل ورزشی... چهره جذابش... و مهمتر از همه پول پدرش. کافی بود تا اکثر دختر ها خواهانش باشند!
بیرون از خانه دنیای آزادی بود! دنیایی که هیچگاه ازش سیر نمیشد! پیش خودش قرار گذاشته بود حالا حالاها خودش رو اسیر نکنه! اگر هم خواست دختر عمویش لیزا کیس مناسبی بود! چون مثل خودش سر به هوا بود !!!
یه کمری سیاه با یه پسر خوشتیپ مطمئنا پدیده ی قابل توجهی بود!
* * *
آقا گل میخری؟ گل میخری آقا؟
غرورش مانع از این میشد که برگرده به دختر نگاه کنه... برای کم نیاوردن جلوی دختری که توی زانتیای سمت راست بود و بردیا رو زیر نظر داشت!
- نه ...برو! ... و شیشه ماشین را بالا کشید....
طبق معمول تا پاشو توی دانشگاه گذاشت گروهش تکمیل شد... 5 تا پسر که هر کدوم توی تیپ زدن از هم سبقت میگرفتند...
پژمان: سلام چطورید آقا بردیا؟
- سلام ممنون
و بعد از او مانی و بعد اشکان هر کدام برای احوال پرسی جلو آمدند...
علی پسری ساده پوش که با همه آن ها فرق داشت مشخص بود از طبقه پایین جامعه است آن عقب ایستاده بود... بردیا خود جلو رفت و دستش را دراز کرد: سلام...خوبی علی؟
علی به گرمی دست داد: سلام خوبم شما چطوری آقا؟
- منم خوبم یه موقع خدایی نکرده نیای جلو مارو تحویل بگیریا!
- آخه شما که همیشه دورتون شلوغه آقا بردیا... جای ما نبود!
بردیا با مشت آرام توی بازوی علی زد: پسر حیف میخوامت وگرنه منو میشناسی غرورم واسه هر کسی زمین نمیخوره خاطرت عزیزه آقا...
پژمان جلوتر امد: اوووووووووووووه دوباره این دوتا به هم رسیدن!
اشکان هم جلو آمد: راستشو بگو علی چیکار کردی مهرت به دل این بردیا نشسته؟
بردیا به سمت اشکان برگشت: بردیا نه... آقا بردیا... دفعه آخرت باشه ها!
- چشم... هرچی شما بفرمایید آقا!
ساعت 10 صبح بود با صدای ساعت از خواب برخاست و مستقیم رفت توی حموم اتاقش!
بعد از حمام تقریبا یک ساعتی به موهایش رسید و لباس های مارک دارش را پوشید! مثل همیشه جلوی آینه ایستاد : به خدا محشری بردیا!!!
از اوج سرمستی یه چرخی به درو خودش زد . سویچ ماشینش را رو به بالا پرتاب کرد و با دست چپ گرفتتش!
- سلام مامی!
- سلام پسر گلم... برو به کتی بگو صبحانت رو برات آماده کنه بگو یه قهوه هم برای من بیاره!
- چشم. بابا کوش؟
- جلسه داشت رفت! بعد از اونم پرواز داشت مگه نگفت بهت؟ آها یادم نبود شما دیشب تا ساعت 3 پارتی بودید... حالا چه پارتی بود؟
- بی خیال هر چی بود فاز داد.. پرواز به؟
- لندن! طبق معمول!
بردیا سوت بلندی زد و به سمت آشپزخانه رفت! بعد از صرف صبحانه از خانه بیرون زد !!!
دنیایی که برای خودش ساخته بود سرشار از تنوع و لذت بود! به کم قانع نبود و زیاد هم تکراری بود!!!
موهای فشن بردیا.. قد بلند و هیکل ورزشی... چهره جذابش... و مهمتر از همه پول پدرش. کافی بود تا اکثر دختر ها خواهانش باشند!
بیرون از خانه دنیای آزادی بود! دنیایی که هیچگاه ازش سیر نمیشد! پیش خودش قرار گذاشته بود حالا حالاها خودش رو اسیر نکنه! اگر هم خواست دختر عمویش لیزا کیس مناسبی بود! چون مثل خودش سر به هوا بود !!!
یه کمری سیاه با یه پسر خوشتیپ مطمئنا پدیده ی قابل توجهی بود!
* * *
آقا گل میخری؟ گل میخری آقا؟
غرورش مانع از این میشد که برگرده به دختر نگاه کنه... برای کم نیاوردن جلوی دختری که توی زانتیای سمت راست بود و بردیا رو زیر نظر داشت!
- نه ...برو! ... و شیشه ماشین را بالا کشید....
طبق معمول تا پاشو توی دانشگاه گذاشت گروهش تکمیل شد... 5 تا پسر که هر کدوم توی تیپ زدن از هم سبقت میگرفتند...
پژمان: سلام چطورید آقا بردیا؟
- سلام ممنون
و بعد از او مانی و بعد اشکان هر کدام برای احوال پرسی جلو آمدند...
علی پسری ساده پوش که با همه آن ها فرق داشت مشخص بود از طبقه پایین جامعه است آن عقب ایستاده بود... بردیا خود جلو رفت و دستش را دراز کرد: سلام...خوبی علی؟
علی به گرمی دست داد: سلام خوبم شما چطوری آقا؟
- منم خوبم یه موقع خدایی نکرده نیای جلو مارو تحویل بگیریا!
- آخه شما که همیشه دورتون شلوغه آقا بردیا... جای ما نبود!
بردیا با مشت آرام توی بازوی علی زد: پسر حیف میخوامت وگرنه منو میشناسی غرورم واسه هر کسی زمین نمیخوره خاطرت عزیزه آقا...
پژمان جلوتر امد: اوووووووووووووه دوباره این دوتا به هم رسیدن!
اشکان هم جلو آمد: راستشو بگو علی چیکار کردی مهرت به دل این بردیا نشسته؟
بردیا به سمت اشکان برگشت: بردیا نه... آقا بردیا... دفعه آخرت باشه ها!
- چشم... هرچی شما بفرمایید آقا!
- ۴.۴k
- ۱۵ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط