برده عمارت جئون
پارت ³²
الا دست یخ زده ام رو توی دستش گرفت،همون دستی که رینگ ساده ای روش خودنمایی میکرد:
-خانوم...آروم باشید
ولی دل بیقرار ات داشت پر پر میزد و آروم نمیشد:
-از وقتی ۵ سالم بود میشناسمش الا...
خیلی دختر خوبی بود...
وقتی...وقتی میرفتیم مدرسه درسم خوب بود، همیشه ۲۰ میگرفتم...
اما اون بزور درسا رو پاس میشد...اصلا درسش خوب نبود
هر وقت جایزه میگرفتم با اینکه میدونستم بابام خریده میدادم بهش که غصه نخوره...
نگاه لب به لب پر از اشکم رو به دخترک غصه دار کنارم دوختم:
-شاید فکر کرده جایزه قبولی دانشگاه ات جونگکوکه که اون و ازم گرفت...نه؟
-خانوم...توروخدا اینجوری نکن با خودت...
دلم داره برات....
دستش رو گرفتم و سرم رو با ناباوری و خنده تکون دادم:
-گریه نکن الا...منم گریه نمیکنم
حتما...حتما اشتباه دیدم...
یونا دوستمه...آره...دارم خواب میبینم
-خانوم...بیدارید
کاش واقعیت رو بهم نمیگفت و فکر میکردم هنوز خوابم:
یعنی...الان بغل شوهرم نشسته؟...
چجوری تونست؟
-اونم یجا بد ضربه میبینه خانوم نگران نباشید
دل شکستن تاوان داره...
الا توی اون لحظه های سخت مادرم بود،خواهرم بود،تنها رفیقم بود:
-یکم از این آب بخورید خانوم...
دستتون یخ زده...
بدون اینکه لب به آب بزنم بلند شدم.
نمیتونستم قبول کنم دوستم بجای اینکه نگران من باشه شده زن شوهرم.
با همون بهت و ناباوری از ورودی گذشتم و وارد حیاط شدم.
میدونستم من و از پنجره بزرگ سالن میبینن.
میدونستم جونگکوک شونه های افتاده و قلب شکسته ام رو میبینه اما مهم نبود.
میرفتم پیش دیلان.
باهاش میرقصیدم و حالم خوب میشد و یادم میرفت ات شوهرش رو به رفیقش باخت.
شاید اگه یه زن غریبه بود اونقدر ناراحت نمیشدم.
برام مهم نبود کیه،فقط رفیقم نبود.
از پشت که خنجر میخوری دردش تا مغز و استخون رو میسوزونه .
درد سیلی رفیق از درد چاقوی نارفیق تیز تر و برنده تر بود.
یه غریبه اگه جام رو میگرفت به دلم آتیش نمیزد.
کاش جونگکوک به پلیس خبر میداد و دستگیرم میکردن.
کاش میذاشت قاضی حکم بده و برم بالای دار ولی خودش اونجوری تنبیهم نمیکرد.
الا دست یخ زده ام رو توی دستش گرفت،همون دستی که رینگ ساده ای روش خودنمایی میکرد:
-خانوم...آروم باشید
ولی دل بیقرار ات داشت پر پر میزد و آروم نمیشد:
-از وقتی ۵ سالم بود میشناسمش الا...
خیلی دختر خوبی بود...
وقتی...وقتی میرفتیم مدرسه درسم خوب بود، همیشه ۲۰ میگرفتم...
اما اون بزور درسا رو پاس میشد...اصلا درسش خوب نبود
هر وقت جایزه میگرفتم با اینکه میدونستم بابام خریده میدادم بهش که غصه نخوره...
نگاه لب به لب پر از اشکم رو به دخترک غصه دار کنارم دوختم:
-شاید فکر کرده جایزه قبولی دانشگاه ات جونگکوکه که اون و ازم گرفت...نه؟
-خانوم...توروخدا اینجوری نکن با خودت...
دلم داره برات....
دستش رو گرفتم و سرم رو با ناباوری و خنده تکون دادم:
-گریه نکن الا...منم گریه نمیکنم
حتما...حتما اشتباه دیدم...
یونا دوستمه...آره...دارم خواب میبینم
-خانوم...بیدارید
کاش واقعیت رو بهم نمیگفت و فکر میکردم هنوز خوابم:
یعنی...الان بغل شوهرم نشسته؟...
چجوری تونست؟
-اونم یجا بد ضربه میبینه خانوم نگران نباشید
دل شکستن تاوان داره...
الا توی اون لحظه های سخت مادرم بود،خواهرم بود،تنها رفیقم بود:
-یکم از این آب بخورید خانوم...
دستتون یخ زده...
بدون اینکه لب به آب بزنم بلند شدم.
نمیتونستم قبول کنم دوستم بجای اینکه نگران من باشه شده زن شوهرم.
با همون بهت و ناباوری از ورودی گذشتم و وارد حیاط شدم.
میدونستم من و از پنجره بزرگ سالن میبینن.
میدونستم جونگکوک شونه های افتاده و قلب شکسته ام رو میبینه اما مهم نبود.
میرفتم پیش دیلان.
باهاش میرقصیدم و حالم خوب میشد و یادم میرفت ات شوهرش رو به رفیقش باخت.
شاید اگه یه زن غریبه بود اونقدر ناراحت نمیشدم.
برام مهم نبود کیه،فقط رفیقم نبود.
از پشت که خنجر میخوری دردش تا مغز و استخون رو میسوزونه .
درد سیلی رفیق از درد چاقوی نارفیق تیز تر و برنده تر بود.
یه غریبه اگه جام رو میگرفت به دلم آتیش نمیزد.
کاش جونگکوک به پلیس خبر میداد و دستگیرم میکردن.
کاش میذاشت قاضی حکم بده و برم بالای دار ولی خودش اونجوری تنبیهم نمیکرد.
- ۷.۹k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط