رمان عشق من واقعیه

پارت ۳۶

& میگم کوک
- هوم
& تو چند سال پیش رو یادت میاد
- نه کدوم چند سال پیش
& اوومم اون موقعا که افسرده شده بودی (با خنده )
- اها خب ( بازم با خنده )
& من اون موقع تازه با نیلا دوست شده بودم
میخواستم نیلا رو واسه تو اوکی کنم ولی خب تو که افسرده بودی به هیچکی نگاه نمیکردی نیلا هم به هیچ پسری پا نمی‌داد
من واقعا موندم چطوری راضیش کردی ببریش خونتون
- خودمم نمیدونم
یکمی منو یاد یونا میندازه واسه همین از نزدیک شدن بهش میترسم میگم نکنه نیلا هم مثل اون باشه
& نه نیلا خیلی دختر خوبیه اون اصلا مثل یونا نیست

جونگ کوک و تهیونگ همینطور مشغول صحبت بودن که هانا سر رسید و حرفشون رو قطع کرد
نفش نفش زنان گفت

× نیلا .‌...
& نیلا چی نیلا چش شده
× ن . نمی‌دونم یهویی یهویی دستو پاش شروع کرد به سرد شدن و لرزیدن هر چی صداش میزنم جواب نمیده خیلی حالش بده
کافی بود همین جمله رو بگه تا تهیونگ شروع کنه به دویدن به سمت اتاق نیلا
وقتی رسید با بدن بی جون نیلا مواجه شد
رفت و نیلا رو توی آغوش کشید

& نیلا ... نیلا صدامو میشنوی

نیلا که زبون قفل شده بود و نمیتونست حرفی بزنه
به زور سری تکون داد به نشانه تایید

& باید بریم بیمارستان
- واسیا یه دیقه ببین نبضش چطور میزنه

تهیونگ نبض نیلا رو گرفت
& خیلی ضعیف میزنه
- ببینم نیلا سردته
نیلا سری تکون داد
-باید بدنش رو گرم کنیم این اتاق سرده باید ببریمش اتاق من
& باشه میارمش
- لازم نکرده تو برو یه بخاری یه چیزی که گرما داشته باشه جور کن بیار خودم نیلا رو می برم

جونگ کوک اومد و نیلا رو براید استایل بلند کرد و بردش سمت اتاق خودش
همونطور که نیلا توی آغوشش بود نشست رو تخت و پتو رو کشید روی نیلا
حالا که نیلا توی آغوش کوک بود تنش داشت کم کم گرم میشد
ولی حالا بر خلاف چند دقیقه پیش نبضش تند می‌زد تند تر از حالت عادی
نیلا توی آغوش کوک شبیه به دختر بچه ای ۵ ساله شده بود
کوک که متوجه تغییر نبض شده بود در گوش نیلا زمزمه ‌کرد
- نیلا منو ببخش من واقعا قصدی نداشتم یه دیقه خون به مغزم نرسید نفهمیدم چی میگم واقعا شرمنده
پرش زمانی یک ساعت بعد
حالا دیگه نیلا حسابی گرم شده بود و توی آغوش کسی که برادر شوهرم نام داره به خواب رفته بود

ویو کوک
شاید بهتر باشه انقدر به نیلا نزدیک نشم شاید بهتر باشه ازش فاصله بگیرم من نمیخوام دوباره یه دختر تمام دنیام رو بهم بزنه
و اینکه اون زن داداشمه و بدتر اگه بهش نزدیک بشم و بهش حس پیدا کنم بدبخت میشم اون موقع باید جلوی پدر و برادرم هم وایسم
نباید به این دختر انقدر نزدیک بشم
توی همین هین زنگ خونه به صدا درامد
هانا رفت و در رو باز کرد
× سلام داداش جیمین
€ سلام چطوری
هانا و جیمین همدیگر رو به آغوش کشیدن
کوک هم از اتاق بیرون اومد
- چه عجب از این طرفا
€ چه خوب که هستی کوک یه کار واجب دارم باهات
_ چی
€ یه دیقه بیا
به سمت اتاق کوک راهی شدن
دیدگاه ها (۱۳)

یکی از پزشک ها گفت پادشاه به هیچ وجه نباید بفهمه که اوم دختر...

گل خونی پارت 47تهیونگ وارد شود جیمین با سرعت رفت پیشش # به ج...

یونگی: من که گفتم روانی هستم حالا زود باش قبول میکنی یا نهها...

پارت ۲۲

the first lie

You are mine...⁵واقعا لقب عروسک کوچولو بهش میادهم شبیه عروسک...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

☆چند پارتی☆☆پارت: ۰۲☆☆وقتی دخترتون.....☆+ه...هیون.....ه...هی...

P10 .PRISAN MAFIA.

ادامه پارت ۷۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط