ازدواجِ اجباری
ازدواجِ اجباری
در همین لحظه، انفجار خشم در وجود تهیونگ غیرقابل کنترل شد. با قدمهای سریع و کوبنده به سمت آنها رفت. دست ا/ت را چنان محکم گرفت که ا/ت از درد به خود پیچید. "تمومش کن!" صدای فریادش، موسیقی و همهمهی مهمانی را در هم شکست. ا/ت با تعجب به تهیونگ نگاه میکرد. "تو چیکار میکنی؟ دستمو ول کن!"
تهیونگ با عصبانیت او را به سمت خروجی کشید. "همین الان از اینجا میبریمت." ا/ت سعی میکرد مقاومت کند، اما قدرت تهیونگ بیشتر بود. در ماشین، سکوت سنگینی حکمفرما بود، سکوتی که با تنش و خشم آمیخته بود. ا/ت بالاخره سکوت را شکست و با صدایی لرزان از بغض گفت: "چرا این کارو کردی؟ مگه از من بدت میاد؟ چرا انقدر حسودی میکنی؟"
تهیونگ با نگاهی آتشین به او خیره شد و فریاد زد: "حسودی؟ ا/ت! تو همسر منی! حق نداری با مرد دیگهای اینطوری رفتار کنی! حق نداری اینقدر جلف و سبک سرانه لباس بپوشی و با یه مرد دیگه برقصی و بهش لبخند بزنی!"
ا/ت هم با گریه فریاد زد: "تو اصلاً منو دوست نداری! فقط میخوای کنترل کنی! چرا انقدر حسودی؟ تو که خودت همیشه سرد و بیتفاوتی!"
ادامه دارد........
در همین لحظه، انفجار خشم در وجود تهیونگ غیرقابل کنترل شد. با قدمهای سریع و کوبنده به سمت آنها رفت. دست ا/ت را چنان محکم گرفت که ا/ت از درد به خود پیچید. "تمومش کن!" صدای فریادش، موسیقی و همهمهی مهمانی را در هم شکست. ا/ت با تعجب به تهیونگ نگاه میکرد. "تو چیکار میکنی؟ دستمو ول کن!"
تهیونگ با عصبانیت او را به سمت خروجی کشید. "همین الان از اینجا میبریمت." ا/ت سعی میکرد مقاومت کند، اما قدرت تهیونگ بیشتر بود. در ماشین، سکوت سنگینی حکمفرما بود، سکوتی که با تنش و خشم آمیخته بود. ا/ت بالاخره سکوت را شکست و با صدایی لرزان از بغض گفت: "چرا این کارو کردی؟ مگه از من بدت میاد؟ چرا انقدر حسودی میکنی؟"
تهیونگ با نگاهی آتشین به او خیره شد و فریاد زد: "حسودی؟ ا/ت! تو همسر منی! حق نداری با مرد دیگهای اینطوری رفتار کنی! حق نداری اینقدر جلف و سبک سرانه لباس بپوشی و با یه مرد دیگه برقصی و بهش لبخند بزنی!"
ا/ت هم با گریه فریاد زد: "تو اصلاً منو دوست نداری! فقط میخوای کنترل کنی! چرا انقدر حسودی؟ تو که خودت همیشه سرد و بیتفاوتی!"
ادامه دارد........
- ۱۰.۲k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط