رمان حسم به تو....

p:17
دلارا:(هی دیوید عاشق کی هم شد... عه من اگه دیوید رو بندازم به جون انیا... فقط باید دور از چشم دوستام این کار رو بکنم)

دلارا رفت به دیوید گفت

دلار: دیوید اون کله صورتی رو دوست داری؟
دیوید: اره اره...
دلارا: تاحالا نخواستی ببوسیش یا...؟
دیوید: بهش فکر نکرده بودم
دلارا: پس بهتره بهش فکر کن چون میخوام امروز این کار رو بکنی فهمیدی؟

دیوید هم تا اینو شنید قبول کرد یکم بعد وقتی دلارا انیا رو دید با خنده ای که معلوم بود یه نخشه های داره نگاهش میکرد

انیا: اه مردم اوسکل شدن انگار
بکی: اون ذاتش همینه ولش ارزش نداره
انیا:(نمیدونم چرا احساس میکنم میخواد از من انیا پلو درست کنه)

دلارا بکی رو با حرف زدن درباره برلینت عاشق [فیلم مورد علاقه بکی] اون رو برد یه جای دیگه دیوید هم هی داشت به انیا نزدیک میشود و انیا هم عقب عقبکی میرفت که رفتن داخل کلاس دیوید هم در رو بست

دیوید:(چه شانسی الان کسی نمیبینه)

دیوید دیگه خیلی نزدیک انیا شده بود انیا از شدت استرس گفت

انیا: میزنمت ها

انیا دید که دیوید گوش نمیده زد از وسط دوتا پاش [خودم هم فکر نمیکردم همچین چیزی وارد کنم😂]

انیا:(حرکت های مامانم هم یه جا به درد خورد)

و رفت طرف در تا فرار کنه ولی وقتی در رو باز کرد دامیان جلو در بود و تا دید انیا و دیوید تنها هستن اتیشی شد و شروع کرد به داد و بیداد کردن. دیوید داشت جونش از دستش در میرفت

دیوید: ولم کن بابا
دامیان: من چه گناهی کردم که گیر تو افتادم

دامیان دست انیا رو گرفت و رفتن بیرون

دامیان: قضیه چی بود؟
انیا:(نمیتونم راستش رو تعریف کنم ولی مطمئنم درک میکنه) خب راستش اتفاقات عجیبی اوفتاد و دیوید یه جورای میخواست منو ببوسه...(حقیقت نصفه نیمه)
دامیان: دیوید میخواست چه غلطی بکنه؟
دلارا:(اه یعنی دیوید گند زده؟! نباید بهش کاری داد همه چی رو خراب میکنه (ᗒᗩᗕ) )

دلارا رفت به دیوید گفت..

دلارا: نخشه رو خراب کردی مگه نه؟
دیوید: چرا بهم گیر دادی بخدا اولین چیزی که تو نامه اعمالم نوشته شده اسم تو عه ابجی تو بزرگ ترین گناه منی
دلارا: منم دوست دارم فقط زیاد گند میزنی

بریم پیش دامیان
دامیان کتاب به دست داشت میرفت که یهو یه چیز بهش برخورد کرد
انیا چی؟
انیا کیک خریده بود و داشت با سرعت زیاد میرفت بشینه و بوخره که پاش گیر کرد و خورد به دامیان و اوفتادن زمین

دامیان: حواست رو جم کن[عصبانی]

ضرف کیک انیا خورد به سر دامیان

انیا: نگا کن با دخترا باید خوب صحبت کنی خدا جوابت رو داد

انیا دامیان رو برد و رو سرش یخ گذاشت. دامیان دست انیا رو گرفت و گفت...

دامیان: بسه دیگه برو

بکی در رو باز کرد و به انیا گفت...

بکی: انیا... راسته که میگن...
دامیان: اره راسته من خودم دیدم
بکی: وای باورم نمیشه یعنی تو هم وقتی انیا به دیوید میگفت دوستش داره بویدی؟
انیا: چی؟ نه بابا همچین اتفاقی نیفتاده کی اینو گفته؟
بکی:از دلارا شنیدم
دامیان:همه حرف های دلارا الکیه حتماً اینم دروغ بوده
بکی:پس چرا دیوید رو بوردی کلاس؟
دامیان:اره راست میگه تنها چکار میرین؟
انیا:چیزه...[انیا تعریف کرد چه اتفاقی افتاده بجز شاهکارش]
دامیان:اها پس که اینطور...
بکی: الان ما اینجا کلی حرف زدین.... یه موقع دوربین نباشه
انیا: اینبار ریدم...

رفتن حیاط مدرسه که با دلارا حرف بزنن

دامیان: دلارا خوش میگذره با دروغات؟
دلار:(یعنی فهمیدن کار من بوده؟)

انیا ذهن دلارا رو میخونه و میگه..

انیا: فکر کنم کار دلارا بوده
دامیان: متمعنی؟
انیا: ا..اون.. اونجا که دلارا بکی رو کشون کشون بورد شک کردم
بکی: اه اره فکر نکنم الکی با من حرف میزنه
دامیان: تمام دیگه معلوم شد کار تو بوده
----: اگه دامیان بگه باور میکنم اون اشتباه نمیکنه
----: قبول دارم
معلم: انیا فورجر، دیوید دزموند، بیاین دفتر
انیا:(بدبخت شدم رفت)
دامیان:(یعنی چی شده ممکنه بخاطر... باید مطمئن بشم)

انیا و دیوید رفتن دفتر و دامیان هم با بکی رفتن فوضولی

معلم: شنیدم تو مدرسه کار های بدی کردین، و این که مقصر انیا بوده..

دامیان و بکی هم داشتن گوش میکردن که یهو بکی پرید وسط و گفت...

بکی: انیا تقصیر نداره دلارا نقشه کشیده بود و...
دامیان:(لو رفتیم)
معلم: اگه اینطور باشه باید دلارا یک تونیتروس بگیره

خلاصه که دلارا یه تونیتروس گرفت
همون شب خونه فورجر ها

یور: انیا من و لوید باید بریم کار داریم اگه خواستی دوستات رو خبر کن
انیا: پس به بکی زنگ بزنم بگم بیاد
یور: باشه ما رفتیم عزیزم مواظب خودت باش

لوید و یور رفتن و انیا رفت به بکی زنگ بزنه

انیا: اولین بارمه به بکی زنگ میزنم

تا گوشی رو گرفت شروع کرد به تند تند حرف زدن و گفت..انیا: بکی کجای سرم درد میکنه مامان و بابام رفتن خونه تنها موندم زود بیا پیشم
دامیان: چی میگی چی شده؟
رمان درباره انیا و دامیان
دیدگاه ها (۱۵)

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

P23از زبان نویسندهانیا رفت تو دست شویی و شروع به گریه کردن ک...

ادامهانیا:دفه اخرت باشه سره من داد مسزنی😡پشت صحنه انوراندر:و...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

عشقی حقیقی

آوای شبپارت ۱۹موقعیت : شامانیا به زور قاشقو توی دهانش میگذاش...

پارت ۱۶ دامیان : هیچی انیا : چرا پس وقتمنو تلف کردی دامیا...

عشقی حقیقی پارت ۱۴

بچه ها فعلا پارت ها رو مینویسم اگر حمایت بشه ادامه میدم

عشقی حقیقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط