bloody life p¹⁶(end)

پارت شانزدهم؛بیداری
چندساعت از بهوش اومدنشون گذشته بود و همه شون به اصرار بومگیو ناهار مفصلی خورده بودن و حالا،نشسته بودن تا بومگیو براشون توضیح بده!
بومگیو شروع کرد،از بیدار شدنش وقتی نینگ نینگ داشته چاقو میکرده توی پای تهیون،از اینکه رزی روحش رو قربانی زنده شدنش کرده،از این چندروزی که با رزی اینجا بودن،از خواسته اش برای نابود کردن یون ها و خلاصه،همه چیز!
وقتی این حرف تموم شد،تهیون که سوبین تازه براش پانسمان پاش رو عوض کرده بود گفت: خب ریوجین کوش؟!
بومگیو سرش رو پایین انداخت...
سوبین شوک زده نگاهش کرد،نه نه امکان نداشت دونسنگش مرده باشه! امکان نداشت اون دختر سرخود و کله شق اون و تهیون رو تنها گذاشته باشه
تهیون با تحکم خاصی گفت: حرف بزن چوی بومگیو!
بومگیو نفس عمیقی کشید: ریوجین ...مرده
یجی دستش رو روی دهنش گذاشت...باور نمیکرد! امکان نداشت باور کنه...تازه داشت حسایی به اون دختر پیدامیکرد وحالا اون مرده بود؟
سوبین: نه نه امکان نداره...این گاز ها که آدم نمیکشن چجوری ریو-
بومگیو:بخاطر گاز نمرده،میخواسته بره بالا پشت بوم که به تهیون خبر بده که نینگ نینگ با چاقو به رگ اصلی رونش زده
سوبین تحمل نکرد،سرش رو بین دستاش گرفت و شروع به گریه کرد
تهیون زیر لب گفت:بخاطر من نونام رفت؟
اولین بار بود که به ریوجین گفت نونا،ریوجین دوست نداشت بهش بگه نونا ولی همیشه اصرار داشت تهیون به سوبین بگه هیونگ تا حس پیرمرد بودن رو به سوبین بده...چقدر احمقانه !چقدر احمقانه که شوخی های نوناش دیگه بی معنی بودن...
شاید تهیون زیرلب زمزمه کرد ولی هان شنید وسمت تهیون رفت و بغلش کرد: هی هی تقصیر هیچکس جز اون عوضی نیست که ما دوستامونو از دست میدیم...
تهیون سکوت کرد.هان یکهو ایده ای به ذهنش رسید.از کنار تهیون بلند شد و گفت: هیهبهی! میشه یه لحظه گوش کنید؟!
همه سمتش برگشتن تا ببینن چی میخواد بگن
هان: حالا که همه چی تموم شده،درک میکنم که بخواید برید و جوری رفتار کنید که انگار هیچی نشده! ولی خب نمیشه،تو این مدت کم همه ما باهم خاطره ساختیم.چه خوب چه بد؛یه خانواده شدیم...نمیخواید از این خانواده محافظت کنین؟
به جمع کوچیکشون نگاه کرد تا تاثیر حرفش رو ببینه و بعد ادامه داد
:بیاین اینجارو درست کنیم،بیخیال یون ها وهمه چیز بشیم و سعی کنیم نسل بعدی خلافکار هارو درست حسابی بسازیم! یون ها شادی باز این کثافت بازیاشونو نسل های بعدم ادامه بدن.بیاین ما نسل های بعدی رو آگاه کنیم ، درستشون کنیم و همه چیز رو کنترل کنیم! خواهش میکنم بزارین تلاش کنیم برای بعدی ها!
همه با لبخند بهم نگاه کرد و سری به نشونه ی مثبت برای هان تکون دادن ، غیر از بومیگو؛اون به رزی قول داده بود که خاندان یون رو نابود کنن... البته شاید اگه بعدا به هان می‌گفت هان با همه به اشتراک میگذاشت و میتونستن خواسته ی رزی رو انجام بدن.درست در همه لحظه،صدایی باعث شد همه شون برگردن
...: چیزی از دست دادم؟
★★★
تف بهش! تنها چیزی بود که میتونست به شانس مزخرفش بگه.به هر دلیل لعنت شده ای رزی نتونست به دنیای مردگان بره و حالا اونجا بود با این تفاوت که کسی نمیدیدش!داشت به انواع اقسام فحشایی که میتونست به شانسش بده فکر میکرد حضور روحیرو اونجا حس کرد.امکان نداشت! خودش بود... صورتش هنوزم زیبا بود.
شخص زیبا،رفت بالای سر یکی از اجساد و خندید و دستش روبه قفسه سینه ی جسد کشید.رزی فهمید اون میخواد چیکار کنه و با تمام وجودش داد زد: جرات داری بهش دست بزن!
اون پاسخ داد: اوه توعم اینجایی؟! مهمونی خوبی میشه ازش لذت ببر دارلینگ!
و رحش توی بدن جسد کشیده شد.رزی جیغی زد...نه نه! نمیشه این جور ماجراهای برای همیشه این عمارت رو رها کنن؟
«پایان فصل اول»
دیدگاه ها (۲۰)

رمان انتقام ازدواج کامل

کی منظره پارت مست شدن هان بود!!!

Part 1سال ۱۹۹۷یون سو در یکی از بازار های سعول در حال قدم زدن...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 23بیمارستان قدیمی سئول ـ ساعت ۱۰ صب...

41partیون‌سوک: «مطمئنی؟»لارا: «آره، اگه مهم بود بده، اگه نه،...

part68..عصر روز بعد بود و همه حیاط خونه خانم کیم رو آماده می...

𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔 𝑷𝒂𝒓𝒕: ...

سناریو مایکی { جنگل چشمات } درحالی که اون مرد ها در اتاق رو ...

این فکرا داشت تو ذهنش پررنگ و پررنگ تر میشد تا جایی که یهو ق...

★دستبند ما؟!...p⁴پدرم که از تعجب و عصبانیت هیچی نمیگفت، با د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط