{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴜɴᴅᴇʀ ᴛʜᴇ Qᴜᴇᴇɴꜱ ꜱʜᴀᴅᴏᴡ

ᴜɴᴅᴇʀ ᴛʜᴇ Qᴜᴇᴇɴꜱ ꜱʜᴀᴅᴏᴡ

(رونا ویو)
داشتم وارد اتاق لیکسی میشدم که دیدم یه اقایی روی صندلی مقابل تختش نشسته..
وایسا..این هوانگ هیونجین نیست؟
نمیخواستم لو برم ولی اگه جون لیکس در خطر بود چی؟..اگه میخواست بهش اسیب بزنه چی؟
اولویت اونه نه من..
درو باز کردمو وارد شدم..
+اقای هوانگ؟..
سرشو به سمتم برگردوند..نگاهش سرد،جدی،ترسناک..و دقیقا برعکس اون شب بود..
-تو اینجا چیکار میکنی..؟
+من باید این سوالو بپرسم..
-کسی نباید بفهمه تو کی هستی..مخصوصا من..
+وایسا..از اولشم میدونستی نه؟…از اولش بازیم دادی نه؟میدونستی من کیم..میدونستی برادرم کیه..
-اره..میدونستم..ولی..بهت هشدار میدم..
از رو صندلی بلند شد و به سمتم اومد..
-بهت گفته بودم..اینجا یه بازیه..ولی قانون بازیو بلد نیستی..اگه یه بار ..فقط یه بار باعث شی بخوام واسه حذف کردنت از فلیکس استفاده کنم خودم نابودت میکنم لی رونا
دستشو با شتاب اورد بالا…ضربان قلبم متوقف شده؟میخواد منو بزنه..خودم..خودم این کارو کردم پس حقمه..
(راوی ویو)
دستش بالا وایساده بود
داشت چیکار میکرد..خواهر بهترین دوستش رو میزد اونم رو به روی خودش؟
به خودش لعنتی فرستاد و یقه ی دخترک و چنگ زد و اونو به سمت خودش کشید
-فکر میکنی چون یه نقاب خوشگل به صورتت زدی میتونی وسط قلمرو من اروم قدم بزنی و سالم برگردی؟…اینجا..هرحرکتی قیمتی داره پرنسس..و تو هنوز نمیدونی با کی طرفی
..
+تو..دستت رو انداختی پایین..نزدی..چرا..
دخترک بهترین سعیشو کرد که بغضشو قورت بده..اگه به خاطر جون لیکس نبود..الان احتمالا شجاعانه داشته با شخص مقابلش یکی به دو میکرد..اما وقتی بحث جون لیکس بود..اون میتونست هرکاری کنه..
هیونجین اروم یقه ی دخترو ول کرد..
-برو بیرون تا پشیمون نشدم!..
چشمای دخترک بین لب های فشرده و دست مشت شده ی پسرک میچرخید..
+تو ازم میترسی..نه از من..از چیزی که پنهان کردی و میترسی پیداش کنم..
هیونجین‌ اخم کرد..دستاش میلرزید..همون لرزشی که نزدیک بود تا یه دقیقه پیش روی صورت دخترک پیاده کنه..
-برو بیرون رونا..قبل از اینکه کاری کنم راه برگشتی واست وجود نداشته باشه..
دخترک از اتاق خارج شد..
نه از ترس..چون نمیخواست لرزش اون دستا..و اینکه لحظه ای واقعا دو دل شدنش رو ببینه
-تو وارد بازی ای شدی که قانوناش رو بلد نیستی..مطمئن شو یا ببری یا کامل نابود شی
…
سکوت بیمارستان خفه کننده بود..صدای دستگاه مثل تیک تاک ساعت رو مخش راه میرفت..
روی صندلی نشست..
-یا لیکسیا..خیلی احمقی..
…
-بهت گفته بودم عقب بمون..نه؟..
(فلش بک)
~یا هیونگ..سریع بیا!ببین چی پیدا کردم!..
فلیکس با لبخند شیطنت‌آمیزی از پشت کانتینر فلزی بیرون پرید و یه بطری نوشیدنی رو تو هوا چرخوند.
-تو وسط ماموریتی لعنتی..
~اره خب..ولی اینم یه کشف مهمه..
هیونجین نتونست جلوی خندشو بگیره..نشست کنار فلیکس..دوتایی روی لبه ی بارگیر نشسته بودن
فلیکس یه قوطی نوشابه انداخت دستش
~میدونی چیه هیونگ؟تو تنها کسی هستی که میتونم بهش پشت کنم و نترسم که خنجر بخورم..
هیونجین ساکت بود..همونجوری که به مقابل نگاه میکرد گفت
-پس مطمئن باش اگه یه روز خنجر خوردی اون من نبودم..
(پایان فلش بک)
صدای نفسای اروم پسرک..هیونجین رو به حال خودش برگردوند..
-تا وقتی من زنده ام..کسی دستش بهت نمیرسه..کسی حق نداره به جز من بهت نزدیک شه..
بلند شد و قدم های بلندی به سمت در طی کرد درو باز کرد و لحظه ای مکث کرد..
-بیدار شو..یه نفر باید یادم بیاره ادم بودن چه شکلیه..
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
رونا اروم به سمت پارکینگ راه میرفت و غرق توی افکارش بود که دختری طعنه ای بهش زد و دوید و رفت..
وایسا..اون گردنبند..همونی نیست که اون شب اون کاغذو ازش پیدا کردم..؟
رونا شروع به دویدن کرد..سریع پشت دختر میدوید..
اما زمانی که دختر به ماشینش رسید..
رونا متوقف شد..نه از روی ترس..
بلکه انفجار..
تا دختر به ماشینش رسید ثانیه ای نگذشت که ماشین منفجر شد..
رونا با موج گرما پرت شد عقب..
پارکینگ پر از دود و شعله ی ماشین بود..
صدای آژیر تو محوطه پر شد..
اما چیزی که دخترک رو میترسوند پیام ناشناسی بود که همین الان دریافت کرد
«اولین نفر..اولین هشدار..دفعه ی بعد هشدار نمیدیم..مستقیم میریم سراغ نقطه ضعفت»
اونا همین الان یکیو کشتن تا بهم هشدار بدن؟
دستاش میلرزید..
تاحالا انقدر نترسیده بود..
#استری_کیدز #چان #لینو #چانگبین #هیونجین #هان #فلیکس #سونگمین #جونگین
دیدگاه ها (۱۱)

#درخواستی_هیونلیکس#سقوط_در_سکوتادامه ی پارت قبلی.... اون سرش...

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و...p30.$ : خیلی خب. خودت خ...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۸ آخرین کلاس قبل از ناهار تمام شد.فلیک...

پارت ۲۰:

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:4#انتخاب_امنخونه‌ی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط