داری از قصد می زنی یک ریز

داری از قصد می زنی یک ریز
با سر انگشت خود به شیشه ی من
قطره قطره نمک بپاش امشب
روی زخم دل همیشه ی من

تو که در کوچه راه افتادی
همه جا غیر کربلا بودی!
با توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟

روز آخر که جنگ راه افتاد
سایه ی تشنگی به ماه افتاد
هر طرف یک سراب پیدا شد
چشمهامان به اشتباه افتاد

مهر زهرا مگر نبودی تو؟
تو که با مادر آشنا بودی
با توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟

مادری در کنار گهواره
لب گشود و نگفت هیچ از شیر
تو نباریدی و به جات آن روز
از کمانها گرفت بارش تیر

تو که حال رباب را دیدی
تو به درد دلش دوا بودی
با توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟

وقتی آن روز رفت سمت فرات
در دلش غصه های دنیا بود
تو اگر در میانمان بودی
شاید الآن عمویم اینجا بود

رحمت و عشق از تو می بارید
قبل تر ها چه بودی
با توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟
.
.
.
اي روزگار....
.
.
.
ببار اي بارون ببار
بر دلم گریه کن خون ببار.....
دیدگاه ها (۲)

💗 قولی که شکستیسه روز از شبی که همه‌چیز بین ا.ت و جیمین تغیی...

پارت: 31 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ خفه‌کننده‌ای بینمون ...

وقتی...(پارت ششم)

p24× تو حتی نمی‌دونی اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد، تهیونگ.....

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

contact 🍷#contract 𝑃𝑇11_ امروز تولدمه، و تو فراموش کردی قرمز...

پارت: 27 (بخش4) **زاویه دید: زین**بارون پاییزی شروع شده بود؛...

داستان کودکانه «جادوی لبخند در قصر سایه‌های خاکستری» به نویس...

سناریو مایکی{جنگل چشمات}خیلی آروم پاکش کرد. و بعد چشماشو بست...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۲۲ | «یک اسم قدیمی» 📱🖤 ظهر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط